ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت دوم :
- آشنایی
تا کمر روی موتور ماشین خم شده بود. به صاحب ماشین قول داده بود تا آخر شب هم که شده در گاراژ بماند و ماشین را فردا اول صبح، صحیح و سالم تحویلش بدهد. مسافرکش بود و آن لکنته خرج زن و زندگیاش را میداد. غرق در کارش بود که از صدای سلام دادن جاوید، ترسید و سرش به کاپوت خورد. با غیظ سمت او برگشت و در حالی که دستهای سیاه و روغنیاش را روی سرش میمالید، داد زد:
_ ای بمیری!
جاوید با یک جست خودش را به او رساند و در حالی که دستمال یزدی کثیفش را روی سر آهی میکشید گفت:
_ ما مخلصتیم! بگی بمیر الان این وسط جنازه میشیم!
آهی زیر دست او زد.
_ بکش کنار!
انگار داشت با خودش حرف میزد.
_ آخر من این دستمال و با خودت آتیش میزنم. کم مونده فقط ببرتش تو توالت!
اَه! کشیدهای گفت و رفت تا سرش را همراه با دستهایش بشوید. دیگر توان ایستادن نداشت. باید کمی استراحت میکرد. دلش یک استکان چای میخواست. جاوید سرخوشتر از این حرفها بود، بیخیال متلک آهی همراهش شد. قدش تا شانههای آهی هم نمیرسید و هیکل مداد مانندش کنار هیکل درشت او اصلاً دیده نمیشد. هیچ کس حتی خودشان هم نمیدانستند چطور این همه سال، رفاقتشان طول کشیده؟!
_ کجا غیبت میزنه این موقع؟!
تازه یادش افتاد او کجا رفته! با خشم طرف جاوید برگشت و یقه لباس یکسره کارش را گرفت و مثل پرکاهی او را از روی زمین بلند کرد.
_ باز رفتی زاغ سیاه ناموس مردم رو چوب بزنی جاوید؟! بزنم استخوونهاتو بشکونم، نتونی تکون بخوری!
جاوید سعی کرد تا پاهایش را روی زمین برساند و به سختی از الی دندانهای زردش گفت:
_ جون داداش کی از ما چشم ناپاکی دیدی؟
آهی یقهاش را ول کرد و کمی به عقب هولش داد. جاوید یقه لباسش را صاف کرد و لبخند حرص در بیاوری زد.
_ ببند اون دک و دهنت رو! این همه سال نتونستم بهت حالی کنم، حداقل هفتهای یه بار مسواک رو اون دندونهای صاحاب مردهت بزنی! الان با سنگ شورم این دندونها سفید نمیشه!
جاوید مثل همیشه دنبال سر او راه افتاد. داخل اتاقک رفت، روی صندلی کنار بخاری نشست و منتظر ماند تا رفیقش استکانی چای بخورد بلکه کمی خستگیاش در برود. آهی هر چقدر برای او لغز میخواند ولی به قول خانم جانش، نمیتوانست این بچه یتیم را از خودش دور کند. افتخارش در محل رفاقت با آهی دیزل بود. این لقب را به خاطر هیکل گنده و سر کچل و علاقهای که آهی به وین دیزل بازیگر هالیوودی داشت به او داده بودند.
_ داداش یه بار بیا خودت گوش بده، نمیدونی چه خوب میزنه! اسم سازش..
دستش را دور دهانش کشید، مثلاً داشت فکر میکرد.
_ اسمش نوک زبونمهها!!
آهی یک استکان چای هم جلوی جاوید گذاشت. باز چشمهای جاوید روی بازوهای او خیره ماند. یادش رفت درباره چه حرف میزد. طبق معمول دستی با حسرت روی دو تکه استخوانی زد که اسم بازو را روی تنش یدک میکشید. آهی مانند کف دست او را میشناخت، میدانست که چه در سر جاوید میگذرد.
_ پاشو جاوید برو سراغ ماشین آقا ایرج زود جمعش کنیم.
_ آخر اسم ماسماسک این دختره یادم نیومد!
آهی بیتوجه به او چایش را سر کشید و با تشر گفت:
_ اگه تا دو ساعت دیگه، کار ماشین تموم نشه من میرم و جنابعالی باید شب همین جا بمونی و صبح ماشین رو صحیح و سالم تحویل صاحبش بدی!
همین داد کافی بود تا جاوید به خودش بیاید و زودتر از او بیرون برود. شب خانم جان در خانه منتظرشان بود تا با هم کوفتهای که برای شام حاضر کرده بود را بخورند.
****
ملودی روی نیمکت چوبی پارک نزدیک خانهشان نشسته و نگاهش به آبی بود که از فواره به هوا میرفت. خورشید داشت غروب میکرد و دور آبنما شلوغ بود. زندگی بیتوجه به حال و اوضاع او جریان داشت اما انگار قطار زندگی او در یک روز سرد زمستانی داخل یک ایستگاه متروکه متوقف شده و قصد حرکت نداشت. هوا هنوز در آخرین روزهای اسفند ماه سرد بود، اما کسی دلش نمیآمد به خانهاش برگردد. نزدیک عید بود و باغبان پیر پارک مشغول آبیاری گلهای رنگارنگی بود که به تازگی کاشته بود. روزی خودش همرنگ همین گلها بود اما حالا...!
صدای جروبحث دو دختر بچه حواسش را به قسمت بازیها جلب کرد. به آن سمت چرخید و دستش را به پشت نیمکت تکیه داد. برای اینکه کدامیک زودتر از سرسره بالا برود به نتیجه نمیرسیدند. یاد کودکیهای خودشان
افتاد. با غزال چقدر در این پارک سر سرسره بازی دعوا به راه میانداختند. خودش با آن هیکل ریزه میزهاش پایین پلهها، دست به کمر میایستاد و غزال تپل را بالای سرسره مینشاند تا کسی نتواند سُر بخورد. آن هم با این بهانه که این پارک نزدیک خانه آنهاست و این سرسره هم متعلق به خودشان است. این پارک برای او پُر از خاطره بود.
چتریهایش را از روی پیشانی کنار زد و به آسمان نگاهی انداخت. دیگر در آن سیاهی چیزی مشخص نبود. باید مثل همیشه میرفت تا جاهای خالی زندگیاش را با نواختن پُر کند. دستی به شالش کشید و کیف ویولنش را برداشت و به سمت میعادگاه هر غروبش شتافت. بیتوجه به دستفروشها که بساطشان را گوشه خیابان پهن کرده بودند، در جای همیشگیاش کنار پیادهرو ایستاد، درست زیر درخت کهنسالی که چند متر بالاتر از در خروجی مترو قرار داشت. نگاهش برای دقایقی به آن سمت کشیده شد. مسافرهای مترو از پلهها بالا میآمدند و بین دیگر عابرها در پیادهرو گم میشدند. نوا هم هرروز غروب از همانجا به سمت خانه میآمد.صدای دختر جوانی که کنار چرخدستی پیرمردی ایستاد و قیمت چغاله نوبرانه را پرسید او را به خود آورد. نوا عاشق چغاله بادام بود. آهی کشید و چند لحظه بعد نوای جادویی ویولن دخترک سیاهپوش، رهگذران را دورش جمع کرد. در آن لحظات آنقدر در خودش غرق میشد که اصلاً توجهی به اطرافش نداشت. انگار در خلسه فرو میرفت و مینواخت. دستهایش گویی در اختیار خودش نبودند! نمیدانست حرکات زیبای انگشتهایش روی سیمهای ویولن، از او الههای سحرانگیز میسازد. تکانهای هماهنگ سرش با ریتم آهنگ و پیچ و تاب چتریهای مشکیاش که روی پیشانیاش ریخته بود، از او دلبری میساخت که بیاختیار چشمهای زیادی را خیره خود میکرد. نیم ساعتی رهگذرهای خیابان را مهمان اجرای زیبایش کرد و باز
بیتفاوت به تشویقها و حتی متلکهایی که میشنید، ویولنش را داخل کیف مخصوص گذاشت و به طرف ماشینش رفت. به خاطر شلوغی دم عید، امشب جای پارکی آن اطراف پیدا نکرده و چند خیابان پایینتر ماشین را پارک کرده بود. هوا تاریک بود و آنجا هم برخلاف خیابان اصلی، خلوت بود و پرنده پر نمیزد. صدای گاز دادن یک موتور را از پشت سرش شنید و متعاقب آن دردی در شانهاش پیچید. بیاختیار جیغ بلندی کشید و روی زمین افتاد.
موتور سوار کوله پشتی او را کشید اما بند کیف میان مچ دستش و دسته کیف ویولن گیر کرد و باعث شد محکم به زمین بخورد.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
سپاس از نگاه قشنگتون 🙏🌹
۴ هفته پیشسادات.۸۲
0وای من تا نصف پارت فکر میکردم اهی میکشه نمی دونستم اسمه🤭🤣🤦🏻 ♀️
۴ هفته پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
😂😂😂
۴ هفته پیشخزائی
0شخصیت جاوید باحاله حس خوب به داستان میده و کلا جو رمان قشنگه تا اینجا
۴ هفته پیشرها اصغری
0چه شخصیت لوده ای برای جاوید به تصویر کشیدین. تضادش با آهی خیلی جالبه.
۴ هفته پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
☺️🙏
۴ هفته پیشحنا
0همیشه از اونا که اسمشون جاوید بود خوشم میومد بی دلیل. الانم حس میکنم جاوید خیلی باحال باشه
۱ ماه پیشمهدیه
0چاوید چه قدر هیز و پروعهه 😅😅 انگار کارشه دخترا رو دید بزنه که اسم اون یه پسره آهی هست؟ چه عجیب نشنیده بودم. ویولن ملودی رو هم که انگار دزدیدن
۱ ماه پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
کلا من دنبال اسم های خاص برای شخصیت ها هستم😌😂😂😂
۱ ماه پیشمهتاب جهانفر
0جاوید و آهی کنار هم عالین😂😂
۱ ماه پیشمهسا.م
0او با آها آهی هم که ملاقات کردیم..مثل اینکه اول جاوید ملودی رو دیده و بعدم آهی ایشونو پسندیده!
۱ ماه پیشسوگند عزیزی
0ای وای اون موتور سوار چرا اینطوری کرد عوضی.. کاش آهی بیاد یه دل سیر بزنتش.. معلومه از اون مشتی هاست😁
۱ ماه پیشفاطمه منصورآبادی
0این جاوید جدا از مسواک بنظرم باید خودشو کامل عوض کنه بعد بیاد🤣🤣 یکم به خودت برسی جاوید بد نیستا
۱ ماه پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
کلا فقط حرص آهی رو می خواد در بیاره😂
۱ ماه پیشرویا یزدانپور
0دوستی دو قطب مخالف باهم همیشه موندگاره مثل دوستی آهی و جاوید. اما جاوید زودتر از آهی ملودی رو پیدا کرده ولی برعکس ملودی دل به آهی میبنده🤭
۱ ماه پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
جاوید از صدای ویولن زدن ملودی خوشش اومده بود😁
۱ ماه پیشFatii
0مشخصه آهی شخصیت خوب و حمایتگری داره و قراره خیلی کمک حالش بشه
۱ ماه پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
👌👏👏
۱ ماه پیشآیناز
0اسم ساز به این راحتی یادته نمیاد جاوید؟😂 اومدن ویولونشو بدزدن؟
۱ ماه پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
جاوید فقط بلده آهی رو حرص بده
۱ ماه پیشسمانه حسینی
1وای این جاوید چه چرک و چیله🤣🤭
۱ ماه پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
خیلیییی😂😂😂
۱ ماه پیشعاطفهمیرزائی
0به به آقا آهی وارد می شود 😍 چه غمی تو وجود دخترمون هست. بریم برای ادامه..
۱ ماه پیش
حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان
آهی پسر جذابم 😂🥰 امیدوارم ادامه داستان رو دوست داشته باشی
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Saya
0کارکترپردازیتون چشمگیره. آهی و جاوید اگرچه باهم تضاد دارن ولی مچ کاتینگشون بی نظیره و از اون جایی که لحن روایتتون خیلی ملموسه، راحت تونستم باهاشون ارتباط بگیرم.