پارت نوزده :


دو روز گذشته و او هنوز منظور کامنت آن ناشناس را نفهمیده بود. صبح از سرما بیدار شد. جلوی کولر بدون اینکه ملافه‌ای روی خودش بیاندازد خوابش برده بود. روی تخت مچاله شده و دست و پایش یخ زده بود. ساعت هفت صبح را نشان می‌داد، دیشب تا ساعت‌ها مشغول فکر کردن به آن تاریخ لعنتی بود و زمان زیادی از خوابیدنش نمی‌گذشت. سر و صدا از بیرون می‌آمد. مادرش داشت به پدرش کمک می‌کرد تا به دستشویی برود. خوشØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️