پارت سوم :

دردی در کمرش پیچید،بی‌توجه به حالش بلند شد و نشست. فقط چشم‌هایش ویلون قشنگش را می‌دید که به خاطر چفت خراب کیفش از آن بیرون افتاده بود. کوله‌پشتی مهم نبود چیز زیادی داخلش نداشت. سریع به طرف ویولن خیز برداشت و با دست مشغول تمیز کردنش شد. باید یک کیف جدید می‌خرید. زیر و رویش را برانداز کرد تا خدای نکرده خط و خشی ندیده باشد. با صدای دادی که شنید به خودش آمد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. چند متر جلوتر مقابل در تعمیرگاه، سارق موتور سوار را دید که نقش زمین شده. همان موقع یک مرد تنومند یقه دزد را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید. مرد جوان دیگری هم کوله او را برداشت و گوشه‌ای ایستاد. ملودی انتظار این ماجرا را نداشت. با دست‌های لرزان ویولن را داخل کیف گذاشت. انقدر ترسیده بود که توان ایستادن را هم در خودش نمی‌دید. بعد دقایقی که نفهمید چطور گذشت آن دزد با سر و صورت خونی فرار کرد. با چشم‌هایی که لایه‌ی نازکی از اشک رویش نشسته بود به ناجی‌اش چشم دوخت. جوان قد بلند و هیکلی را دید که لباس کار روغنی‌اش را می‌تکاند. سر بی مو و شش تیغه‌اش اول به چشم او آمد. هنوز روی زمین نشسته بود که آن دو نفر نزدیکش آمدند.
آهی از خستگی دیگر توان ایستادن نداشت. هر سال نزدیک عید که می‌شد، وقت سر خاراندن نداشتند. از صبح یک بند سر پا بود و اعصابش از دست جاوید هم بهم ریخته‌بود. حاجی بیات از بعدازظهر تعمیرگاه و کارگرها را دست او می‌سپرد و با اطمینان به حضور او می‌رفت. نباید می‌گذاشت جاوید از موقعیتش سو استفاده کند. تازه کاپوت ماشین زیر دستش را بسته بود که صدای جیغی باعث شد سریع به بیرون بدود. چند متر پایین‌تر از تعمیرگاه، آن قسمت از خیابان که با تبریزی‌های بلند پوشیده شده بود، دختری را دید که زمین خورده و یک موتوری کیفش را قاپیده. دیگر نفهمید چطور خودش را سر راه موتور انداخت؟! وقتی به خودش آمد که دزد عوضی را به سینه دیوار چسبانده و تا میخورد زده بود! جاوید هم به جای کمک فقط کیف دختر را برداشته و او را تشویق می‌کرد تا دزد را محکم‌تر بزند. یک لحظه غفلت کرد و دزد از زیر دستش فرار کرد. تازه بعد از آن نگاهش به دختر مچاله شده روی زمین افتاد که از ترس در حال لرزیدن بود. با دیدن چشم‌های معصوم و اشکی او، دلش می‌خواست دنبال آن لندهور برود و از زندگی ساقطش کند. جلوتر رفت و پرسید:
_ چیزی‌تون که نشد؟ آب بیارم براتون؟
ملودی سرش را به نشانه منفی تکان داد. دستش را به دیوار گرفت، بلند شد و لباس‌های خاکی‌اش را تکاند.
_ جاوید کیف خانم رو بده دستشون.
جاوید موهای به هم ریخته‌اش را مرتب کرد و گفت:
_ چشم داداش آهی.
کوله پشتی را با لنگی که دور گردنش بود، تمیز کرد و بعد به طرف ملودی گرفت.
_ بفرما آبجی...راستی شما خیلی خوب صدای این ماسماسک رو در می‌آرید!
با دیدن کیف ویولن، آهی حدس زد این همان دختری است که هر غروب جاوید برای شنیدن صدای سازش، او را می‌پیچاند! کنجکاو شد بفهمد چرا هرروز در آن ساعت خاص به آنجا می‌رود؟!
_ جاوید حرف اضافه نزن!
جاوید سرش را پایین انداخت و کنار ایستاد. ملودی نگاهی به هر دو انداخت و دستی زیر چتری‌هایش کشید که او را بانمک کرده بودند. چشم‌های بادامی‌اش غمگین بود ولی سرسختانه می‌خواست خودش را قوی نشان بدهد. اگر تشکر نمی‌کرد خیلی بی‌ادبی بود. با ته مانده انرژی که داشت، صدایش را صاف کرد و گفت:
_ خیلی از کمک‌تون ممنونم.
رو به جاوید کرد و ادامه داد:
_ اسم این ماسماسکم ویولنه!
نیش جاوید باز شد. قبل از اینکه حرفی بزند، آهی گفت:
_ اگه وسیله ندارید ماشین براتون خبر کنم؟
_ نه خیلی لطف کردید، ماشینم رو ته همین خیابون پارک کردم.
دیگر حوصله‌اش نگرفت توضیح بدهد که خانه‌شان همین نزدیکی است. خیلی بیشتر از حد معمول با آن دو غریبه حرف زده بود. عادت به روده درازی نداشت.
_ خیل خب! جاوید همراه خانم تا ماشین‌شون برو، خیابون تاریکه!
دوباره تشکر کرد آهی هم سری برایش تکان داد و رفت.
****
ملودی روی تختش دراز کشیده بود. سقف اتاق داشت پایین می‌آمد. نمی‌دانست غزال آن بالا چه کار می‌کند؟!! آن هم این موقع شب! حوصله تذکر دادن به او را نداشت. از صبح بیرون بود و با آن اضطراب و تنشی که پشت سر گذاشت، دیگر جانی در بدنش باقی نمانده بود. شانه و کمرش هنوز درد می‌کرد. بعد از یک دوش آب گرم فقط دلش یک خواب عمیق می‌خواست. از قاب پنجره به آسمان شب خیره شد. ستاره‌ها مانند پولک‌هایی ریز و درشت وسط آن سیاهی می‌درخشیدند و به او چشمک می‌زدند. صدای خش‌خشی آمد. نگاهش به سمت درخت گوشه حیاط کشیده شد. سایه گربه‌ای را دید که از روی درخت پایین پرید و در تاریکی حیاط گم‌ شد. دلش به همین حیاط و منظره پیش رویش خوش بود. غلتی زد و به عکس خودش و نوا چشم دوخت. کنار دریاچه اُوان ایستاده و این عکس را انداخته بودند. محو لبخند روی لب نوا در خاطراتش غرق شد.
با اکیپ دانشگاه رفته بودند دریاچه اُوان در الموت تا خستگی یک ترم درس خواندن را از تن به در کنند. در میان درخت‌های کنار دریاچه کمپ کرده و هر کسی به کاری مشغول بود. او نوا را هم با خود آورده بود. نوا مانند همیشه گوشه‌ای نشسته و بااسترس به آب زلال دریاچه چشم دوخته بود. او در کودکی ترومایی سخت را پشت سر گذاشته و یک بی‌اعتمادی مطلق به دیگران داشت و می‌ترسید با غریبه‌ها ارتباط بگیرد. به پیشنهاد مشاور او را با خود به اینجا آورده بود تا کمی میان دوست‌های پرسر و صدایش خوش بگذراند. نوا حتی در طول تحصیلش با یک نفر هم دوست نشده بود. این اولین تجربه کمپینگ او محسوب می‌شد. ملودی از قایق پیاده شد. جست و خیزکنان رفت و کنار نوا نشست. خودش را در آغوش او جا داد و گفت:
_ حیف شد نیومدی قایق سواری! دیدی بی‌خودی نگران بودی من غرق بشم!
ـ کارت خطرناک بود. تو شنا بلد نیستی!
ـ میگم نوا حداقل بیا بریم پامون رو بکنیم تو آب؟
دو تا از دخترها را نشان او داد.
_ ببین دو تا از همکلاسی‌هام اونجا نشستن. دخترهای خوبین.
صاف مقابلش نشست و خیره در چشم‌های عسلی زیبایش ادامه داد:
_ باید از یه جا شروع کنی! الان نتونی با دو تا غریبه حرف بزنی، اون وقت چه طوری می‌خوای بری روی صحنه، تئاتر اجرا کنی؟!
نوا نمایش‌بازی کردن را دوست داشت. استعدادی که از همان نوجوانی فقط رویایش را در سر می‌پروراند و گاهی مقابل آینه، خودش را مهمان چند خط از دیالوگ شخصیت‌های کتاب محبوبش می‌کرد. باید برای دست یافتن به این رویا سعی خودش را می‌کرد. با گوشه چشم به دخترها نگاهی انداخت. به نظر سخت نمی‌آمد اما مانند همیشه کف دستش عرق کرده بود. در مشاوره‌های گروهی شرکت کرده و ترسش از ارتباط با غریبه‌ها ریخته بود. باور داشت همه قصد آسیب زدن به او را ندارند! اما با این حال هنوز کامل بر تمام اضطراب‌هایش غلبه نکرده بود. نصیحت‌ها و راهکارهای مشاورش را یک دور دیگر در ذهنش مرور کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Saya

    1

    کارکتر جاوید جداً موتور محرکه طنز صحنه ست 😂

    ۴ هفته پیش
  • سادات.۸۲

    0

    یکم نامفهومه که مثلا کی زمان حاله، کی زمان گذشته

    ۴ هفته پیش
  • خزائی

    0

    جاوید عاشقش نشه صلوات..احساس می کنم حس داشتم باشه به آهی

    ۴ هفته پیش
  • رها اصغری

    0

    احساس میکنم نوا در زمان حال وجود نداره و دلیل عوض شدن و غمگین شدن جو خانواده هم همینه. در ضمن چه آشنایی جالبی داشتن آهی و ملودی.

    ۴ هفته پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    درسته دلیلش نبود نوا ست.

    ۴ هفته پیش
  • حنا

    0

    به نظرم ترکیب آهی و ملودی خیلی خفن میشه

    ۴ هفته پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    👌👌🥰

    ۴ هفته پیش
  • مهدیه

    0

    به به میبینم آهی سریع خودشو به ملودی رسوند و کمکش کردد چه قدر حس میکنم جاوبد نمکه

    ۴ هفته پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    هر داستانی به یه جاوید نیاز داره😉

    ۴ هفته پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    آهی نگو بگو فردین😁 مشتیه پسرمون😍

    ۴ هفته پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    پسرم خیلی آقاست😌

    ۴ هفته پیش
  • مهسا.م

    0

    جاوید جاوید .. دو دیقه محض رضای خدا آدم باش..آخه تشویق میکنی وسط دعواا؟ماسماسکک؟نمیبینی دختره داره سکته میکنه از ترسس بعد تو میگی ماسماسک خوب میزنی؟؟گاد

    ۴ هفته پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    دیگه جاوید باید یه مدلی خودش رو نشون بده 😁

    ۴ هفته پیش
  • نگار.م

    0

    به به.. قهرمان داستان آهی اومد تو قصه.جذاب شد👌

    ۴ هفته پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    😂🥰🥰🥰

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    شخصیت پردازی عالی طوریه که دلم میخواد جاوید رو خفه کنم آخه چقدر حرص آدمو در میاره🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    آزادی هر بلایی خواستی سر جاوید بیاری😂😂😂😂

    ۱ ماه پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    این خاطرات گاه و بی گاهی که به یاد آدم میاد هم دلگرم کننده س هم ناراحت کننده مخصوصا الان برای ملودی که دلتنگ نوا هم هست🥺

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    درسته و کمک می کنه شخصیت نوا رو مخاطب بشناسه

    ۱ ماه پیش
  • Fatii

    0

    حامی خیلی خوبه امیدوارم بیشتر از تقابلشون ببینیم، حالا این وسط جاویدم عاشق دختره نشه و مثلث تشکیل بدن😂

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    نه بابا خیالت راحت، جاوید پا تو کفش آهی نمی کنه،😉

    ۱ ماه پیش
  • آیناز تابش

    0

    درد بی درمون بگیری جاوید😂 ولی مگه آهی زن نداره؟

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    نه بابا آهی زنش کجا بود!

    ۱ ماه پیش
  • آیناز

    0

    آخه یه جا نوشته بود خرج زن و زندگی اش

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    نوشته بودم ماشینی که آهی داشت تعمیر می کرد برای یه آقایی بود که مسافرکشی می کرد خرج زن و زندگی میداد😌

    ۱ ماه پیش
  • رشیدی

    0

    موفق باشید حمیده جان عالیه🌺❤️

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم🥰

    ۱ ماه پیش
  • آلا ۸۹

    0

    آهی جنتلمنه 🥲

    ۱ ماه پیش
  • حمیده سادات منتظری | نویسنده رمان

    🥰☺️👌

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️