پارت نود و چهارم :

یادم بود، خوب شبی را یادم بود که در اتاقم سعی می‌کردم بخوابم و با کابوس‌های مراسم خاکسپاری دست و پنجه نرم کنم که سرانجام فقط توانستم ده دقیقه بخوابم اما همان لحظه صدای شکستن پنجره بلند شد، روی زمین سنگی اندازه یک مشت افتاده بود سنگی که رویش رنگ سرخ پاشیده بودند سرخ به رنگ خون!
یادم بود روزی را که در باز شد و پدرم سرانجام به خانه آمد اما با بدنی کوفته شده و دهانی پر خون و من شاهد تلو تلÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️