دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و مافیایی, رمان کارناوال سرخ و سیاه, نویسنده فاطمه غفوری

رمان کارناوال سرخ و سیاه

  • زبان فارسی
  • 43.6K 👁
  • 228 ❤️
  • 978 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه کارناوال سرخ و سیاه

ریشه‌های سیاه که از کینه زاده می‌شوند تمام شهر لندن را فرا می‌گیرند و تک‌تک مردم را چه گناهکار چه بی گناه به یک کارناوال سیاه دعوت می‌کنند، به نوبت دور تا دور حاضران پیچیده می‌شوند و رنگ سرخ خون را در دل سیاهی پخش می‌کنند. به راستی گناهکاران حقیقیِ حاضر در کارناوال چه کسانی هستند؟! همان نابغه‌هایی که دنبال ۲۵ مسئله ریاضی گمشده می‌گردند یا آنهایی که به بهانه نجات جان انسان‌ها جلویشان را می‌گیرند؟! کسی نمی‌داند اما برعکس، خوب می‌دانند هدف لرد واتسون از راه اندازی این کارناوال سرخ و سیاه فقط پسگیری آن ۲۵ مسئله ریاضی گم شده نیست، اما به راستی... لرد قاتل به دنبال چه می‌گردد؟! 

پارت اول

همه چیز از همان روزی شروع شد که ترازوی عدالت از دستان بانوی چشم بسته جدا و به دست شیطانی با چشمان باز افتاد.
همان روزی که عدالت شد تنها سنگ قبری در گورستان و کسی نمی‌دانست از مرده باید به نیک یاد شود یا شر.
***
سال2002
انگلیس، لیورپول
دلهره وحشتناکی که در وجودشان رخنه کرده بود موجب می‌شد نفس‌نفس‌های پی در پی‌شان بخاطر دویدن علت دیگری نیز بگیرد. باید می‌رفتند، هرچه زودتر باید این جهنم دره را ترک می‌کردند؛ وگرنه مانند مابقی بچه‌ها باید سرنوشت شوم را پذیرفته و به جای بازپس‌گیری حقشان، سمتش می‌رفتند.
ناگهان با ایستادن سباستین بقیه هم دویدن را متوقف کردند و مانند او پشت درخت‌های پیر و تنومند آن جنگل مخفی شدند. دنبال علت این کار بزرگ‌ترین شخص در گروهشان بودند که ناگه نگاهشان به میدان اصلی آن اردوگاه افتاد. فاصله خوابگاه تا میدان اصلی زیاد بود اما آنها دقیقا طی هفت دقیقه آن هم از راه جنگلی که چند متر فاصله داشت به آنجا رسیدند اما چیزی که با دیدن میدان تعجبشان را برانگیخت این نبود؛ آن شیاطینی بودند که با بی‌رحمی ممکن بچه‌های نه تا پانزده ساله را یکی‌یکی از قفس دورشان بیرون می‌کشیدند و داخل آن اتوبوس‌های قدیمی می‌انداختند. نه آنها می‌دانستند کجا می‌روند نه راننده‌های اتوبوس‌ها. هیچکس هیچ‌چیز نمی‌دانست.
ناگه همان مردی که آرزوی تکه‌تکه کردنش را داشتند با فریاد از دستیارانش پرسید:
- اون پنج‌تا رو توی قفس نمی‌بینم، کجان؟!
ای کاش لال می‌بود و هرگز قدرت تکلم نمی‌داشت؛ زیرا دقیقاً سراغ همان کسانی را می‌گرفت که تا الان انواع و اقسام روش انتقام‌گیری در ذهن‌هایشان می‌گذشت.
قبل از آنکه کلمه‌ای دگر بشنوند با سریع‌ترین حالت ممکن دویدن را از سر گرفتند.
نمی‌دانستند چقدر اما تا زمانی که درد پهلو و سوزش گلو امانشان را بریده بود، دویدند و به دروازه زنگ‌زده اردوگاه رسیدند. حس لذتی که وجودشان را دربر گرفت کوتاه بود؛ زیرا همان لحظه علاوه بر صدای خنده‌های گوش‌خراش مردی که «بلندگوی زنگ زده» لقب داشت صدای نفس‌نفس زدن‌های سگ ژرمنش هم در گوش‌هایشان بپیچد علاوه بر آن در قفل بود و نمی‌توانستند به سرعت از آن بالا بروند.
ای کاش پیش از آنکه غلبه وحشت ذره‌ذره وجودشان را فتح کند بیشتر قدردان آن حس لذت می‌بودند.
- جایی تشریف می‌بردید نابغه‌های کوچک؟!
صدای طعنه‌دارش بسیاربسیار گوش‌خراش‌تر از خنده‌های متوقف شده‌اش بود. لعنت بر کل وجودش که همیشه تابش نور امید را با تاریکی مطلق ناامیدی عوض می‌کرد.
نگاه سباستین بی‌توجه به داد کاترین که ناشی از حمله سگ و پاچه شلوارش که اسیر دندان‌های تیز او بود، به در عظیم قفل شده دوخته شده بود و درحالی‌که چاقوی تیز داخل جیب شلوارش را فشار می‌داد نقشه‌های فرار بسیار اندر ذهن کوچکش می‌کشید که البته همه را خودش رد می‌کرد. اما برعکس سباستین، مایک ده ساله تا صدای کاترین را شنید سریع به کمکش شتافت، آن سگ وحشی شلوار پاره شده دختر را ول کرد اما سمت خودِ مایک هجوم برد و این‌بار دو فریاد با یکدیگر مخلوط شدند که البته صدای قهقهه‌های تمسخروارانه بلندگوی زنگ‌زده هم دخالت بی‌جایش را نشان داد. رز که کوچک‌ترین فرد بود با دیدن صحنه مقابلش ترس بسیار به جانش افتاده بود، خود را داخل بغل آرتور انداخت و سرش را با گریه به سینه او فشار داد تا بیش از این شاهد این صحنه‌های زجرآور نباشد‌. آرتور هم بخاطر رز نمی‌توانست به کمک مایک و کاترین برود و مجبور بود با ترس نگاهش را بین سباستین و آن دو رد و بدل کند به امید آنکه حداقل او کاری کند.
بلندگوی زنگ‌زده بی‌سیمش را از جیبش برداشت و پشت به آنها درحال پیدا کردن خط مورد نظر بود که همان لحظه سباستین با حس دیوانه‌واری شبیه به جنون همان چاقوی گوشت‌بری که از آشپزخانه اردوگاه دزدیده بود را از جیبش درآورد و سمت او دوید و با یک پرش چاقوی میان دستانش را در کتف بلندگو فرو کرد و با داد زیادی از سر درد او را روی زمین انداخت و سپس چاقو را بیرون کشید و دوباره در کتفش فرو کرد و سبب داد گوش‌خراش دیگر او شد. آن لحظه گویا واقعاً به جنون رسیده بود زیرا سگی که حال دست از سر آن دو برداشته و به سمت خودش هجوم آورد را هم با فرو کردن چاقو داخل گردنش به زمین نشاند.
سرش را نزدیک گوش بلندگو برد و با عصبی‌ترین حالت ممکن جلوی چشمان چهار دوست متعجبش گفت:
- می‌کشمت، ولی الان نه به وقتش؛ به وقتش تک‌تکتون رو جوری می‌کشم که آرزو کنین کاش هیچوقت به دنیا نمی‌اومدین. این حرفم رو فراموش نکن بلندگوی زنگ زده

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان کارناوال سرخ و سیاه
  • کاراگاه گجت

    0

    پایانش غمگینه یا شاد ؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    شاد خیلی فانتزی که همه چی رنگین کمونی و خوشگله نیست اما غمگینم نیست

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه

    در پارت 20

    سلام ممنون از نویسنده قشنگ برای این رمان زیباش و اینکه میخواستم بفهمم نقش اصلی دختر و پسر کی هستن سباستین؟ اگه بشه زودتر جواب بدید

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون از نگاه ارزشمندت😍💗 خوشحالم خوشت اونده🥰 بله عزیزم کاراکتر اصلی سباستینه^^

    ۳ ماه پیش
  • Main

    در پارت 420

    از اولش همش حس میکنم استلا جاسوسه و برای گول زدن مایک وارد شده

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    چرا؟😄

    ۳ ماه پیش
  • Mmm

    در پارت 220

    استلا هم جزو اهداف انتقامه و مایک قراره بکشدش؟ چون تو پارتای قبل نوشته بود که تمام افراد داخل استخری که ملودی کشته شد بچه های اون آدمان

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    درسته ولی اعضای پارادایس هنوز شناسایی شون نکرده بودن و نمی دونستن همه کسایی که اونجان بچه های اونان😁

    ۳ ماه پیش
  • زهره

    0

    سلام بر نویسنده عزیز من ی درخواستی از شما داشتم میشه لطفاً خوندن ادامه رمان رو از طریق گوگل آزاد کنید توروخدا?!!!

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    سلام جانم💖 چشم عزیزم هماهنگ می کنم🙃

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عزیزم لطفا چک کن ببین درست شد؟

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 1220

    سلام، خسته نباشید نویسنده عزیز. خیلی زیبا بود و پایان قشنگی داشت. منتظر رمانهای جدید تون هستم. ممنون

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خیلیییی ممنون از نگاهت😍 خوشحالم که دوستش داشتی🥹 رمان وارثان تیامات رمان دوممه عزیزم😄

    ۳ ماه پیش
  • rey☆♡

    در پارت 1220

    واقعا نمیدونم چی بگم بی نظیر بود انقدر که حس میکنم از اون رماناییه که قرار نیست فراموشش کنم هیچ وقت. نمیدونم از موضوعش تعریف کنم یا مدل نوشتنتون در همه صورت فوق العاده بود فکر میکنم یه رمان با این همه معما و راز و نابغه نوشتن فقط از پس یه ادم نابغه بر میاد.

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    قربونت برم من😍 یک دنیا ممنونم از نظرات و نگاه ارزشمند و همین نظر قشنگت که واقعا روزم رو ساخت🥹💖 باعث لفتخاره که دوست داشتیش قشنگم🥰💗

    ۴ ماه پیش
  • rey☆♡

    در پارت 1190

    رز و برد باهم؟

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    شاید😁 آخر داستان یه سری چیزای کوچیک رو باز گذاشتم تا مخاطب خودش درباره اش تصمیم بگیره، مثل سرنوشت رز:)))

    ۴ ماه پیش
  • rey☆♡

    در پارت 1160

    وای چه کنجکاو شدم😬

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    😁❤️

    ۴ ماه پیش
  • rey☆♡

    در پارت 1140

    موهای تنم سیخ شد ویییی😂👀

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عزیزم😂🫂

    ۴ ماه پیش
  • rey☆♡

    در پارت 1110

    این یعنی به اخرش نزدیک شدیم؟ 🥲

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خیلی هم نزدیک شدی چون کلا صد و بیست و دوتا پارت داره:)))

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1220

    فوق العاده بود😍😍😍به جرئت میتونم بگم این رمان ازقشنگ ترین رمان هایی هست که تا حالا خوندم دمت گرم واقعا و بنظرم یه جلد دوم باید داشته باشه و این بار نینا از قاتل خانواده اش انتقام بگیره. مطئنم اگه اونو بنویسی خیلی خفن میشه❤❤

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی از نگاه ارزشمند و نظر قشنگت عزیزدلم😍💗 باعث افتخاره که خوشت اومده😍 احتمالا یه جلد دو داشته باشه که داستان کلا درباره دختر سباستینه و کلا از داستان کارناوال هم جدا باشه😁

    ۴ ماه پیش
  • rey☆♡

    در پارت 1080

    به صبرانه منتظرم بمیره😕👍

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    روبرتو؟ خودمم از وقتی که آرتور رو کشت به شوق مردنش می نوشتم😂

    ۴ ماه پیش
  • rey☆♡

    در پارت 1060

    بعد یه عالمه سختی بلاخره به هم میرسن🥹🥲

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا🥲 و چقدر این کاپل زجر کشیدن😭

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    دقیقا🥲 و چقدر این کاپل زجر کشیدن😭

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 820

    اخیی آرتور خیلی گناه داشت اخه چرا اینجوری شد😭😭😭😭

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    اعتماد اشتباهش به روبرتو تبدیل شد له همون گلوله ای که به سینه اش شلیک کرد🥲

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟