ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت هفتم :
از صبح باران باریده بود. زمین هنوز خیس بود و با اینکه باد نسبتاً سردی میوزید اما میشد بوی بهار را حس کرد. آهی نفس عمیقی کشید. خودش هم نمیدانست چرا اینجا ایستاده؟! مقابل مترو منتظر بود تا اجرای ملودی تمام شود. صدای دست زدن کسانی که اطرافش جمع شده بو ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0باریک الله خوب داری تند تند پیش میری