ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت پنجاه و سوم :
ملودی را تا مقابل در خانهشان رساند. دختر بیچاره هنوز حال خوبی نداشت. بیشتر برای خواهرش ترسیده بود! هنوز تَرک موتور سوار بود که آهی صدایش را از کنار گوشش شنید.
_ اون چیه زیر برف پاک کن ماشینم گذاشتن؟!
دستهایش روی شانه آهی مشت شد و او به وضوح لرزششان را دید. از موتور پیاده شد و کمک کرد تا ملودی هم پایین بیاید. خودش پاکت را برداشت و باز کرد. عکس نوا بود داخل محوطه یک ویلای بزرگ و شیک!
لطفا صبر کنید...
