ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت چهل و سوم :
کمی از ماشین فاصله گرفت. نگاهی به پراید بدون قفل و زنجیر مقابلش انداخت و بعد سرش را رو به آسمان بلند کرد.
_ خدایا ببخشید ولی مجبورم! خودم جبرانش میکنم.
در ماشین را باز کرد، کاپوت را بالا داد و قطعهای را دست کاری کرد و در را بست. رفت روی موتوری نشست که آنجا پارک بود و منتظر بابک شد. زیاد طول نکشید که پسر جوان با سیگاری گوشه لبش پیدایش شد. اول به سمت در ورودی رفت اما انگار پشیمان شد و Ø
لطفا صبر کنید...
