پارت چهل و یک :

امشب کافه سنجاقک شلوغ بود. اجرای‌شان هم به خاطر حضور یکی از بچه‌ها دیر شروع شد. چندروز دیگر جشن نامزدیش بود و همان شب با نامزدش به آنجا آمده و حضوری آنها را دعوت کرده بود. ابروهای درهم گره خورده مسعود، نشان از دلخوری‌اش می‌داد. خیلی تلاش کرده بود تا ملودی را برای رفتن به لواسان متقاعد کند اما او زیر بار نرفته بود و حالا ناراحتی‌اش را با
عصبانیت غیر معقولش داشت به ملودی نشان می‌داد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️