پارت یازده :

_بیدار شدم رضوان خانوم، الان میام.
با بدن درد بدی از جایم بلند میشوم و آبی به سر و صورتم می زنم. لباس فرمم را می پوشم و به زور موهایم را زیر کلاه پارچهای بدترکیب جا می دهم. دیشب آنقدر خسته بودم که اصلا صدای چیکا را نشنیدم و تا خود صبح تخت خوابیدم اما این باعث نشد که امروز سرحال باشم به آشپزخانه که میروم رضوان با دیدن قیافه درب و داغانم می پرسد:
_ چرا اخمات تو همه ؟
کلافه دستی به کل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    0

    چرا اینجوری باهاش رفتار میکنه حتما یکاری کرده دیگه 👀

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خوبه تازه شروع کردم

    ۱ سال پیش
  • مریم

    1

    تا اینجا داستان خیلی خوشم اومد،رفتار ملیحه خانم داستان به نظرم خیلی تحقیر آمیزاین خیلی آدم رواعصبی میکنه

    ۱ سال پیش
  • مرادی

    0

    ازنویسنده تشکرمیکنم

    ۱ سال پیش
  • سحر

    0

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    0

    تا اینحا که خوشم اونده

    ۱ سال پیش
  • علی

    0

    غمگین و عصبی

    ۱ سال پیش
  • مرادی

    0

    خیلی خوبه خییییلی

    ۱ سال پیش
  • نسرین

    0

    بله شخصیت واقعی هستند بیشتر شخصیت رضوان

    ۱ سال پیش
  • خ

    0

    عالی بود کاش میشد دانلود کرد

    ۱ سال پیش
  • نینی

    0

    عالی بود مرسی داستانش کوتاه و مختصر بود میشه دوسه روزه تموش کرد ممنون

    ۱ سال پیش
  • هستی

    0

    خوب بود همینطوری ادامه بدین❣

    ۱ سال پیش
  • رها

    0

    هیجان زدهد

    ۱ سال پیش
  • رها

    0

    زمین خوردن

    ۱ سال پیش
  • نرمین رستمی

    0

    خیلی عالی بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!