ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت یازده :
موبایلش زنگ خورد و باعث شد نگاه از آهی بگیرد. غزال بود میخواستند با خاله شکوه به بیمارستان بیایند که قبول نکرد و گفت مراقب مادرش باشند. از فکر مادرش سرش تیر کشید. حالا تا مدتی طولانی باید سکوت او را هم تحمل میکرد. در فکر و خیال خودش غرق بود
که آهی ساندویچ همبرگری را از پاکت بزرگ کنار دستش در آورد و مقابلش گرفت. بوی خوبش اشتهای ملودی را تحریک کرد. گرسنه بود اما چیزی از گلویش پایین نمیâ€
لطفا صبر کنید...
