سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت ششم :
چشمم روی دستش ماند. همان دستی که رد ضربات کمربند را بر خود داشت. ردهایی که نه تنها بر پوستش، بلکه در نگاهش، در لرزش صدایش، در تمام وجودش ریشه دوانده بود. دستی زیر چشمانش کشید و گفت:
_لنا اینکار اشتباه .اون دوست ماست با اینکه مُرده باید قاتلش ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
زری گلی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
این اما همه رو *** فرض کرده ؟ کل آشپزخونه خونی شده و میخواد جسد رو جا به جا کنه ، پلیس ها اینقدر خرن این اصل ساده رو نفهمن که جسد اینجا به قتل رسیده یا جای دیگه 😐 یا میخواد اونقدر صبر کنه هیچی از عسل باقی نمونه ، بختتو عسل ببین کیا دوستت بودن