ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت چهل و یک :
امشب کافه سنجاقک شلوغ بود. اجرایشان هم به خاطر حضور یکی از بچهها دیر شروع شد. چندروز دیگر جشن نامزدیش بود و همان شب با نامزدش به آنجا آمده و حضوری آنها را دعوت کرده بود. ابروهای درهم گره خورده مسعود، نشان از دلخوریاش میداد. خیلی تلاش کرده بود تا ملودی را برای رفتن به لواسان متقاعد کند اما او زیر بار نرفته بود و حالا ناراحتیاش را با
عصبانیت غیر معقولش داشت به ملودی نشان میداد.
لطفا صبر کنید...
