پارت چهل و چهارم :

- سلام مارال بانو... ملکه‌ی برفی...
شمیم این را با صدای بلند و پر اشتیاق گفت و از پشت صندلی، دست‌‌هایش را دور شانه‌های پیرزن حلقه کرد. مارال لبخند نمکینی زد و دست روی دست شمیم گذاشت.
- دورت بگردم، توو این هوای سرد چرا اومدی این‌جا؟
- دلم گرم باشه خاله، هوا مهم نیست. دلم به دیدن شما گرمه، به بودن شما.
گونه‌ی استخوانی و تکیده‌ی مارال را بوسید و صندلی را دور زد. مقابلش ایستاد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • خورشید

    1

    کاش عکس شخصیت هاروداشتیم🤗

    ۵ سال پیش
  • یگانه

    4

    هعی

    ۵ سال پیش
  • نفسم

    8

    نگو ک دلم خونه😭😭بیچاره مارال چ دردی کشیده ازفراق یار...بسوزه پدر عاشقی..آخه مگه دنیا چندروزه اینقدر سنگ جلو پا دوتا عاشق میندازن😭😭

    ۵ سال پیش
  • آریل

    7

    من آخر این رمان میدونم چشام خشک میشه از بس اشک ریختم😑😑😑😑☹

    ۵ سال پیش
  • فرزانه داراپور

    7

    ممنون نویسنده عزیزخسته نباشی این رمان خیلی شبیه رمان بامداد خمار وشب سراب میمونه با این تفاوت اونا بهم رسیدن وجدا شدن ولی اینها بهم نرسیدن چون داستان از زبون دوتا شخصیت رمان هست ولی بازم رمانتون عالی

    ۵ سال پیش
  • دخترای من

    6

    وای یعنی چی شده اینطوری میشه مارال 🥺🥺

    ۵ سال پیش
  • فافا

    7

    بیچاره مارال

    ۵ سال پیش
  • سیتا

    7

    ممنون نویسنده پارت خوبی بود ☺☺

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️