پارت یازده :

موبایلش زنگ خورد و باعث شد نگاه از آهی بگیرد. غزال بود می‌خواستند با خاله شکوه به بیمارستان بیایند که قبول نکرد و گفت مراقب مادرش باشند. از فکر مادرش سرش تیر کشید. حالا تا مدتی طولانی باید سکوت او را هم تحمل می‌کرد. در فکر و خیال خودش غرق بود
که آهی ساندویچ همبرگری را از پاکت بزرگ کنار دستش در آورد و مقابلش گرفت. بوی خوبش اشتهای ملودی را تحریک کرد. گرسنه بود اما چیزی از گلویش پایین نمیâ€

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️