ویولت به قلم حمیده سادات منتظری
پارت نوزده :
دو روز گذشته و او هنوز منظور کامنت آن ناشناس را نفهمیده بود. صبح از سرما بیدار شد. جلوی کولر بدون اینکه ملافهای روی خودش بیاندازد خوابش برده بود. روی تخت مچاله شده و دست و پایش یخ زده بود. ساعت هفت صبح را نشان میداد، دیشب تا ساعتها مشغول فکر کردن به آن تاریخ لعنتی بود و زمان زیادی از خوابیدنش نمیگذشت. سر و صدا از بیرون میآمد. مادرش داشت به پدرش کمک میکرد تا به دستشویی برود. خوشØ
لطفا صبر کنید...
