ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت پنجاه :
هوای پاییزی زودتر از هر سال، سرمای خود را به رخ میکشید. اما دل آنها کنار هم گرم بود. آهی عصر به عصر بعد از اتمام کارش در تعمیرگاه به دنبال ملودی میرفت و او را به کافه سنجاقک میبرد و بعد برمیگرداند. کنار هم با وجود تمام سختیها روزهای خوبی را سپری میکردند. ملودی عاشق موتور سواری، همراه آهی شده بود و آهی دلش را باخته بود برای حرف زدن و نوازش دستهای ظریف او، دستهایی که هر شب پشت موØ
لطفا صبر کنید...
