پارت سی و سوم :

تصویرِ چشمانِ سبزِ او، با آن نگاهِ پر از خشم و نفرت، در ذهنم نقش بست. نگاهی که زمانی تمامِ دنیایم بود حتی با آن جهنمش، و حالا، کابوس بود و هیچ. تصویرِ لبخندش، حتی با تلفیق اخم هایش ، در ذهنم جان گرفت و بلافاصله، جای خود را به تصویرِ خنجری که در قلبم فرو کرد داد.
تصویرِ اشکی که از چشمانم سرازیر شد، تصویرِ جهانی که در یک لحظه، فرو ریخت. همان شب...قلعه برای من کامل شد.
دستم را روی سینه‌ام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    پس اون مردی که از ماشین پیاده شد همون آدم بود؟

    ۶ ماه پیش
  • سحر

    1

    خیلیا همچین تجربه ای و دارن ولی فکر میکنن که فقط تو دنیا خودشون هستن که ضربه احساسی از فردی که عاشقش بودن دیدن :)

    ۷ ماه پیش
  • elina

    1

    واقعا قلمت جادوییه تا این پارت منم عاشق رنگ آبی شدم 💙💙💙

    ۱۱ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    خوشحالم 🤍💙

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!