ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت پنجاه و نهم :
دیشب عموهوشنگ خانه آنها خوابیده بود. او بیشتر عصرها تا آخر شب را در خانه آنها میگذراند. مخصوصاً بعد از برگشتن از گفتار درمانی در آنجا میماند و با نادر تمرین میکرد. خبر خوب این بود که پدرش همکاری بیشتری میکرد و حالا تمرینشان از هجاها به کلمههای کوتاه رسیده بود. صدای خنده بلند عمو هنگام خوردن صبحانه در خانه پیچیده بود. حتی پدرش هم سر میز کنار آنها نشسته و لقمههایی که مادرش میگرف
لطفا صبر کنید...
