وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت دوم :
ایالات متحده آمریکا، نیویورک
25 مارس سال 2025
میخواستم یک اخترشناس شوم و با تلسکوپ طلایی رنگم نگاهم را به جزئیات آسمان بدوزم تا زیبایی بیکران ستارگانش را ببینم اما دست تقدیر خواست یک مامور افبیآی شوم و با تلسکوپم نگاهم را به جزئیات تاریک نیویورک بدوزم تا نهایت ظلم آدمهایی که نمیخواستند انسان شوند را ببینم.
به راستی هیچکس در این شهر انسان نبود، من هم نبودم.
نفس عمیقی کشیدم و تلسکوپ را درون جعبه چوبیاش برگرداندم، دیدن هاله نارجی رنگ طلوع خورشید که مانند لیوان آب پرتقال چپه شده روی ابرهای سفید میماند دیگر کافی بود. باید به کارم میرسیدم، منظور از کار هم رفتن به اتاق تیممان در اداره و بررسی چند پرونده و نگرفتن نتیجه بود، مانند همیشه. انگاری طلسم شده بودیم و حتی قادر به پیدا کردن یک سرنخ هم از این پرونده لعنتی نبودیم.
از روی مبل سبز رنگ دسته دومم برخواستم و از نشیمن پنجاه متری گذر کردم و وارد اتاق خوابم شدم. اتاق خواب ده متریای که تخت یک نفره مانند تمامی اشیاء دست دوم به همراه دراوری کوچک و چوبی به زور درونش جا میشد، البته قدردان کمد دیواری بودم که با قرار گرفتن درون دیوار هردویمان را راحت کرده بود.
خانه ساده و کوچکی دارم اما برای یک دختر تنها که اکثر اوقات هم سرکار بود راضی کننده است.
لباسهای راحتیام را با یقه اسکی سفید و شلوار پارچهای طوسی عوض کردم. موهای لخت قهوهای رنگم را که در این سه سال اخیر از مدل باب کرهای کوتاه در نیامده بودند شانه کردم.
فقط یک خط چشم کشیدم تا چشمان سبز رنگم کشیده تر به نظر برسند البته دلم نیامد دستم را سمت رژ قرمزم نبرم و آن را روی لبهایم نکشم.
همه چیز عالی بود، اما نه... نزدیک بود یادم برود که مانند فیلمهای هالیوودی یک نوشیدنی گرم که ترجیحاً پایهاش قهوه است را داخل تراول ماگم بریزم و به اداره بروم.
پس از آنکه اینکار را در آشپزخانه کوچکی که با کابینتهای چوبیاش کنج خانه پناه گرفته بود انجام دادم سمت در رفتم، از روی عسلی کنار در کارت شناساییام را برداشتم اما دستم در نزدیکی کلت مشکی رنگم خشک شد.
مانند همیشه به او احتیاجی نیست، برخلاف تصوراتم مامور افبیآی شدن آنقدر ها هم پر چالش و خطر نبود.
چندبار دکمه آسانسور را فشار دادم اما نمایشگرش فلشی به طبقه بالا را نشان نداد، باز هم خراب شده. آخرین باری که خراب شد دو هفته پیش بود و من هم داخلش حضور داشتم و نزدیک بود سقوط کنیم اما حالا که جان سالم به در بردم آنقدر کله شق و خیره سر بودم که باز هم از همین آسانسور درب و داغان استفاده میکردم.
بیخیالش شدم و علی رغم میل باطنی باز هم از پلهها استفاده کردم.
به محض خروج از آپارتمان نسیم خنک صبحگاهی به صورتم بوسه زد و لبخند شیرینی را روی لبهایم نشاند.
- صبح بخیر نیویورک!
من با وجود تمام سختی های محل زندگیام باز هم عاشق نیویورک بودم.
انیمیشن مورد علاقهام یعنی زوتوپیا در دوران نوجوانی به من آموخت که مانند جودی پلیس شوم و پس از عبور از حصارهای لاس وگاس به نیویورک بیایم، هیچگاه از درسی که گرفتم پشیمان نخواهم شد.
حینی که قدم زنان سمت محل کارم میرفتم هندزفری سیمیام را از جیبم درآوردم و به موبایلم وصل کردم، نمیدانم چه سری ست که با وجود ایرپاد و هدفون هنوز به این هندزفری وفادارم.
در پلی لیستم آهنگی که هر روز صبح در ستایش نیویورک گوش میدادم را پخش کردم و وقتی به بخش مورد علاقهام رسیدم بدون توجه به عابران پیاده و نگاههای متعجبشان بلندبلند آهنگ را همراه خواننده خواندم:
- In New York!
Concrete jungle where dreams are made of
There’s nothin’ you can’t do! okay!
Now you’re in New York, yeah!
These streets will make you feel brand new
Big lights will inspire you
Let’s hear it for New York! come on!
حتی اگر دنیا هم به آخر برسد من همین دختری که با عشق آهنگ مود علاقهاش را فریاد میزند و به نگاه متعجب و اخم مردم توجه نداشت میمانم، همین دختری که با کله شقی تمام حصارهای خانوادهاش را شکست و مامور اف بی آی شد. همان دختری که هنوز عاشق اخترشناسی و تلسکوپ طلایی رنگش است.
حتی اگر دنیا هم به آخر برسد من با افتخار اِلارا جینجر هنریکسون میمانم.
حتی اگر از نام میانیام متنفر باشم!
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه غفوری | نویسنده رمان
مرسی عزیزمممم🥹💖 خوشحالم خوشت اومده💕💋
۲ ماه پیشNil
0از جینجر به شدت خوشم اومد😉 حتی اگه از اسمش بدش بیاد!
۳ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
پس خوشبحال جینجر😄
۳ ماه پیشZoha
0سلام.. این اولین رمانیه که دارم ازتون میخونم تا اینجاش که عالییییییی بود عاشق اون داستانیم که واسه ی *** بخصوص نیویورکه😍🥹🥹 الارا.. عجب اسم قشنگیه❤️
۴ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
سلام عزیزم🥰 خیلی ممنون از نگاه ارزشمندت و امیدوارم خوشت بیاد😘 منم همینطور🥲 نیویورک عالیه🥲
۴ ماه پیشSetayesh
0خبببببب ، الارا داره تبدیل به شخصیت مورد علاقه ام میشههههه. روحیه و انرژیش رو خیلی دوست دارمممم. اما نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه که قراره همه چی عوض بشه و این الارای شیطون و پرانرژی به یک نقطه ی برعکس خودش تبدیل بشه!!!
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
واوو خوش یه حال الارا😁💗 بنازمممم چه حدس جالبی😉
۵ ماه پیشrey♡☆
0همین الان عاشق شخصیت الارا شدم😍🤩
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خوش به حال الا😄💖
۵ ماه پیشاکرم بانو
1شخصیت جالبی داره،شخصیت مقابلش اون پسره تو قبرستونه؟
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
آره، خودشه😁
۵ ماه پیشسارا
0عالی😎افرین بهت ادامههههه بدههههههههه
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
مرسی عزیزم خوشحالم دوست داشتی😍
۵ ماه پیشآذر
1واووووو بله همین که به نگاه ها و حرفاشون اهمیت نمیدی خیلی خوبه و اینکه جسوری و کله شق خوشم میاد😁👌
۵ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا دقیقا خودمم عاشق اینجور دخترام😁💗
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ژیلا
0آب پرتقال چپه شده رو ابرها خیلی بامزه بود 😁 چقد گوگولی داره شروع میشه.