پارت یک :

_ خیابان رودخانه
کیف ویولنش را محکم در دست گرفت و به سمت خانه راه افتاد. ماشین نبرده بود. دلش می‌خواست کمی قدم بزند و با خودش خلوت کند، با دختری که این روزها بیش از اندازه برایش غریبه بود. دو ماه می‌شد که او دیگر جزئی از آن خیابان شده بود. میان هیاهوی گوشخراش شهر، گوشه‌ای دنج می‌ایستاد و دست‌های ماهرش، آرشه را روی سیم‌های ویولن می‌کشید و سوز دلش را در می‌آورد. نوایی که هر غروب التیام بخش روح مسافرهای خسته‌ای بود که از پله‌های خروجی مترو بیرون می‌آمدند و بعد از طی یک روز شلوغ با شنیدنش، خستگی را از تن به در می‌کردند.
از کنار پارک گذشت و وارد خیابان شد. اسم آن محل را به خاطر کانال آب و رودخانه‌ای که از میانش می‌گذشت، خیابان رودخانه گذاشته بودند! آنجا را دوست داشت. کمی روی پل کوچک روی کانال ایستاد و نفس عمیقی کشید که جز دود چیزی نصیبش نشد. حتی یادآوری خاطرات قشنگی که از آنجا داشت، باعث نشد بیشتر بایستد. با قدم‌هایی کوتاه، راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش به نارنج‌های داخل حیاط خانه‌شان افتاد که روی شاخه‌های بلند درخت، جاخوش کرده و از همان‌جا به او چشمک می‌زدند. خانه‌ای دو طبقه با مرمرهای سفید که گذر سالها آنها را کدر کرده بود. دستش به سمت زنگ آیفون رفت اما در میان راه پشیمان شد. کلیدش را در آورد و در حیاط را باز کرد. قدم روی برگ‌های خشکیده کف حیاط گذاشت، با هر گامی‌ که برمی‌داشت صدای خش‌خش آنها در فضا می‌پیچید. دیگر در آنجا ردی از گذشته نبود، ناآشنا بود در میان خاطراتی که در ذهنش جاخوش کرده بودند. بی‌اختیار سرش را پایین انداخت. دل آن را نداشت که نگاهش به چشم‌های منتظر پشت پنجره بیفتد. شروع کرد به شمردن، یک دو سه به چهار نرسیده، صدای همیشگی به گوش او خورد.
_ خسته نشدی انقدر به در اون حیاط کوفتی زل زدی؟!
به قدم‌هایش سرعت بخشید. حیاط را طی کرد، از راهرو گذشت و وارد ساختمان شد. این کار هرروزشان بود. سر این ساعت که می‌شد نگاه منتظر پدرش به در حیاط می‌چسبید و حواسش به ماه‌ها قبل پر می‌کشید. اعتراض مادرش هم کارساز نبود. نفس عمیقی کشید، در واحدشان را باز کرد و وارد خانه شد. مریم بدون اینکه نگاهش کند با پیراهن گشادی که در تنش زار می‌زد، از مقابلش رد شد و پشت میز کوچک آشپزخانه نشست. این رفتار پدرش اعصاب او را به هم می‌ریخت. سلامی داد و بدون حرف اضافه به طرف اتاق رفت. با دیدن مرد شکسته روی تخت، باز قلبش فشرده شد. چشم‌هایش
را روی هم گذاشت و به سختی لبخندی روی لبش نشاند .
_ احوال نادر جون خودم چطوره؟
جوابی نگرفت ولی ناامید نشد. کنارش روی تخت نشست و دست بی‌جانش را گرفت و بوسه‌ای پشتش نشاند. این انگشت‌ها زمانی جادو می‌کردند! اصلاً سازی وجود نداشت که وقتی انگشت‌های استاد نادر ساعتچی آن را
می‌نواخت، صدایی محسور کننده‌ای ندهد!دیگر نمی‌خواست به یاد آن شب لعنتی و سکته کردن پدرش بیفتد که او را به این حال و روز انداخته بود! از فکر و خیال خارج شد، با لبخند گفت:
_ بازم که صدای خانم ناظم رو در آوردی؟
دلش برای شنیدن صدای پدرش لک زده بود. آخرین بار صدایش را وقتی شنید که دیگر نوایی از سه‌تار نوای‌ش نیامد! همه زندگی پدرش به تارهایی بند بود که به جانش گره خورده بودند و حالا یکی از این تارها پاره شده بود. نبود تا تار و پود از هم گسسته زندگیشان را گره بزند. شال سیاهش را از سر برداشت و کنار دیوار اتاق سُر خورد و روی زمین نشست. پلک‌هایش را روی هم گذاشت. در ذهنش صدای آشنایی که زمانی طنین روح‌بخش این خانه بود، تداعی شد. دوباره به یاد او با صدا هم‌خوانی کرد.
_ جان مریم چشماتو وا کن سری بالا کن
در اومد خورشید، شد هوا سفید
وقت اون رسید که بریم به صحرا
وای نازنین مریم
وای نازنین مریم
با گونه‌هایی خیس از اشک بلند شد و ایستاد. چشم‌های پدرش این بار بسته بود و صدای هق هق گریه مریم را هم از داخل آشپزخانه می‌شنید!
*****
صدای خندان نوا در گوش او پیچید.
_تولدت مبارک!
پدرش لبخند به لب مانند پسر بچه‌های شیطان، پوپری پر از کاغذهای رنگی را پشت سرش چرخاند. جیغ شادی که کشید همراه شد با پُر شدن خانه از کاغذهای براق و رنگی! درست مانند دنیای او که پر از رنگ و آهنگ بود. با ذوق بالا و پایین پرید، خودش را در آغوش پدرش انداخت و مانند همیشه از گردنش آویزان شد. او هم بی‌خیال سن و سالش، محکم بغلش کرد و دور خودش چرخاند. صدای خنده‌شان میان تذکرهای مادرش گم شد.
_ نادر این کارها دیگه چیه؟ مگه ملودی بچه‌ست این طوری می‌چرخونیش؟
نگاه دخترک با آن چشم‌های براقش روی صورت عبوس مادرش بود که خیره به کاغذهایی رنگی چسبیده روی فرش بود. لبخند دندان نمایی زد و گفت:
_ مریم جون یه امشب و بیخیال شو!
پدرش باز او را در آغوش چلاند.
_ امروز تولدته سوسک سیاه من! هر کاری دوست داری بکن!
صدای سه‌تار زدن نوا از داخل پذیرایی بلند شد و آنها را به آنجا کشاند. روی کوسن‌های رنگی، آن وسط نشسته و می‌نواخت.
از خواب پرید. نگاهش سمت پنجره کشیده شد. دستش را دراز کرد و کمی پرده را کنار زد هوا روشن شده بود. صدای چند گنجشک از میان شاخه‌های درخت نارنج به گوش می‌رسید اما او همچنان گیج خواب بود. دستی روی چشم‌هایش کشید. هنوز صدای سه‌تار را می‌شنید. وقت آن را نداشت که در
خواب‌هایش غرق شود. به سختی از روی تخت بلند شد. خمیازه‌ای کشید و نگاهی به ساعت انداخت. باید عجله می‌کرد. ساعت هشت اولین کلاسش شروع می‌شد. خوشبختانه فاصله آموزشگاه تا خانه‌شان زیاد نبود وگرنه تا به حال مودت اخراجش کرده بود. سری به پدرش زد. خواب بود. خواب بهترین راه حل برای پشت سر گذاشتن این اوضاع محسوب می‌شد. دلش یک خواب عمیق و طولانی می‌خواست؛ با یک بغل بی‌خیالی! صدای مادرش هم نمی‌آمد، به طرف اتاق او رفت.
مریم روی تخت دراز کشیده و نگاهش جایی گوشه سقف مانده بود اما حواسش مشخص بود که اینجا نیست! ریشه‌های سفید موهایش در ذوقش زد. هیچ وقت به یاد نداشت او را بدون رنگ مو و آرایش دیده باشد! دلش یک آغوش گرم و امن‌می‌خواست. کسی که بتواند تسلی بخش این روزهایش باشد. نمی‌دانست آخرین بار کی به آغوش مریم پناه برده ؟! بی‌خیال افکارش، چند قدم به تخت نزدیک شد و آرام سالم داد. چندثانیه طول کشید تا حواس مادرش جمع او شود. با یک نگاه بی‌روح و سرش را به نشانه سلام تکان داد.
_ چیزی لازم نداری بخرم؟
فقط یک کلمه از دهان مریم خارج شد.
ـ نه!
ـ باید برم آموزشگاه زبان تا ظهر کلاس دارم بعدش هم میرم سارنگ، اونجام شاگرد دارم. کاری باهام داشتی تماس بگیر.
این بار هم چیزی جز تکان دادن سر نصیبش نشد. خواست بیرون برود که با صدای مادرش همانجا ایستاد.
- ملودی!
سوالی به او چشم دوخت اما مریم آهی کشید و با گفتن خداحافظ چشم‌هایش را بست. ملودی چند لحظه خیره نگاهش کرد. دیرش شده بود و نمی‌توانست بیشتر در خانه بماند. امروز آخرین روز کاری قبل تعطیلات عید محسوب می‌شد. حاضر شد و از پله‌های راهرو بالا رفت. باید باز سفارش پدر و مادرش را به خاله شکوه می‌کرد و بعد به آموزشگاه می‌رفت.
از صبح مجبور بود با شاگردهایش سر و کله بزند. حوصله‌اش مانند سابق زیاد نبود و زود اعصابش بهم می‌ریخت. خیلی خودش را کنترل کرد تا صدایش را روی چند دختر نوجوانی بلند نکند که انتهای کلاس نشسته و مزه پرانی می‌کردند. سنشان طوری بود که به جرز دیوار هم می‌خندیدند! خوشحال از اینکه بالاخره تدریسش تمام شده، سریع وسایل روی میز را جمع کرد و با یک خسته نباشید بیرون رفت. نمی‌خواست دوباره با خانم مودت رو به رو شود. امروز صبح مطابق معمول همیشه به خاطر ده دقیقه دیر آمدن توبیخش کرده بود. قرار شد آخر ترم برای بچه ها کلاس جبرانی بگذارد. مودت او را همیشه هم تراز شاگردهای آموزشگاه قرار می‌داد و حتی حقوقش کمتر از همکارهای دیگرش بود، فقط برای اینکه سن و تجربه اش کم بود! اُپل کورسا قدیمی‌اش را جلوی آموزشگاه پارک کرده بود. دو سال پیش این ماشین را با جمع کردن پول‌های تدریسش و وام و کمی هم مساعدت پدرش خریده بود. با آن پول می‌توانست پراید هم بخرد ولی علاقه زیادش به این مدل نگذاشت، ماشین دیگری انتخاب کند. ماشین قشنگش دیگر فرسوده شده و هر ماه خرج زیادی روی دست او می‌گذاشت. صبح با هزار سلام و صلوات روشن شد. در حال حاضر اصلاً وقت تعمیرگاه رفتن نداشت. خوشبختانه با یک استارت روشن شد. ساعت یک بود و تا نیم ساعت دیگر در آموزشگاه موسیقی سارنگ، باید آموزش ویولن می‌داد. پنجره را بی‌توجه به سرما پایین داد تا کمی هوای داخل ماشین عوض شود. هر چقدر بچه‌های کلاس زبان اعصابش را به هم می‌ریختند اما از آن طرف عاشق شاگردهای آموزشگاه موسیقی بود. گذر زمان را در آنجا حس نمی‌کرد. پایش را روی پدال گاز فشرد. از سیدخندان تا پاسداران راهی نبود ولی او هنوز ناهار نخورده بود، باید عجله می‌کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سادات.۸۲

    0

    شروع خوبی داشت.

    ۴ هفته پیش
  • Saya

    0

    وایب کلاسیکی داره که منو یاد ادبیات فرانسوی میندازه، همه چیز ملایم، آروم، خیلی ملو و زیباست. بعد از یه روز شلوغ خوندن این متن برام خیلی حس جالبی داشت.

    ۴ هفته پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که داستان حس خوبی به شما داد☺️

    ۴ هفته پیش
  • حنا

    0

    خیلی شروع قشنگی داره توصیفاتش آدم رو جذب میکنه که ادامه بده

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاه قشنگتون 🙏🥰

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    چقدر فضاسازی و توصیفات خوب بود😍 غرق شدم توی خونه ی یخ زده ی استاد نادر ساعتچی 🥺

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    خیلی متشکرم 😍 امیدوارم تا آخر داستان همراه باشی

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    چه شروع لطیف و ارومی ملودی چه قدر به دل میشینه و به نظرم با غم بزرگی داره میجنگه و دلتنگ پدرش شده حالا چه اتفاقی برای پدرش افتاده احتمالا پارتای بعد مشخص میشه ولی فکر کنم بخشی از معمای رمان باشه❤️

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرت😍

    ۱ ماه پیش
  • مهسا.م

    0

    دختر قشنگمم..ملودی الان نیاز داره که یکم بیشتر بهش توجه و محبت بشه..نه اینکه خانوادش تواسته و ناخواسته زحمت و غم رو دوشش بندازن..از پدرش که انتظار نمیره ولی مامانش امیدوارم به زودی متوجه بشه🎀

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    دقیقا و این خودش یکی از کشمکش های داستانه 👌

    ۱ ماه پیش
  • رها اصغری

    0

    چه فضاسازی قشنگی کردید نویسنده جان. آدم خودشو قشنگ توی اون محیط میبینه. مشخصه اتفاق بزرگی افتاده که بین خاطرات ملودی و احوال امروزش این تعارض بزرگ بوحود اومده.

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    خیلی ممنون امیدوارم در ادامه هم داستان رو دوست داشته باشید 🙏🥰

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    توصیفات عالی بودن عاشق همچین خونه ایم

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم🥰

    ۱ ماه پیش
  • Fatii

    0

    شروع قشنگ و روانی داشت، کاش پدر و مادرش انقدر قوی بودن که حداقل از یدونه بچه باقی موندشون مراقبت کنن و بار روحی براش نداشته باشن

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    متشکرم😍 در ادامه داستان پدر و مادرش به همین نتیجه هم می رسند👌

    ۱ ماه پیش
  • نگار.م

    0

    چقدر توصیفات ملموس و دلنشین بود..عاشق خیابون رودخونه شدم و درخت نارنج حیاطشون 🥰🥰👌✅

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم عزیزم🥰

    ۱ ماه پیش
  • آیناز

    0

    چشم نخوره ملودی اسمش که خوشگله باباشم که هنرمند خودشم که صد تا چیز درس میده:)) دیگه مادرش چی میخواد؟

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    دخترمون موسیقی و انگلیسی تدریس می کنه😌 این و باید به مادرش گفت

    ۱ ماه پیش
  • سوگند عزیزی

    0

    بیچاره ملودی.. چقدر فضای خونشون پر از غم و اندوهه..🥲

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    کم‌کم همه چیز درست میشه

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی

    1

    دلم و تو خیابون رودخونه جا گذاشتم و از یه طرف قلبم ریخت واسه نادر که یه بار دیگه خوب بشه❤️ 🩹🥲

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    عزیزم😍 امیدوارم داستان رو بخوتی و به دلت بشینه😘

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه‌میرزائی

    0

    سلام شروع خوبی داشت. قلم روان نویسنده جذب کنندست و نکات نگارشی عالی😍

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    سلام ممنونم از نگاه قشنگت🥰

    ۱ ماه پیش
  • محمد رضا دستمرد

    0

    تا اینجای رمان که خوب بودتا بعدا چه شود

    ۷ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها رمان رو دنبال کنید و خوشتون بیاد

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️