پارت چهل و سوم :

کمی از ماشین فاصله گرفت. نگاهی به پراید بدون قفل و زنجیر مقابلش انداخت و بعد سرش را رو به آسمان بلند کرد.
_ خدایا ببخشید ولی مجبورم! خودم جبرانش می‌کنم.
در ماشین را باز کرد، کاپوت را بالا داد و قطعه‌ای را دست کاری کرد و در را بست. رفت روی موتوری نشست که آنجا پارک بود و منتظر بابک شد. زیاد طول نکشید که پسر جوان با سیگاری گوشه لبش پیدایش شد. اول به سمت در ورودی رفت اما انگار پشیمان شد و Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️