تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۱۶ دقیقه ۳۵ ثانیه

مقدمه:

تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید.

دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید.

نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم

تحمل می‌رود اما شب غم سر نمی‌آید

چه سود از شرح این دیوانگی‌ها بی‌قراری‌ها؟

تو مه بی‌مهری و حرف مَنَت باور نمی‌آید

فصل اول

جمعیت در سالن موج می‌زد و همهمه‌ای بپا بود. چند ردیف از کتاب‌هایی با جلد آبی‌رنگ که روی آن طرحی از گردنبندی نقره‌ای با نگین توپاز بود روی میز به چشم می‌خورد. دخترک یکی از آن‌ها را برداشت و پرسید:

- به نامِ...؟

دختری با اشتیاق جواب داد:

- زهرا هستم.

شمیم لبخندش عمیق‌تر شد و روی صفحه‌ی اول کنار اسم رمان«توپاز آبی» نوشت: 

- تقدیم به زهرای عزیزم.

سپس با نام شمیم اشراقی امضا زد و زیر امضا تاریخ زد:« پاییز نود و شش»

کتاب را دست دخترکی داد که مشتاقانه نگاهش می‌کرد و منتظر کتاب امضا شده به دست نویسنده‌ی محبوبش بود. با خوشرویی و شوق زیاد کتاب را باز پس گرفت و شمیم کتاب دیگری برداشت و باز تکرار کرد:

- به نامِ...؟

صدای مردانه، گیرا و آشنایی به گوشش خورد:

- جهانیار شکوهی.

نگاهش با تأنی بالا رفت و گره خورد به گوی‌های مشکی لرزان که پر تعشق خیره‌اش بود. لبخند ملایمی بر لب‌های نسبتا درشت جوان گندم‌گون نشست و طره‌ای از موهای بلند همرنگ چشمانش روی پیشانی ریخته بود. به زحمت چشم از آن نگاه عاشق برداشت و با دستی که حالا به رعشه‌ای خفیف و نامحسوس افتاده بود، نوشت:

- تقدیم به جهانیار شکوهی. 

امضایی با نام خودش همراه تاریخ زیر آن گذاشت. زیر نگاه سنگین و معنادار اطرافیان، کتاب را به جهانیار داد و کتاب بعدی را برداشت.

جهانیار گوشه‌ای از سالن نمایشگاه ایستاد و کتاب را باز کرد. کتابی که خط به خطش را شمیم نوشته بود را در دست داشت و با میلی شیرین نگاهش می‌کرد. ساعتی منتظر ماند تا امضای کتاب‌ها تمام شد و نمایشگاه رو به تعطیلی می‌رفت. حواسش پی شمیم بود وقتی کیفش را برداشت و روی دوش انداخت. همراه تینا از غرفه بیرون آمد و حینی که مشغول صحبت بودند از راهرو عبور می‌کردند که جهانیار دستی به یقه‌ی کتش کشید و گلویی صاف کرد:

- خانوم اشراقی! 

دخترها ایستادند و شمیم به پشت سر نگاه کرد.

- می‌تونم چند لحظه وقت‌تون رو بگیرم؟ 

شمیم نگاهی به تینا انداخت و آهسته لب زد:

- الان میام زنداداش.

با قدم‌های تند سمت جهانیار رفت و طوری که پشتش سمت تینا بود، دندان روی هم سائید و با غیظ گفت:

- درد و خانوم اشراقی... تو که آبرو واسم نذاشتی. بخدا تینا می‌ره همه چی رو کف دست شاهرخ می‌ذاره اونم...

جهانیار لبخندی تصنعی بر لب داشت و زیر چشمی تینا را می‌پایید.

- دلم برات تنگ شده بود خب... همیشه‌ی خدا هم یکی دنبالته. من چکار کنم؟

- فردا ساعت چهار بیا پارک جمشیدیه! خوبه؟

جهانیار ذوق‌زده لب باز کرد:

- ای جونم... چرا که نه؟! 

دخترک با اضطراب تشر زد:

- بسه بسه... ببند نیشت رو تا رسواترم نکردی! 

جهانیار صدایش را بالاتر برد و گفت:

- خیلی خوشحال شدم خانوم اشراقی از مصاحبت با شما... موفق باشید. روز خوش.

شمیم نیز خنده‌کنان و تعارف‌مآبانه جوابش را داد و از او جدا شد. تینا تای ابرویش را بالا پراند:

- کی بود این؟! 

شمیم شانه بالا انداخت و لب زد:

- هیچکس... طرفدار! در مورد رمانام یه کم ازم سؤال پرسید.

تینا «آهان» گفت و شمیم بحث را سوی دیگری کشاند.

جهانیار کمی آن‌جا ایستاد و رفتن شمیم را تماشا کرد. تمام آن مدتی که با چشم‌های خاکستری نگاهش می‌کرد و با حرص حرف می‌زد، دلش برای او زیر و رو شده بود. نگاهی دوباره به کتاب دستش انداخت و با لبخند ملیحی که روی لب داشت سمت نیمکتی که کنار راهرو بود، قدم برداشت. روی صفحه‌ی اول کتاب و اسم شمیم اشراقی دست کشید و صفحه‌ی اول را ورق زد و شروع به خواندن کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مقدمه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سنگدل، این زودتر می‌خواستی، حالا چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آفتاب گرم تابستان بی‌رحمانه بر زمین می‌تابید و باد گرم و سوزان با هر وزش خار و خس را بر هم می‌پیچاند. جیران با پر روسری عرق از جبین برداشت و ابروهای بلند و مشکی‌اش را در هم تنید. دست را سایه‌بان چشم‌های شهلایش کرد و نگاهی به دوردست انداخت که سواری با اسب سفید و چالاکش به تاخت می‌آید. سوار نزدیک‌تر شد و لب‌های کوچک و خوش‌فرم دخترک به لبخندی دلفریب از هم باز شد. اردشیر افسار اسب را کشید و اسب با شیهه‌ای در جای ایستاد. گوش‌های نازک و کوتاهش را تکانی داد و ساق و سُم ظریفش را نرم بر زمین کوفت. مرد جوان از اسب پیاده شد و دستی به کاکلش کشید. چشم‌های میشی رنگش مشتاقانه صورت زیبای جیران را می‌پرستید و دخترک متبسم لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام، چه دیر اومدی! می‌خواستم برگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو راه با کدخدا روبرو شدم. می‌شناسیش که پرحرف و وراجِ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران نگاهی به گله‌ی گوسفندان که در حال چریدن بود انداخت و لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نریمان اذیتم می‌کنه اردشیر؛ دیگه دارم خسته می‌شم. یه فکری کن! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز خواستگار داشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران سر به زیر انداخت و شرمگین لب از هم باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسر شیرعلی‌خان... همو که زنش تازه به رحمت خدا رفته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اردشیر اخم‌هایش را در هم کشید و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نریمان کتک که نزد، هان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران با تلخندی سکوت کرد و اردشیر دندان قروچه‌ای کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حیف که دستم زیر سنگه...! وگرنه خودم دستای نریمان رو قلم می‌کردم که دیگه روی تو بلند نشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شرح: جیران نگاهش را بالا گرفت و با استیصال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر قلم کردن دستای نریمان نباش؛ جاش فکری به حال این دعوای قوم و قبیله‌ای کن. به خدا دیگه خسته شدم. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اردشیر با درماندگی نگاهش کرد و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا فرار کنیم جیران! یک شب که خونه نیای، نریمان از ترس آبرو هم که شده عقدت می‌کنه. فرار کردن و ملامت شدن، صدبار راحت‌تر از راضی کردن این کینه شُتری‌های بدقهره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نم اشک به چشم‌های جیران نشست و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه از ملامت شدن می‌ترسم، نه از ریختن آبرو و نه از مشت و لگد نریمان! می‌ترسم فرار کنیم و داغ بذارن رو دلمون... می‌ترسم سر من، تو یا شایدم هر دومون رو گوش تا گوش بِبُرَّن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سرانگشتان اشک از گونه‌ها برداشت و بینی‌اش را بالا کشید. رو به اردشیر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من برم. خیلی دیرم شده! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی پاشنه چرخید که اردشیر صدا زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبرکن جیران...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک ایستاد و پرسشگر نگاهش کرد. اردشیر دست توی شال کمر برد و بدره‌ای را از پر شال کمرش برداشت. نخ دورش را از هم باز کرد و سنگی براق، قیمتی و آبی‌رنگ را از آن بیرون آود. مقابل جیران گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این سنگ اسمش توپازه! ببین چقدر قشنگه... خیلی گرون خریدمش. از یه جواهری توو تهران! دو تا خریدم، یکی برای تو و یکی برای خودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران دستش را پیش برد و سنگ را برداشت. سنگ چون الماسی می‌درخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه دخترک از دیدن آن همه زیبایی برقی زد و سنگ را بالا و زیر نور آفتاب گرفت. با تحیر لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه قشنگه اردشیر... باورم نمی‌شه. برای منه؟! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اردشیر راضی و خرسند از اینکه سنگ به دل جیران نشسته است، لبخندی زد و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره، برای خودته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران، سنگ را توی مشت فشرد و با شور و شوق گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنونم ازت اردشیر. خیلی قشنگه... خیلی خوبی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اردشیر لب به خنده‌ای نمکین باز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قابل تو رو نداره؛ لیاقتت بیشتر از ایناست. برو که دیرت نشه و باز بهونه دست نریمان ندی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای جر و بحث زن و شوهری، جهانیار حواسش از کتاب پرت شد و نگاهش را بالا گرفت. نگاهی گذرا به زن و شوهر انداخت و با تأسف سر تکان داد. کتاب را بست و از جا برخاست. گوشی‌اش را از جیب بیرون آورد و برای شمیم پیامک فرستاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این اردشیر قصه‌ی شما هم که مثل منِ! از ترس خان‌داداش یواشکی عشقش رو می‌بینه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را داخل جیب نگذاشته بود که صدای زنگش بلند شد. نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداخت. شماره‌ی مغازه بود و وصل کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای شاگرد مغازه به گوش رسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام اوستا. مغازه نمیاین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تای ابرویش را بالا داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی شلوغه مغازه؟! اگه نیام از پسش برمیاین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان که خوبه اوستا ولی امشب شب جمعه‌اس، حتمی شلوغ‌تر می‌شه. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار سوک لب زیر دندان فشرد و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عصر میام. ظهر رو خودتون بچرخونید مغازه رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم اوستا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خداحافظ گفت و تماس را قطع کرد. پیامک شمیم روی صفحه به چشم می‌خورد:« عشق‌شون قشنگه اما خدا نکنه من و تو قد جیران و اردشیر سختی بکشیم!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند نیم‌بندی روی لبش نشست. هوا کمی سرد شده بود و با فرو بردن گردن داخل یقه، لبه‌های کت را به هم نزدیک کرد. سمت ماشین پارک شده‌اش مقابل نمایشگاه رفت و سوار شد. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتی بعد به خانه که رسید، بوی آش رشته در حیاط پیچیده و موتور کامیار داخل حیاط، کنار باغچه بود. درب حیاط را که بست؛ کمند پرده‌ی سالن را کنار زد و صدایش بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداش جهانم اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرده را کشید و به استقبال آمد. درب سالن را که باز کرد، هوای سرد پاییزی به داخل خانه هجوم آورد و دخترک با موهای خرگوشی و هودی لیمویی که تن داشت در چارچوب درب ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام داداشی... همین الان داشتم می‌گفتم کاش داداش جهان بیاد، مامان آش رشته پخته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار با دو انگشت گونه‌ی خواهرش را فشرد و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علیک سلام فسقلی خودم. یعنی من نمیومدم تو زنگ نمی‌زدی با مرام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اول اینکه آخر هفته بیست و یک سالم تموم می‌شه پس فسقلی نیستم! دوم نه اینکه هروقت زنگ زدم اومدی واسه همین! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کج جهانیار کش آمد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چهل و یک سالت هم که تموم بشه باز فسقلی خودمی. اینقدر برای من زبون نریز! برو توو یخ زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند ریز خندید و از جلوی راهش کنار رفت. وارد سالن شدند و جهانیار درب را بست. کامیار روی مبل لمیده و سرش با گوشی گرم بود. نیم‌نگاهی انداخت و زیر لب « سلام» گفت. جهانیار کتش را از تن درآورد و صدایش را بالا برد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام حاج‌خانوم، خوبی؟ خداقوت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طیبه از آشپزخانه سرک کشید و با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام پسرم، خسته نباشی. چه خوب که اومدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه جهانیار دور تا دور خانه چرخید و با ندیدن آقابزرگ، سمت اتاق رفت که طیبه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقابزرگ سرش درد می‌کرد. بهش قرص دادم خوابیده. نرو توو اتاقش بدخواب می‌شه. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد صدایش را کمی بلندتر کرد و صدا زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کامیار، کمند... بیاین ناهار آماده‌اس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف بزرگی از آش رشته که با پیازداغ، نعنا و کشک تزئین شده بود در وسط میز قرار داشت و کنارش سبدهای کوچک سبزی، چند تکه نان و پیاله‌های کشک. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار همانطور که چند برگ سبزی برمی‌داشت و لقمه می‌گرفت، پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانان کجاست؟ چرا هر وقت من ظهر میام خونه، اون نیست؟! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامیار پوزخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هه... شبا هم همچین زود نمیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طیبه ابرو در هم تنید و تشر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کسی از تو پرسید؟ تو رو چه به این فضولی‌ها؟ غذاتو بخور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار لقمه‌اش را آهسته می‌جوید و اخم‌آلود و پر ارتیاب مادرش را نگاه کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبره که من نمی‌دونم؟ این دختره کی می‌ره، کجا می‌ره، کی میاد که من خبر ندارم؟! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جای بدی نمی‌ره مادر؛ وگرنه بهت می‌گفتم خودم. یه آرایشگاه رفته چند وقته اونجا مشغوله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار قاشق را میان ظرف غذا به بازی گرفته بود و لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند وقته می‌ره؟ من با کار زنونه و محیط خوب مشکلی ندارم که! چرا بهم نگفتید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامیار اطراف لبش را با دستمال پاک کرد و نیشخند زد. با تخسی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون می‌ترسه لو بره که آرایشگاه نمی‌ره! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این‌بار طیبه بلندتر تشر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو دیگه کامیار؟ هیچ هم این‌جوری نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به جهانیار با ملایمت ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودم رفتم دیدم آرایشگاه رو؛ توو بالاشهره. یه سالن بزرگه و چون اونایی که اونجا کار می‌کنن خیلی از اون سانتال مانتالان گفت شاید تو مخالفت کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار نگاه ناخرسندی به مادرش انداخت و طیبه چشم ریز کرد، ملتمسانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاری نداشته باش جهان... به خدا محیطش بد نیست. بذار سرش گرم باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار سرش را به طرفین تکان داد و نفس سنگینش را بیرون داد. سکوتش نشان از رضایت داشت و اخم همزمان نشسته بر ابروهایش می‌گفت رضایتش به اجبار است. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از ناهار بود که جهانیار با خستگی سمت اتاقش رفت. خودش را روی تخت رها کرد و طاق باز دراز کشید. ساعدش را روی پیشانی گذاشت و پلک بسته بود که تقه‌ای به درب اتاق خورد. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درب آهسته باز شد و کمند به داخل اتاق سرک کشید. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اجازه هست آقا بداخلاقه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی که روی لبش آمده بود را قورت داد و با همان اخم دستش را بالا برد. دو انگشتش را نشان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ‌دو کلمه بگو و برو که می‌خوام استراحت کنم. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک با لبخند دندان‌نمایی لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کتاب رمانی که توو ماشینت، روی صندلی هست رو می‌خوام! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار پلک باز کرد و با چشم‌های درشت شده از تعجب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو اونو از کجا دیدی؟! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرشته اومد دم در، رفتم کتاب رو دیدم! از کی تا حالا رمان می‌خونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار اخم‌آلود لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از وقتی می‌خواستم بدونم چند تا فضول دور و برم دارم! برو رد کارت بذار بخوابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند مصرانه گردن کج کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداش تو رو خدا... سوئیچ بده برم بردارمش! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار لحظه‌ای نگاهش کرد و دلش نیامد تهتغاری شیرین زبان خانه را برنجاند. اخم‌هایش از هم باز شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو بردار، اما شرط داره. بیا واسم یه کمی ازش رو بخون. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند قری به سر و گردنش داد و با خوشحالی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای به چشم خان‌داداش. الان میام. فقط سوئیچ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توو جیب کتم، روی جالباسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار این را گفت و دخترک با شوقی شیرین از اتاق بیرون رفت و درب را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

 لحظاتی بعد، کمند با کتابی که در دست داشت به اتاق برگشت. لبخند دندان‌نمایی زد و با شیطنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دادا... ش! رفتی جشن امضای کتاب؟ نویسنده اسمت رو نوشته و امضا زده! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی روی لب جهانیار نشست و با تشر شیرینی لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فضولی تو آخه فسقلی؟ بخون ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند لبه‌ی تخت نشست و مصرانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداشی تو رو خدا بگو دیگه... جریان چیه؟ قول می‌دم بین خودمون بمونه. بگو دیگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رد پای خنده در صورت جهانیار پیدا بود و برق نگاهش، دست دلش را رو کرده بود. کمند با اطمینان بیشتر پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا باهاش آشنا شدی؟ چه شکلیه؟ می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار روی تخت نشست و یک دستش را ستون تن کرد. کتاب را از خواهرش ستاند و چشم تنگ کرد. تهدیدوار لب گشود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفهمم به بقیه چیزی گفتی من می‌دونم با تو، حالیت شد؟ هنوز تصمیمم قطعی نیست! حالا هم یا بخون یا پاشو برو که استراحت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند با شور و شوق دست‌هایش را بر هم زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وایی... خیلی باحاله! مامان چقدر خوشحال بشه تو ازدواج کنی. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار تای ابرو بالا پراند و با کلافگی لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خونی فسقلی یا نه؟ ای بابا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند بی‌توجه به جهانیار، با لبخند عمیقی زمزمه می‌کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شمیم اشراقی... زن‌داداش شمیم... 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار ابرو در هم گره زد و با تحکم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پاشو... پاشو برو بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عه... داداش لوس نشو دیگه. بده بخونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش را زمخت‌تر کرد و باز تشر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دِ می‌گم پاشو برو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند لب برچید و لحظه‌ای نگاهش کرد. جهانیار سری به دو طرف تکان داد و پوفی کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگیر بخون حرف اضافی‌ام نباشه! از اونجا بخون که اون دختره جیران از اردشیر خداحافظی کرد. همون اولشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند بر لب کمند نشست و با اشتیاق کتاب را باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران سرخوش از دیدار اردشیر، به خانه برگشت. سنگ قیمتی را به گوشه‌ی چارقد سفیدی بست و آن را داخل صندوقچه‌ی لباس‌هایش گذاشت. صدای افسانه از حیاط به گوش می‌رسید. از جا برخاست و دو لنگه‌ی چوبی پنجره را از هم باز کرد. به بیرون سرک کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام افسانه. بیا توو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه نگاهی به پشت سر انداخت. با لبخند جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام دخترعمو. باید زودتر برم. آهو گفت زود برگردم باید کمکش کنم رخت بشوریم. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادرش که چند قدم آن طرف‌تر از افسانه ایستاده بود لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا جیران؟ الان نریمان میاد. ببینه نیستی باز آشوب بپا می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه کجا می‌خوام برم؟ خونه‌ی عمو حیدرم دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر جواب مادر نماند و عقب‌گرد کرد. با قدم‌های بلند از خانه بیرون دوید و سمت افسانه آمد. دخترک پاتیل مسی را از زن‌عمویش ستاند و همراه جیران راه افتاد. همین که از درب چوبی خانه بیرون رفتند، نریمان مقابلشان ظاهر شد. قلب دخترک بنای تپیدن گرفت و آب دهانش را فرو برد. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- س... سلام داداش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه اخم‌آلود نریمان از چشم‌های جیران عبور کرد و به افسانه دوخته شد که با لبخند ملیحی نگاهش می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام پسرعمو، خداقوت. اومدم پی جیران تا بیاد یه کم کمکم کنه. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نریمان اخم‌هایش را از هم باز کرد و به نرمی پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام... اشکالی نداره. بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران خوشحال از موافقت برادرش، دست افسانه را آهسته فشرد و همراه هم راهی شدند. ریز ریز می‌خندیدند و دوان دوان سمت خانه‌ی عمو حیدر می‌رفتند. کنار جوی آب رسیدند و هر دو ایستادند. جیران نفس‌زنان لب جوی نشست و مشتی از آب خنک و زلال به صورتش زد. نفسی تازه کرد و با لبخند نیم‌بندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نریمان به هوای تو گذاشت بیام افسانه! دلش گیره پیش تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسانه با خستگی کنارش نشست و پاتیل را کناری گذاشت. پوست سفیدش از فرط گرما به سرخی می‌زد و عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود. دستش را در آب فرو برد و با تأثر لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگو این حرف رو جیران! به گوش آهو برسه جیگرش آتیش می‌گیره. خیلی خاطر نریمان رو می‌خواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

 نگاه کمند به جهانیار افتاد که پلک روی هم گذاشته و خوابش برده بود. کتاب را بست و کنار تخت گذاشت. آهسته پتو را روی برادرش کشید و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفت. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای جلز ولز روغن به گوش می‌رسید و تینا مشغول آشپزی بود. شمیم روی مبل نشسته و لپ‌تاپ مقابلش باز بود و تایپ می‌کرد. دخترک نگاهی گذرا به ساعت انداخت و با دیدن ساعت، متوجه شد زمان زیادی را بی‌وقفه تایپ کرده و غرق در فضای رمان جدیدش شده است. دست از کار کشید و با خستگی کش و قوسی به تنش داد. کتف‌ها، گردن و انگشت‌هایش درد می‌کرد و به مبل تکیه زد. پلک‌هایش را آرام روی هم گذاشت و با سرانگشتان کمی ماساژ داد. از جا برخاست و سمت آشپزخانه رفت تا با یک فنجان چای داغ، خستگی از تن در کند که صدای پچ‌پچ تینا و شاهرخ از آشپزخانه به گوش رسید. تینا با حرص غرولند می‌کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه تا کی شاهرخ؟ هان؟ تا کی شمیم این‌جا باشه؟ آراد امروز می‌گفت من اتاق شخصی می‌خوام، عمه توو اتاق من چی می‌خواد؟ خب حق با بچه‌اس. دو تا اتاق که بیشتر نداریم. بیست و پنج سالش شده اونوقت خواستگار واسش میاد می‌گه من قصد ازدواج ندارم! هوف... آخرش همین سالی یکی دو تا خواستگار درست و حسابی هم واسش نمیاد تا ابد می‌مونه رو دستمون. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهرخ با کلافگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، باشه. اینقدر حرص نخور! خودم باهاش حرف می‌زنم و راضیش می‌کنم ازدواج کنه، خوبه؟! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک حجم سنگینی از غم را روی قلبش احساس می‌کرد و با چشم‌هایی به اشک نشسته روی پاشنه چرخید و از آشپزخانه فاصله گرفت. نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و یاد قرارش با جهانیار افتاد. با نفسی عمیق، بغضش را مهار کرد و سمت اتاق رفت. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آراد روی تخت نشسته و با تبلتش بازی می‌کرد. زیرچشمی عمه‌اش را نگاهی انداخت و همانطور که سرگرم بازی بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه... بختک خوبه یا بد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمیم مانتو و شلوارش را از داخل کمد برداشت و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامانم تلفنی حرف می‌زد می‌گفت تو مثل بختک افتادی توو زندگی‌مون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمیم لب فشرد و با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌شه بری بیرون؟ می‌خوام لباس عوض کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آراد نگاه تندی به شمیم انداخت و همانطور که از تخت پایین می‌آمد لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم بد باشه، چون تو خیلی اذیتم می‌کنی. اه... مزاحم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوان دوان از اتاق بیرون رفت و شمیم با بغض و خشم لباس عوض می‌کرد. لب‌هایش را روی هم می‌فشرد تا اشک نریزد. دست‌هایش روی لباس‌ها مشت می‌شد و تند نفس می‌کشید. کوله‌اش را روی دوش انداخت تا از اتاق بیرون برود که با شاهرخ روبه‌رو شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با دوستام می‌رم بیرون، قرار گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهرخ پلک بر هم زد و به داخل اتاق اشاره کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بشین باهات حرف دارم، بعد می‌ری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمیم چشم چرخاند و با بیرون دادن نفسش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرفاتون رو اتفاقی شنیدم. می‌خوای بگی زودتر ازدواج کنم. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهرخ سر فرود آورد و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوام بگم حداقل به خواستگارات فکر کن! نمی‌خوام به زور ازدواج کنی، اما به فکرش باش. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک بند کوله را در دست فشرد و قدمی جلو رفت. سر روی شانه خماند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداش چرا نمی‌ذاری جدا زندگی کنم که این دردسرا هم نباشه؟! زن و بچه‌ات حق دارن، اضافی‌ام، اما منم نمی‌تونم، نمی‌خوام الان ازدواج کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهرخ نگاهش را بالا گرفت و با تحکم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون من آبرو دارم. چون هزار و یک حرف درمیاد که خواهرم تنها زندگی کنه. مامان و بابا و شاهین به اندازه‌ی کافی چوب حراج زدن به حیثیت‌مون، تو دیگه اون ته‌مونده‌ی آبرو رو به باد فنا نده. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خاطر حرف مردم بمونم و همه عذاب بکشیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاهرخ با اندک تعللی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پسر فیاض آدم خوب و درستیه. اجازه می‌دم این هفته بیان خواستگاری. بهش فکر کن! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر جواب نماند و عقب‌گرد کرد. شمیم با درماندگی رفتن برادرش را نگاه کرد و حرفش دنگ دنگ در سرش صدا می‌داد:« اجازه می‌دم این هفته بیان خواستگاری، بهش فکر کن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضش را قورت داد و راه افتاد. از خانه بیرون زد و دست‌هایش تووی جیب جمع می‌شد و وزش باد پاییزی لرز به تنش می‌انداخت. تا سر کوچه را قدم زد و کنار خیابان ایستاد و تاکسی گرفت. روی صندلی عقب نشست و گوشی را از جیب بیرون کشید. نگاهی به عکس جهانیار انداخت و تلخندی روی لب نشاند. همین وقت از سال بود که اولین مرتبه جهانیار مقابلش ایستاد و با صدای بم و گرفته‌اش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حضرت عباسی بیا این موش و گربه بازی رو تموم کنیم. جفتمون خوب می‌دونیم گلومون پیش هم گیره حالا هی قپی میایم که نه، مثلا از هم خوشمون نمیاد. الکی! ناهارِ هر پنجشنبه رو اومدی با رفیقات این‌جا خوردی، بیا این پنجشنبه رو ناهار دو نفری بخوریم. بدون لجبازی، بدون سنگ لای نون و ریحون گِلی! بدون کلکل و دعوا! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با گونه‌هایی سرخ و تب‌دار، لبخند خجولش را بلعیده و پرسیده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا کی موش بود و کی گربه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده‌ی سرخوش جهانیار دلش را لرزاند و... یک سال گذشت و حقیقت پنهان زندگی‌اش را نشد به جهانیار بگوید که نشد! هر بار، سر هر قرار، با گذشتن هر روز بیشتر دل باخت و بیشتر ترسید ازگفتن حقیقت! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رسیدیم خانوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

 با صدای راننده از عالم فکر و خیال بیرون آمد و نگاهی به اطراف انداخت. کرایه را حساب کرد و پیاده شد. سمت پارک قدم برداشت که صدای بوق ماشین، توجه‌اش را جلب کرد. جهانیار پشت فرمان نشسته و چراغ می‌زد. لبخند نیم‌بندی روی لبش نشست و سمت ماشین رفت. در جلو را باز کرد و نشست. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- علیک سلام خانوم بدقول! رو نیمکت نشسته بودم که تا الان قندیل بسته بودم نوکرتم. چه دیر اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام، ببخشید. توو خونه یه کم کار پیش اومد، نشد زودتر بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

 نگاه جهانیار روی صورت دخترک چرخید و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نبینم غمگین باشی خانومی؟ چته؟ میزون نیستی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه محزونش را دزدید و سر به زیر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نیست، یه کمی سردردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطره اشکی سرتق آخر راهش را روی گونه باز کرد و بیرون چکید. جهانیار یک دستش را روی فرمان گذاشت و سمت دخترک مایل شد. دستش آهسته جلو رفت و یک سانتی صورت او رسیده بود که شمیم سرش را عقب برد و صاف نشست. معترضانه نالید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جها... ن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دِ قربونت برم، اینجوری بغض می‌کنی میشینی کنارم بعد میگی دستم نزنم بهت؟! خو دل بی‌صاحاب من که تیکه پاره شد تو اینجوری اشک می‌ریزی. میگم چته؟ 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمیم ناخنش را کف دست می‌فشرد و قلبش چهارنعل توی سینه می‌تپید. مرگ یک بار و شیون یک بار! باید حقیقت را می‌گفت و خودش را خلاص می‌کرد از این همه دل‌مشغولی. تته پته‌کنان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- م... من... من یه چیزایی رو بهت نگفتم. یعنی... نشد که بگم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دل جهانیار آشوب شد و نگران پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی‌و نگفتی؟ 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را بالا گرفت و به چهره‌ی دلنشین، جذاب و در عین حال نگران جهانیار خیره ماند. شیفته‌ی اخم همیشگی بین ابروهایش بود و ابهت نگاهش، دلباخته‌ی چهره‌ی به ظاهر مغرور و صدای زمختش! گوشت تنش آب می‌شد از تصور اینکه جهانیار را روزی بخواهد فراموش کند، یا ببیند سهم دیگریست. از اینکه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی تصورش هم ته دلش را خالی می‌کرد. پلک بر هم فشرد و اشک‌هایش شدت گرفت. تمام توانش را جمع کرد و لب باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من... پدر و مادرم فوت نشدن! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهای جهانیار بالا پرید و ناباور خیره‌اش ماند. با اندک تعللی پچ زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دروغ گفتی بهم شمیم؟! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمیم بند دلش پاره شد و دستپاچه جلوتر نشست. صورتش را نزدیک برد و با نگاه خیس از اشک گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا جهان نمی‌خواستم اینجوری بشه! بار اول که حرف از خانواده‌ام شد من گفتم با داداشم زندگی می‌کنم، تو گفتی پدر و مادرت چی شدن؟! من بغض کردم و مونده بودم چجوری بهت بگم که تو یهو گفتی خدابیامرزتشون! تو گفتی و منم لال شدم. منم نتونستم واقعیت رو بگم. هر بار که دیدمت، که صداتو شنیدم، که پیاماتو خوندم خواستم بگم اما هربار بیشتر دلم رفت واست، بیشتر ترسیدم اگه بگم باهام نمونی. اینقدر امروز و فردا کردم تا یه سال گذشت. جهان به جون خودم... 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تشر جهانیار حرف در دهانش ماسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قسم نخور جون خودت رو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمیم هق زد و جهانیار تکیه‌اش را به صندلی داد. دخترک با تأنی و میان گریه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان بابام از هم جدا شدن جهان... مامانم یهو بعد از سه تا بچه، هوای عاشقی زد به سرش و پاشو کرد توو یه کفش که طلاق می‌خواد. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس گرفت و با سرانگشتان اشک‌هایش را پاک کرد. نیم‌نگاهی به جهانیار انداخت که بداخم و عصبی نگاهش را به روبه‌رو دوخته بود و سوک لب زیر دندان می‌فشرد. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قید مادرم رو زدم و بابامم ازدواج کرد. یه مدت خونه‌ی بابام بودم تا اینکه زنش بچه‌دار شد و به بابام گفت شمیم باید از این‌جا بره. منم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسه... هیچی نگو شمیم! دیگه نمی‌خوام بشنُفم. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش میان سینه مچاله شد و ملتمسانه لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جهان به خدا بهت دروغ نگفتم. فقط ترسیدم... ترسیدم جهان... 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار آب دهانش را قورت داد و سیب گلویش بالا و پایین رفت. دستش روی فرمان مشت شد و صدای خش‌دارش بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر می‌کردم باهام عینهو آینه صاف و شفافی، فکر کردم عین کف دستم بلدتم. نگو هیچی ازت نمی‌دونستم... نمی‌دونستم و می‌خواستم به مادرم بگم آستین بزنه بالا و پا پیش بذاره واسم! خوب شد هنوز حرفی نزدم، ازت چیزی نگفتم. که بعد مادرم منت نذاره بگه دختری که اینقدر بلدش بودی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را قورت داد و شمیم آهسته زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منو ببخش جهان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار بی‌حرف سوئیچ را چرخاند و ماشین را روشن کرد. دل دخترک چنگ واچنگ می‌شد و اشک امانش را بریده بود. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسه دیگه آبغوره نگیر دختر! شرایطت چیزی رو عوض نکرده. هنوزم خاطرخواتم فقط... فقط همچی بگی نگی دلخور شدم از پنهون‌کاریت. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمش را کنار زد و با لبخند ملایمی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا بریم؟ آش رشته می‌خوری یا لبو؟ 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

 شمیم بی‌حرف نگاهش می‌کرد و جهانیار حین رانندگی نیم نگاهی انداخت و لبخندش کش آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونجوری نگام نکن‌آ! یهو دیدی کشیدم کنار و زدم زیر قول و قرارمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک بی‌توجه به لبخند شیطنت‌آمیز جهانیار پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا بخشیدیم جهان؟ ‌برات مهم نیست پدر و مادرم از هم جدا شدن؟ که هر کدوم زندگی جداگونه دارن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم که... دلخورم. بی‌خیالم نمی‌شم باید واسم جبران کنی، از دلم درآری! پدر و مادرت هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کوتاهی کرد و با تأثر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای من مهم نیست، اما مادرم... بعید می‌دونم مشکلی نداشته باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمیم سر به زیر انداخت و محزون لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونم، همون روز که گفتی مادرم به وفاداری خیلی اهمیت می‌ده و بعد فوت پدرت ازدواج نکرده شستم خبردار شد که این قضیه سنگ جلو پامون میندازه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیالی نیست، راضیش می‌کنم. تو غصه نخور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت از دوازده شب گذشته و خانه غرق در سکوت بود. کمند کتاب درسی‌اش را بست و با خستگی کش و قوسی به تنش داد. صدای ماشین جهانیار از حیاط به گوش رسید. از جا برخاست و به آهستگی اتاق را ترک کرد. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار وارد خانه شده بود و کتش را از تن درمی‌آورد که نگاهش به کمند افتاد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیداری هنوز فسقلی؟! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک آهسته پچ زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درس می‌خوندم، فردا امتحان دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار سمت اتاقش رفت و کمند دنبالش قدم برداشت. پشت در اتاق که رسید، اخم ظریفی بین ابروهایش نشاند و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو کجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خوای بقیه‌ی رمان رو واست بخونم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند ملایمی روی لب جهانیار نشست و سر کج کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیر... خسته‌ام. می‌خوام بخوابم. توام فردا امتحان داری، برو بخواب دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند لب به خنده‌ای شیرین باز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه، اما ماجراش خیلی جالب شد. عصر آقابزرگ دلش گرفته بود، واسش خوندم خیلی خوشش اومد. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار ابرو در هم تنید و لب گزید. در اتاق را باز کرد و با دست دیگر مچ ظریف دخترک را گرفت و به دنبال خود داخل اتاق کشاند. در را که بست، فورا رو به کمند عتاب کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبرکن ببینم... نگفتی که من کتاب رو خریدم یا با نویسنده‌اش در ارتباطم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند ابرو بالا پراند و لب برچید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه والا... مگه من فضول و خبرچینم؟ یه بیست سی صفحه خوندم، خوشش اومد گفت هرروز وقت داشتی بیا واسم بخون، منم گفتم چشم! کتابم گذاشتم رو تختت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار آب دهانش را فرو برد و با تأیید سر جنباند. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه... شب بخیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند لبخند ملیحی زد و روی پنجه بلند شد. گونه‌ی برادرش را بوسید و شب بخیر گفت. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو دختر لوس نشو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رفتن کمند، جهانیار در را بست و روی تخت دراز کشید. یاد شمیم افتاد و تک تک لحظاتی که امروز کنار هم گذراندند. دست دراز کرد و کتاب را برداشت. هیچوقت علاقه‌ای به خواندن کتاب نداشت، اما کتابی که نوشته‌ی شمیم بود برایش فرق داشت. خط به خط کتاب را با عشق می‌خواند و برایش جذاب بود. کتاب را ورق زد و ادامه‌ی داستان را خواند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

 نریمان بر مخده نشسته بود و مادرش استکان چای را مقابلش گذاشت. با پر روسری عرق خستگی از جبین برداشت و مقابلش نشست. نگاهش روی سر و صورت نریمان چرخید و سری جنباند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا کی می‌خوای عذب بمونی نریمان؟ باید الان بچه می‌داشتی. آخر من می‌میرم و تو رو توو رخت دامادی نمی‌بینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نریمان استکان کوچک چای را میان دست درشت و زمختش بالا برد و قلوپی از چای داغ و تازه‌دم خورد. استکان را از لب‌ها فاصله داد و زبان روی لب کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز ما رو دیدی یاد عروس افتادی؟ افسانه رو بهم بدن... همین امشب داماد می‌شم. وقتی عمو پاشو توو یه کفش کرده که اول آهو عروس بشه، بعد افسانه... اونوقت تقصیر من چیه؟ می‌تونی عمو رو راضی کنی؟ بسم‌الله... نمی‌تونی! پس دندون رو جیگر بذار تا وقتش برسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر با حسرت آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه می‌دونم... این از تو، اون از جیران... نه تو ازدواج می‌کنی و نه اون چشم سفید! دل‌نگرانم سر روی زمین بذارم، تکلیف شما دو تا چی می‌شه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نریمان با کلافگی سر تکان داد و صدای کلفتش را بالا برد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا... ایشالا که صد سال دیگه سایه‌ات بالا سرمونه، از الان روضه نخون تو رو به خدا. اون خیره سر چشم سفید رو هم من آخر شوهر می‌دم، مگه به حرف خودشه؟ خیزران دو تا بچه داره، سومیش توو راهه، اونوقت این...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در با صدای قیز قیزی باز شد و جیران وارد خانه شد. نریمان نگاهش را بالا گرفت و ابروهایش به هم نزدیک شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه زود اومدی؟ مگه نگفتی برم کمک افسانه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران شانه‌ای بالا انداخت و سر کج کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمو اومد خونه؛ اوقاتش تلخ بود گفتم اونجا نمونم بهتره! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوقاتش چرا تلخ باشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران لب زیر دندان کشید و سرانگشتانش را به هم می‌فشرد. با تأنی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی بگم والا... انگاری آهو خواستگار داره ولی دلش رضا نیست. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلنسا مادرشان سری جنباند و کنجکاو پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواستگارش کی هست؟ چرا راضی نیست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران پر روسری را میان انگشت‌ها به بازی گرفته بود و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواستگارش از ده بالاییِ... از آشناهای کدخدا! راضی نیست چون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش ناتمام ماند و مردد بود در گفتن ادامه‌ی حرف. نریمان پرسشگر نگاهش کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون چی؟! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جیران که خودش در آتش عشق و دوری می‌سوخت؛ با حسی از همدردی و دلسوزی به آهو، نگاهش را به نریمان داد و لب گشود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون دلش پیش توئه نریمان! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه نریمان ثابت ماند و دستش را به زانو تکیه داده بود و استکان را میان دست می‌چرخاند. صورتش سرخ شده بود و از جا برخاست. سمت در می‌رفت و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اشتباه می‌کنه، بهش بگو لگد به بختش نزنه. خواستگارش اگر آدم حسابیه جواب بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خانه بیرون رفت و نگاه جیران دنبالش کشیده شد، با خود پچ زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیچاره آهو... بیچاره! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش گرفت. سمت اتاق رفت و سراغ آن سنگ زیبایی که برایش نشان عشق بود. آرامشش می‌داد این سنگ، بوی دست‌های اردشیر را می‌داد انگار، عطر تنش را! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتاب روی سینه‌ی جهانیار باز مانده و به خواب رفته بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

 چشم که باز کرد، روز،برآمده و آفتاب تا وسط اتاق کشیده شده بود. سر و گردن جنباند و دست‌هایش را همراه خمیازه‌ای بلند بالا به دو طرف کشید. نگاهش به کتاب افتاد که روی پاتختی بود و پتویی که رویش کشیده شده بود. با همان لباس‌های بیرون خوابش برده بود، اما جوراب به پا نداشت. با رخوت از جا برخاست و دستی پشت گردن کشید. از اتاق بیرون رفت و نگاهش به کمند و مادرش افتاد که کتار هم نشسته بودند و بگو مگو داشتند. نگاه کمند که به جهانیار افتاد رو به مادرش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ایناهاش... خودش بیدار شد. از خودش بپرس! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله از جا برخاست و سمت اتاقش می‌رفت که جهانیار ابرو در هم گره زد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده؟ چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند نیمه‌ی راه ایستاد و با غیظ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی... گیر داده قضیه‌ی اون کتاب چیه؟ میگه جهان کتاب‌خون نبود، چی شده که شب با کتاب خوابش میبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

 جهانیار پلک بر هم گذاشت و نفسش را بیرون داد. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبحونه بخورم با هم حرف می‌زنیم مامان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری به طرفین تکان داد و سمت توالت رفت. طیبه از جا برخاست و سمت آشپزخانه رفت. تا آمدن جهانیار، میز صبحانه را برایش آماده کرد. لحظه‌ای بعد، جهانیار برگشت و روی صندلی نشست. قلوپی از چای نخورده بود که مادرش صندلی را عقب کشید و نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب... منتظرم. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استکان را روی میز گذاشت و با کلافگی سر جنباند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم بذار صبحونه بخورم، بعد! فرار که نمی‌کنم قربونت برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فرار نمی‌کنی، اما فکر می‌کنی که چه دروغ گنده‌ای تحویلم بدی! پس زودتر بگو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار پوفی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لا اله الا الله... گیر سه پیچ دادی‌آ مادرِ من!‌ چه دروغی بگم آخه؟ 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طیبه لحنش دلخور و گلایه‌مند بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اول کتاب دیدم نوشته بود تقدیم به جهانیار شکوهی! اسم دختره هم شمیم بود. من که همیشه گفتم دوست دارم ازدواج کنی، سر و سامون بگیری چرا ازم پنهون می‌کنی خب؟ اگه دختره خوبه بگو واست آستین بالا بزنم، اگه خوب نیست، غلط می‌کنی دور و برش می‌پلکی! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار نمکین خندید و توک زبان را روی لب‌ها کشید. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر خوبیه قربونت برم. نگفتم بهت چون دو دل بودم. دو دلم که با این همه گرفتاری و مسئولیت از عهده‌اش بر میام یا نه؟! خواهرا و برادرم هیچکدوم سر و سامون نگرفتن، آقابزرگ مراقبت می‌خواد، شما...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفش را با نفسی سنگین، ناتمام گذاشت و طیبه با تأثر لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم که سر بارتم، آره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار ابرو بالا پراند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عه! این چه حرفیه؟ شما تاج سرمی. تا عمر دارم نوکریت رو می‌کنم. زن بخوام بگیرم، شرط اولم اینه با خودمون زندگی کنه. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند ملایمی بر لب‌های طیبه نشست و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا از این شمیم خانومت بگو. چند وقته می‌شناسیش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار سر به زیر با لبخند کجی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یک سال می‌گذره. پنجشنبه‌ها با رفیقاش میومد کبابی. اون رمانم خودش نوشته... نویسنده‌اس. البته اولین کتابشه چاپ شده. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طیبه لب به ملامت باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یک سال باهات دوست بوده؟ بهش اعتماد داری جهان؟ به نجابتش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار با سر انگشت، کنج سبیلش را خاراند و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بچه که نیستم نوکرتم. به راحتی که باهام دوست نشد؛ بعدشم تا حالا نذاشته انگشتم بهش بخوره. همیشه هم جاهای شلوغ باهام قرار گذاشته. خاطرم ازش جمعِ! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانواده‌اش. از اونا هم می‌دونی؟ آدم حسابی‌ان؟ پولدار نه‌آ! ما خودمونم همچین زندگی مرفه‌ای نداریم. منظورم اصل و نسب و آبرو و... 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار سکوت کرد و با اندک تعللی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدرش معلم بازنشسته‌اس، مادرش هم خیاط. البته خیلی سال پیش از هم جدا شدن و هر کدوم زندگی جداگونه دارن. شمیم با برادرش زندگی می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

 طیبه ابرو در هم کشید و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا جدا شدن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونم... خب لابد نخواستن همو دیگه! حالا به هر دلیلی. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طیبه لحظه‌ای سکوت کرد و ابروهایش بیشتر در هم گره خورد. سوک لب زیر دندان می‌جوید و فشرده شدن ناخن‌ها به کف دست، نشان از نارضایتی‌اش داشت و حرص و جوشی که به دلش افتاده است. پیاپی پلک زد و سعی داشت لحنش آرام باشد اما ته مایه‌ی صدایش خشم و تندی داشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من برای تو آرزوها دارم جهانیار... تو بعد از این همه سختی که توو زندگیت کشیدی دیگه حالا حقته یه زن و زندگی خوب و آرامش داشته باشی. از قدیم گفتن مادر رو ببین، دختر رو بگیر. الگوی این دختر کیه؟ یه مادر که بچه‌هاشو ول کرده رفته سراغ خوشی خودش. این دخترم توو زندگی تقی به توقی بخوره، چادر چاقچور می‌کنه می‌ره. من نمی‌دونم مشکل پدر و مادرش چی بوده، اما می‌دونم یه مادر اگه کارد هم به استخونش برسه نباید بچه‌هاشو ول کنه بره. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار لب‌هایش را یک سمت جمع کرده و دندان روی هم می‌سایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادرِ گلم، تاج سرم... شمیم رو چه به مادرش؟ مادرش طلاق گرفته، دلیل نمی‌شه که پشت در پشت طلاق بگیرن! اتفاقا بچه‌ی طلاق، قدر زندگی رو بیشتر می‌دونه چون سختی کشیده خودش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طیبه از جا برخاست و حینی که از آشپزخانه بیرون می‌رفت، لب به تندی باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر من مادرتم، اگر رضایت من برات مهمه، من راضی نیستم. این دختر، زن زندگی نیست. دخترایی که سر سفره‌ی مادر و پدر بزرگ میشن آخر می‌بینی تو زرد از آب در میان، دیگه وای به حال دختری که خونه‌ی این و اون بزرگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جهانیار چشم درشت کرد و رنگش به سرخی می‌زد، عتاب کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این و اون؟ دارم می‌گم خونه‌ی برادرش بوده! یه جوری ازش حرف می‌زنید انگار زیر بته عمل اومده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مادر روی پاشنه چرخید و تشر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داداشش خبر داره یه سال با تو در ارتباط بوده؟ پس ببین که حواسش به خواهرش نبوده و نیست. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشت اشاره‌اش را بالا گرفت و تکان داد، با تحکم ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آبرو و اعتبار برای من حرف اول رو می‌زنه جهان! از من که توو جوونی بیوه شدم و برای حفظ آبرو، ازدواج نکردم، که دارم هنوز بعد از این همه سال پدرشوهرم رو تر و خشک می‌کنم و به خانواده‌ی شوهرم پشت نکردم، انتظار نداشته باش با خانواده‌ای وصلت کنم که خوشی و هوس دنیا براشون حرف اول رو می‌زنه! طلاق خط قرمز منه جهان... خلاص!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌درنگ از آشپزخانه بیرون رفت و جهانیار غضبناک لب روی هم فشرد و استکان چای سرد شده‌اش را به زمین کوبید. صدای شکستن استکان بلند شد و غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اه... لعنت به این زندگی! 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غیظ از جا برخاست و صندلی را به عقب هل داد. از آشپزخانه بیرون رفت که نگاه بهت‌زده‌ی کامیار و کمند را دید. هر دو کنار دیوار ایستاده و با حیرانی تماشاگر بحث بودند. بی‌توجه به آن‌ها سمت در رفت و وارد حیاط شد. 

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند آب دهانش را قورت داد و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️