به سیاهی سرمه چشمانت به قلم سعیده براز
پارت ده :
آقا لیوان چایی را از روی میز بر میدارد و نزدیک بینی اش می گیرد و چای را بو می کشد و جرعه ای از آن می نوشد.
_ شاید چون من و رضوان اعتقاد داریم به هر آدمی میشه یه شانس دوباره داد.
_ به خاطر همین عقایدت بود که اون زن عوضیت....
_ مام ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

مریمک
0تنعا مشکل پارت ها متن پس زمینه هست که با متن رمان قاطی میشه اجازه خوندن نمیده!!