پارت پنجاه و هفتم :

کمند و شمیم توی سالن روی صندلی‌ها نشسته و هر دو در سکوت نگاهشان به رو به برو خیره بود. کمند نفسی بیرون داد و گفت:
- فکر کنم حالا حالاها باید منتظر بمونیم. بعد از این همه سال مگه حرفاشون تموم شدنیه؟
شمیم نگاهش غصه‌دار بود و با گفتن« هوم » سر جنباند. کمند سمتش چرخید و ادامه داد:
- میگم شمیم... تو با جیران یا همین مارال، حرف زدی. رمانت رو می‌خونم از خیلی شخصیت‌های دیگه هم گفتی، اما م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    1

    از اول رمان این سوال مغزمنو درگیر کرده آیا اردشیر ارزشش رو داشت ؟ مطمئنا نه الکی مثلا عاشقه 😉

    ۴ سال پیش
  • ملیسا

    0

    بهترین رمانیه که تا حالا خوندم . مرسی نگارجوون. بی نظیره .🥰🥰❤

    ۴ سال پیش
  • یگانه

    2

    اخی آدم دلش میخواد آخرشو بفهمه🥺🤍

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    8

    خیزران خیلی بی انصافه.نسبت ب شاپور......یعنی آخر قصه ی مارال واسد چی میشه..واقعا سردرگم شدم...ممنون نگار جون.مثل همیشه بی نظیر

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    3

    نگا خانم بدرگفتی که دیواربشنوشماخلاقی عزیز

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    9

    وای عالی بود خیزران چقدر اشتباه میکنه شاپور چقدر دوسش داره ولی حیف که خیزران قدرشو نمیدونه و همین کار باعث میشه شاید ب سوده نزدیک بشه 😤😤 نگار جون مثل همیشه عالی بود دست گلت درد نکنه ♥️

    ۴ سال پیش
  • گل سرخ

    7

    یه بوس به فاطمه خانم 13ساله😘😘😘😘💖💖

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    6

    ها ها ها ها ها اولین نفر خوندم جایزمو چی میدین ؟!

    ۴ سال پیش
  • آرام

    11

    ی پَس گردنی😝

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!