توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت چهل و هفتم :
کمند پوفی کشید و فورا برای آماده کردن چای از جا برخاست. چای را دم گذاشت که باز صدای مادرش در خانه پیچید:
- تا آقابزرگ میاد اتاقش رو یه کم مرتب کن.
دخترک زیر لب« چشم » گفت و سمت اتاق رفت. دلش بیقرار خواندن کتاب بود و با عجله قفسهی کتابها را مرتب کرد. روتختی را صاف کرد؛ روی زانوها نشست تا زیر تخت را نگاهی بیاندازد و مطمئن شود وسیلهی اضافی یا زبالهای آنجا جا نمانده باشد. همه چیز
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
:|
4چه خشن و بی رحم :|
۵ سال پیشیگانه
4حمام دو نفره😂😂😂😂
۵ سال پیشدخترای من
11وای عالی هرروز بهتر از پارت قبلی جهان چقدر عالی و منطقی با کمند حرف زد👌👏👏 دلم برای آهو میسوزه 🥺 نگار جون دست مریزاد 👏👏👌
۵ سال پیشدختر یا پسر؟
7ببخشید کسی می دونه رمانی که دختره توش خبرنگار هست و یه مرد زخمی رونجات میده بعد اون مرد زخمی که قاتله رو دوباره می بینه اسم رمانش چیه؟
۵ سال پیشمهرو
14اهو هم گناهی نداره فقط اونم مث بقیه عاشق بود این خشم و زبون تند هم ب خاطر نرسیدن ب مراد دلش وگرنه ادم بدی نیست اما باید دیگ کنار میومد باشوهرش وقتی این عشق ی طرفس الان خوب شد میدنش ب ی ادم پیر😥💔
۵ سال پیشآرام
8هر پارت این رمان غم انگیزه🥺🩹
۵ سال پیشسیتا
9آهو هم بدبخت مثل جیران فقط عشق اهو یک طرفه بود گناه داره اینطوری هم
۵ سال پیشمن
12اوللل عالی بود فک کنم تو صندوق یهوچیزایی از جیران باشه
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نفسم
1اهو خوبش شد..نباید اون کاررابانامزدش میکرد...بهترازکدخدا گیرش نمیاد...ای کاش شمیم به رازبین اسدومارال پی ببره