وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت یک :
مقدمه: وقتی که دریا با خون آپسو سرخ رنگ شد چشمان مهربان تیامات، ایزدبانوی دریا هم رنگ نفرت گرفت، این نفرت آنقدر در وجودش پیچید که به خون خواهی شوهرش برخواست و برای اولین بار پای جنایت را به اقیانوس باز کرد. بیرحم شد، وجدانش را کشت و یاد گرفت خون فقط با خون پاک میشود اما دست تقدیر سبب شد در نبردش با مردوک خدای بین النهرین شکست بخورد و به دستور او پیکرش به دو نیم تقسیم شود، نیمی از آن زمین را ساخت و نیم دیگرش آسمان. همیشه بر این عقیده استوار بودم که دست تقدیر خواست تیامات، ایزدبانوی مهربان با نفرت و خشم جنایت کشته شود و پیکرش به مادر زمین و آسمان تبدیل شود.
شاید هم بخاطر اینکه مادر زمین و آسمان جنایتکار بود جنایت از ازل تا به امروز از صفحه روزگار محو نشد..
شاید هم تمامی جنایتکاران از ازل تا امروز جنایت را از تیامات به ارث بردند و وارثان تیامات شدند.
***
پیشگفتار
ایالات متحده آمریکا، روستای اسپرینگ ولی واقع در شهرستان راکلند
7 نوامبر سال 2008
گور کن سراغ کندن قبرهای دو و سه طبقه رفته بود زیرا قبرستان کلیسای روستا دیگر ظرفیت در آغوش گرفتن این حجم از جنازه را نداشت.
درون بار ماشین بیست تابوت روی هم چیده شده بودند و سیاه پوشانی که سبب شده بودند در قبرستان چیزی جز رنگ سیاه به چشم نخورد صدای شیون و نالهشان را به آسمان فرستادند.
به چشم خود دیدم که ماموران دانه به دانه تابوت ها را روی زمین میگذاشتند و درشان را باز میکردند تا شاید یک خانواده بتواند جنازه عزیزش را پیدا کند.
ابتدا زنی سمت اولین تابوت رفت و سپس دستهایش را جوری روی سرش کوبید که مغزش تکان خورد و سپس فریاد زد:
- دخترم! این دختر منه!
تمام زنان و مردان گریان دیگر سراغ تابوتهایی که روی زمین قرار میگرفتند رفتند؛ برخی مانند همان پیرزن دست روی سر کوفته و تا حد توان فریاد میزدند و اشک میریختند، برخی هم فوری از جا برخواسته و سراغ تابوتهای دیگر میرفتند تا جنازه عزیزشان را پیدا کنند.
اسپرینگ ولی امروز بیشباهت به یک جهنم نبود.
صدای گریه مردی که روی صندلی راننده نشسته بود سبب شد نگاهم بیش از پیش رنگ غم بگیرد.
گریه پدر مانند فرو ریختن کوه است مخصوصاً پدر من که تا به حال مقابلم گریه نکرده بود.
دستش را به زیر عینک گردش رساند و چشمان اشک آلودش را فشرد و با صدای بلندتری گریه کرد.
- بابایی!
انگار آب سردی روی سرش ریخت. فوری سمت من که روی صندلی عقب نشسته بودم برگشت و با نگرانی زمزمه کرد:
- تو کی بیدار شدی دخترم؟! بخواب عزیزم!
مگر میشد چشمان اشک آلود او را همراه قاب ترسناک و تلخ شیشه ماشین ببینم و باز هم به خواب خرگوشی بروم؟!
- خوابم نمیاد.
اشکهایش را فوری پاک کرد و با فشردن شانهام دوباره من را روی صندلی دراز کرد.
- پس چشمات رو ببند و تا هر عددی که توی مدرسه یاد گرفتی بشمار تا بابا برگرده، باشه؟!
سرم را به معنای تایید تکان دادم و او هم با همان قطره اشک لبخند پدرانهای به رویم زد.
طبق گفته او چشمانم را بستم و شروع کردم به شمردن:
- یک... دو... سه... چهار... پنج...
و همان لحظه صدای باز و بسته شدن در ماشین خبر از خروج او و فرصت نا فرمانی من میداد.
دوباره از جا برخواستم و به قاب شیشه ماشین چشم دوختم، به قبرستانی زیر ابرهای خاکستری که دلشان حسابی پر بود اما باران نمیبارید.
به قبرستانی که امروز از همیشه شلوغ تر بود و حسابی مهمان داشت، زنده و مرده.
میترسیدم، به شدت هم میترسیدم این را از نفسهای نا منظمم فهمیدم، از حسی که مانند دیدن سایه جالباسی روی دیوار اتاق در نیمه شب بود فهمیدم.
آخر مگر چند بار یک مراسم خاکسپاری را از نزدیک دیده بودم؟! آن هم چنین خاکسپاری طولانیای!
دوباره یک ماشین باری دیگر که روی بارش پر از تابوت بود وارد قبرستان شد و صدای ناله شیون بیشتری را به آسمان فرستاد.
صدای خشخش رادیو سبب شد نگاهم را از قبرستان بگیرم و به ضبط ماشین بدوزم و منتظر خبری جدید باشم:
- رییس پلیس نیویورک در پی حادثه ورزشگاه روستای اسپرینگ ولی بیانه صادر کرد: شهروندان آمریکا، این حادثه یک تظاهرات علیه رییس جمهور در کشور آزادی بیان بوده و قطعاً انتشار گاز مونوکسید کربن در فضای بسته ورزشگاه کار نیروهای پلیس نبوده. لطفاً به شایعات توجه نکنید.
شاید دختری ده ساله باشم و خیلی متوجه کلمات و جملات رسمی نشوم اما بالاخره فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
پدرم از دیروز آنقدر آشفته حال بود که طبق گفته مادر تا سکته فاصله زیادی نداشت.
احساس گناه میکرد. اما نمیدانم چرا.
نگاهم به دستگیره در ماشین افتاد، دلم خواست بیرون بروم و دلهرهآور ترین صحنه عمرم را از نزدیک ببینم. همین کار را هم کردم.
وقتی از ماشین خارج شدم صدای گریهها واضح تر به گوشم میرسید.
قدمقدم جلوتر رفتم، چشمانم چهارتا شده بود، حس ترس ذرهذره وجودم را در خود غرق میکرد اما حس کنجکاوی مانند نجات غریق به کمکم میشتافت و باعث میشد به جای فریاد زدن و فرار کردن بیشتر به صحنه چشم بدوزم.
پدرم به نزدیکی ورودی قبرستان رسید که پیرمردی نشسته پای یکی از تابوت ها با دیدن او فریاد زد:
- دکتر هنریکسون! تو گفتی نجاتش میدی! گفتم نرفته ورزشگاه و تو گفتی شاید یک آنفولانزای بدون تب باشه. پس چی شد؟! چرا پسرم مرده؟!
پس از پرسیدن این جملات از پدر من که با سری پایین و شرمندگی آرام اشک میریخت به گریه و فریادش ادامه داد.
پدر من لایق این لحن نبود، لایق این سوالات نبود. نباید سرش داد میکشید. چرا این کار را کرد؟! چرا اشک پدرم را درآورد؟!
دلم میخواست بروم و بغلش کنم اما هنوز دو قدم بیشتر بر نداشته بودم که صدای پسری از پشت سرم قدمهایم را متوقف کرد.
- جلو نرو، مامان میگه بچهها نباید موقع خاکسپاری برن توی قبرستون. باعث میشه شب خواب بد ببینن.
با تعجب برگشتم تا صاحب صدا را بیابم. پسری با موهای بلند قهوهای سوخته و عینکی که باعث میشد نتوانم چشمهایش را خوب ببینم. زیر درخت نشسته بود. انگاری چند سال از من بزرگتر بود، از لباسهایش(یعنی کت و شلوار سورمهای رنگش) مشخص بود از آن بچههاییست که کلی اسباب بازی دارند و هرچقدر هم که بخواهند پدر و مادرشان برایشان میخرند.
- اون آقا بابای توعه؟
رد نگاهش و اشارهای که با سر انجام داده بود را گرفتم و به پدرم رسیدم که حالا شرمنده تر از قبل بود، زیرا چند زن و مرد دیگر مانند آن پیر مرد سرش داد میکشیدند.
- آره، بابای منه.
نگاهم را سمت آن پسرک برگرداندم که این بار زانوهایش را بغل گرفت و با بیخیالی یا شاید هم غم گفت:
- پس اونا بابای تو رو هم مثل بابای من مقصر میدونن. ولی نمیدونم بابای من چیکار کرده که همه میگن مقصره!
شواهد که اینطور نشان میداد درحالی که خوب میدانستم پدر مهربان من هیچ کاری نکرده و الکی سرزنش میشود.
- اسمت چیه؟
میدانستم این سوال را میپرسد، تقریباً همه بچه ها موقع آشنایی با من اسمم را میپرسند.
- اِلا گاهی اوقات هم جینجر صدام میکنن.
پوزخند صداداری زد که نمیدانم بخاطر چه بود اما باعث شد اخم ریزی کنم.
- جینجر؟! باید اعتراف کنم تا حالا یه زنجبیل متحرک با پیراهن سبز، موهای بلند بافته شده و اخم با مزه ندیدم.
به من گفت زنجبیل متحرک؟! پسرک پررو! طبق چیزی که مامان گفته بود اخمهایم را در هم کشیدم و سعی کردم جواب پسرهای بیادبی مانند این آدم را ندهم، مانند همیشه.
- برایان! بیا توی ماشین!
پسرک نگاهش را به چند متر آن طرف تر دوخت و از جا برخواست. درحالی که لباسهایش را میتکاند با لبخند گفت:
- از دیدنت خوشحال شدم، مراقب خودت باش زنجبیل کوچولو.
با آخرین جمله حرص من را حسابی در آورد و رفت. دلم میخواست سرش فریاد بزنم و بگویم بخاطر نام میانیام مرا زنجبیل خطاب نکن! اما خب... دیگر دیر شده بود.
نگاهم دوباره با وحشت سمت آن تصویر هولناک برگشت، میدانم که قرار است شب خواب بد ببینم اما امان از این حس کنجکاوی که وادارم میکرد به آن صحنههای وحشتناک نگاه کنم و مدام از خودم بپرسم:
چرا اینگونه شد؟
پدر من چه کرده بود؟
آن پسرک گستاخ گفت آنها پدر او را هم مقصر میدانند... پدر او چه کرده بود؟!
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومده عزیزم🥹💋✨️
۳ ماه پیشNil
0جه جالب! اسم رمان رو از یه داستان الهام گرفتی و توی مقدمه به بهترین شکل ممکن نوشتی👌 خیلی خوشم اومد.
۴ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
آره افسانه تیامات خیلی قشنگ بود و نظرم رو جلب کرد برای همین توی اسم ازش استفاده کردم😁 مرسییی عزیزدلم خوشحالم خوشت اومده🥹🩷
۴ ماه پیشSetayesh
0داستان اولش (افسانه ی تیامات) خیلی برام جالب بود ، این رمانت هم مثل کارناوال سرخ و سیاه بی نظیره. از همون لحظه ی شروع کلللیییی علامت سوال رو توی ذهن مخاطب میزاره .
۶ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
دقیقا منم وقتی خوندمش خیلی جذبش شدم، فکر نمی کردم الهه جنایت داستانش تراژدی باشه🥲 خوشحالم که خوشت اومده🥹
۶ ماه پیشحدیث
0پارت اول خیلی جالب بود معلوم رمان قشنگیه
۶ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
مرسی از نظرت عزیزم😍
۶ ماه پیشrey☆♡
0خوشحالم که چشمم یهو خورد به این رمان از پارت اولش خوشم اومد امیدوارم تو این دوران بتونه یکمی حواسمو پرت کنه🙃🤩
۶ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که دوستش داشتی قشنگم😍🫂 عزیزم🥲 امیدوارم همیشه حالت خوب بمونه💖
۶ ماه پیشسلدا
0عالی بودد واقعا خوشم امد
۶ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
مرسی از نظرت عزیزم😍💝
۶ ماه پیشمهتاب
0احساس میکنم با رمان جالبی طرفم... دوست دارم ببینم آخرش چی میشه
۶ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
مرسی از نظرت قشنگم😍 امیدوارم خوشت بیاد😁💗
۶ ماه پیشاکرم بانو
0جالب بودباید ادامه بدم،زنجبیل رو هم متوجه نشدم ینی چی؟
۶ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
خوشحالم خوشتون اومده😄💖 اسم میانی الارا جینجره که معنیش میشه زنجبیل🙂
۶ ماه پیشسارا
0عالیییییی بی نظیررررررررر
۶ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
مرسی از نظرت😍💗
۶ ماه پیشآذر
0تا اینجا که خیلی خوب بود🤩
۶ ماه پیش
فاطمه غفوری | نویسنده رمان
اولین نظر🤩 خوشحالم خوشت اومده😁💖
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0پارت اولش خیلی خوب بود💖