به سیاهی سرمه چشمانت به قلم سعیده براز
پارت چهارده :
رضوان میز اتو را به پذیرایی می آورد.
_ وای بازم لباس اتو کردن!!!
رضوان میخندد.
_نه دخترم، آوردم حوله گرم کنیم واسه جای واکسن بچه.
_ بیدار نشه یه وقت؟
_ مجبوریم وگرنه بیدار بشه اصلا نمی ذاره حوله بزاریم رو پاش.
با احتیاط روی پای چیکا حوله میگذاریم و وقتی دمای حوله می افتاد جایش را با حوله ی دیگری عوض می کنیم. بعد از حدود یک ساعت چیکا چشمهایش را باز کرد.
_ وای رضوان الا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ماه
0هر پارت که جلو میره،جالب تر میشه😍
۱۲ ماه پیشثریا
0داستان خوبیه
۱ سال پیشالی
0عالیه عزیزم رمان تون
۱ سال پیشآفتاب
0ممنون واقعا جذابه
۱ سال پیشمرادی
0عاشق این رمانم به ولاه
۱ سال پیشمرادی
0عاشق این رمانم به ولاه
۱ سال پیشFahim
0عالی خیلی باحال داره میشه 😍😍 نویسنده جان ادامه بده ممنونم خیلی قشنگه زودتر بنویس منتظر پارت هاشم🥹😘😘
۱ سال پیشFahim
0سرمه . رضوان چون هوا سرمه رو داره مهربونه گوگولی
۱ سال پیشندا
1خیلی داره جذاب میشه 😊🙃😍
۱ سال پیشاسرا
2خوبه این شعرازحافظش پاک نشده🙏💋
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
1خیلی دلم میخوادبدونم آخرش چی میشه