توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت پنجاه و ششم :
کمند با ذهنی پر از سؤال و سردرگمی، اتاق را ترک کرد. دیگر رغبتی به خواندن کتاب نداشت. میدانست ته این قصهی عاشقانه، ناعادلانه است و اردشیر و جیران هیچوقت به هم نمیرسند. حُکما حیلهی خیزران و سوده این دو را برای همیشه از هم جدا کرده است! ولی چرا اردشیر دوباره به روستا برنگشت؟ پدربزرگش را آدم بیمعرفتی نمیدید پس چرا با این همه عشق، سراغ معشوقش نرفته؟ راستی... شمیم چطور مارال را میشنا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
جانان
5چرا حس میکنم بابای شمیمه؟
۵ سال پیشسما
6وای ما از دستت چیکار کنیم نگار جون.تا میایم بقیه داستان و حدس بزنیم .ی چیز جدید رو میکنی میزاریمون تو خماری😭😭😭
۵ سال پیشگل سرخ
4حتمابچه مال شبیه که *** محرمیت بینشون خونده بودن منظورم موقعی که جیران بوده نه مارال
۵ سال پیشنفسم
5بمیرم واسه هردوشون...پا ب پاشون اشک ریختم..دلم کباب شد نگاری😭😭
۵ سال پیشSa_r_a
5خداشاهده داشت بغضم میگرفت به خط اخرش که رسید اصن پشمام سیخ شد شرافتا😦💔
۵ سال پیشآریل
3شت بچه 🙂😐🙂😐🙂🙂😐😐🤘🏻😑😶
۵ سال پیشفافا
1بچه پدر شمیم نباشه؟ نمیدونم!
۵ سال پیشفافا
6کی حامله شده؟ پس حتما وقتی اومده شهر باهم زندگی کردن ، اسد چه دروغی بهش گفته که مارال از پیشش رفته ؟
۵ سال پیشمهرو
6خدااااای من بازم ی شوک دیگ عزیزدلم عشقشون خییییلی قشنگ و پاک بود حیییییف هعیییییی خدایابزرگیتو شکر 🤍💋😥
۵ سال پیش//
9حالا حالمونو میگیرن میگه بچه سقط شد :| اگرم نشده باشه ما نمیشناسیمش
۵ سال پیشآرام
7ببخشید رمان واقعیه؟
۵ سال پیشهیفاء
8واااای بچه کیه کاشکی سقطش نکرده باشه وااااای *** پارت میزارید باز
۵ سال پیشدخترای من
10ای جان 🥺🥺🥺🥺 بی صبرانه تا پارت بعدی منتظرم دست مریزاد نگار جون 👌 بچه ؟؟👶
۵ سال پیشنفس
9وای ای ول چه باحال کاش بچه روبزرگ کرده باشه ای خدا من که خیلی مشتاقم تا پارت بعد 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
1چقدر همچی گنگه من دقیقا لحظه دیدارشون دوتا اشک ریختم آخه خیلی احساساتیم