وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت نود و چهارم :
یادم بود، خوب شبی را یادم بود که در اتاقم سعی میکردم بخوابم و با کابوسهای مراسم خاکسپاری دست و پنجه نرم کنم که سرانجام فقط توانستم ده دقیقه بخوابم اما همان لحظه صدای شکستن پنجره بلند شد، روی زمین سنگی اندازه یک مشت افتاده بود سنگی که رویش رنگ سرخ پاشیده بودند سرخ به رنگ خون!
یادم بود روزی را که در باز شد و پدرم سرانجام به خانه آمد اما با بدنی کوفته شده و دهانی پر خون و من شاهد تلو تلÙ
لطفا صبر کنید...
