لیست کلیه پارتهای رمان به سیاهی سرمه چشمانت : پارت های 61 تا 77
تعداد کل پارت های منتشر شده : 77
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 61
حدسم درست است چرا که خیلی زود سرش را خیس می کند و به موهایش شامپو می زند تا سرخی چشمانش را به آن ربط دهد. کارم با چیکا که تمام می شود آب وانش را عوض می کنم و اسباب بازی هایش را جلوی آب می گیرم تا کفشان گرفته شود و بعد چیکا را دوباره داخل وان می گذارم تا به بازی کردنش ادامه دهد و من بتوانم با خیا...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 62
ـ خب، بقیه خوابتو بگو ببینم، ان شالله این سری من مثل ماست یه گوشه فقط نظاره گر نبوده باشم. پشت چشمی برایش نازک می کنم. ـ اتفاقا مثل سری پیش فقط نگاه می کردی. باز دم رضوان گرم، برام یه گریه ای کرد. ـ سرمه فقط یه خواب بوده اما تو از الان به خاطر ماست بودن من توی خوابت داری برام پشت چشم نازک می ...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 63
ـ رضوان خانم، سرمه می خواد منو تنها بزاره. نمیگه نصف شبی شاید اتفاقی برام پیش اومد، شاید کاری داشتم. رضوان که از همه جا بی خبر است، می پرسد: ـ آره سرمه؟؟ مشغول لقمه گرفتن برای خودم می شوم و بی تفاوت می گویم: ـ رضوان جون خداروشکر حال آقا نسبت به اوایل خیلی بهتره دیگه نیازی به پرستار نداره. ها...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 64
خوشبختانه مشکلی برای پای هامین به وجود نیامده بود، دکتر با دقت به عکس نگاه می کند و می گوید: ـ تعجب می کنم. نگران می پرسم. ـ از چی آقای دکتر؟ همین الان گفتید مشکلی وجود نداره. ـ نه، نه نگران نشید، مشکلی وجود نداره. این بار هامین می پرسد: ـ پس چی آقای دکتر؟ ـ شکستگی پات جوش خورده. دکتر نگا...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 65
سردرگم به خانم نگاه می کنم. ـ من... می خواستم با چیکا برم اتاقم یکم بازی کنم. ـ نمی خواد، اول به هامین کمک کن بره یه دوش بگیره پاش یه ماه آب نخورده بوش اینجارو برداشته. چیکا را به سمت خانم می گیرم اما بچه مقاومت می کند و یقه ی من را محکم چسبیده است که هامین جلو می آید و چیکا را از من می گیرد. ...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 66
ـ نمی خواد، برو به چیکا برس، خودم یواش یواش خودمو می شورم. صدایش آرام و پر از غم است. نمی دانم دردی که تحمل می کند تا چه حد عذاب آور است و نمی توانم حدس بزنم الان هامین در چه وضعیتی است. فقط می دانم که خودم از دیدن درد و رنجش، ناراحت می شوم. ـ کار چیکا تموم شد، داره بازی می کنه. مو هایش را که ...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 67
حالا دیگر صدای هامین خواب آلود شده است. ـ نمی دونم، شاید.. بعد از چند دقیقه که دیگر صدایی از هامین نمی آید، سرش را آرام می گیرم و روی تخت می گذارم. دور چیکا هم بالشت می چینم و به طبقه ی پایین می روم. خانم هنوز داخل پذیرایی است. ـ چرا این قدر دیر کردی؟؟؟ ای خدا باز هم گیر سه پیچ هایش شروع شد...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 68
ـ چه مرگته تو لامصب، واسه چی این قدر بی قراری می کنی؟ تا وقتی این حافظه لعنتی برنگشته تو حق بی قراری کردن نداری. کمی که آرام تر شدم در جوابش نوشتم. ـ نمی تونم. سریع گوشی را کلا خاموش می کنم تا پیام دیگری از سمت هامین نیاید و من درمانده و عاجز را بین دوراهی عقل و دلم قرار ندهد. ـ اووووف، اوووو...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 69
خانم رو بر می گرداند و در حالی که از آشپزخانه دور می شود، می گوید: ـ دختره ی هرزه. مثل همیشه باید از دست خانم دلخور نباشم اما ار آن جایی که همه حرف هایش عین حقیقت است، بغض می کنم و در همین حال تصمیم می گیرم دیگر شب ها طبقه بالا نخوابم و در اتاق خودم بمانم. ساعت جلسات فیزیو تراپی هامین، هر روز ...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 70
به اتاق چیکا برمی گردم و آبی به سرو صورتم می زنم. از سرویس که برمی گردم چیکا را می بینم که مثل خودم که موقع خواب یک بالشت را بغل می کنم و یک بالشت را لای پایم می گذارم، بالشت ها را بغل کرده است، لبخندی می زنم و با لذت به صورت کوچک و شیرینش نگاه می کنم و آرام می گویم: ـ فسقلی داره همه کارهای منو ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 71
لیلا تقریبا برخوردی با من ندارد و سعی می کند من را نادیده بگیرد اما البرز هنگامی که دارم ظرف ها را جمع می کنم، ظرف خودش را برمی دارد و به آشپزخانه می آورد. طبق معمول که حوصله تمیز کردن ظرف ها و چیدنشان را داخل ماشین ظرفشویی ندارم، خودم مشغول شستنشان می شوم تا هم خودم سرگرم شوم و هم کمتر به لیلا ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 72
از بالای شانه ام به البرز نگاه می کنم و با طعنه می گویم: ـ جدیدا روانشناس هام دارو تجویزی می کنن برای بیماراشون یا اینکه داری خودتو برای گرفتن روانپزشکی آماده می کنی؟؟ البرز کلافه می گوید: ـ آقا من تسلیم، امروز از دنده ی چپ بلند شدی، اصلا نمیشه باهات حرف زد. و بعد در حالی که آشپزخانه را ترک م...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 73
به زحمت جلوی خودم را می گیرم تا حرفی نزنم. البرز و لیلا که می روند، دهانم را باز می کنم و هر چه دل تنگم می خواهد به زبان می آورم چرا که خانم هم به طبقه ی بالا رفته است و دیگر مانعی برایم وجود ندارد. ـ دختره ی هَوَل، پلشت، اه.....، اه..... حالم بهم خورد مگه میشه آدم اینقدر کنه باشه؟؟؟ هامین حرفی...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 74
شاطر خیلی عادی می گوید: ـ قانون نونوایی اینه، کسی که یه دونه نون می خواد تو صف نمی مونه، شمام ناراحتی واینستا برو. از تب و تاب نمی افتم و هم چنان طلبکار می گویم: ـ من حافظه امو از دست دادم، نمی دونستم قانونشه ولی واقعا قانون بی خودیه. به محض اینکه این حرف را می زنم، شاطر سه عدد نان سنگک جلویم...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 75
درست است که دلم نمی خواهد با هامین سروسری داشته باشم اما این طور بی محلی ها و نادیده گرفتنش، آتشم می زند. طاهره و فریده که می روند، هنوز یک ساعتی به آمدن هامین مانده است و چیکا حسابی خوابش می آید، چیکا را داخل اتاقش می خوابانم و داخل پذیرایی منتظر آمدن هامین می شوم. ماشین که وارد حیاط می شود به ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 76
ـ چیکا بالا خوابیده نه؟؟ با شنیدن این حرفش پتوی روی تخت را چنگ می زنم. ـ باید خیلی دوسش داشته باشی؟ هق می زنم و برای اینک صدایم به گوش فرخ نرسد با دست هایم جلوی دهانم را می گیرم. ـ یا این درو باز می کنی یا میرم سراغ چیکای عزیز تر از جونت. جوابی به تهدیدش نمی دهم که محکم به در می کوبد و می گو...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان به سیاهی سرمه چشمانت - پارت 77
با شنیدن حرف های هامین برای چند لحظه نفسم بند می آید، هامین چه می گفت؟؟؟ ـ آقا من نمی دونستم اون زنتونه؟؟ ـ خفه شو عوضی. با مشت های پی در پی که هامین به صورت فرخ می کوبد، خودبه خود فرخ خفه می شود، هامین حتی رعایت دست شکسته اش را هم نمی کند و همان طور با آتلی که که دور دستش است، به صورت فرخ می ...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
