توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت چهل و سوم :
هر دو سمت خانه رفتند. همین که زن پا به اتاق گذاشت، صدای گریههای مادر و دختر بلند شد. خیزران با ابروهایی در هم و چهرهای مغموم پشت در ایستاده بود. افسانه بغضی که در گلو داشت را بلعید و برای اینکه حواسشان از صدای گریه پرت شود، پرسید:
- خوبی خیزران؟ بهتری؟ با شاپور، با این دختر...
خیزران لبخند زهرآگینی بر لب نشاند و جواب داد:
- فقط زندهام. به خاطر حیدر، به خاطر حوریه. کدوممون راÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آریل
4الان رسیدنشون چه فایده ای داره هر چی زمانی داره بخدا😑
۵ سال پیشنفسم
8کاش این آخری عمری..مارال (جیران) ب اردشیر برسه.گناه دارن...مرسی نگار جون مثل همیشه عالی
۵ سال پیشفافا
9اسد چرا ازدواج کرد؟ چرا بعد فوت زنش نرفته دنبالش؟
۵ سال پیشفافا
8دیگه الان بهم برسن چه فایده جوانی مارال بر میگرده.
۵ سال پیشزهرا
14مارال همون جیرانه؟من گیج شدم😥
۵ سال پیش---
7اره مارال جیرانه، اسد ام اردشیره.....
۵ سال پیشمهرو
8فک میکنم مارال ازدواج نکرده پای اسد مونده الهی اخر این عاشقی فقط تباهی بود واسشون 😥💔
۵ سال پیشسارینا
6بمیرم واسه اسد و مارال 🥺
۵ سال پیشدخترای من
12خانه سالمندان 🥺🥺 مرسی نگار جون عالی بود 🥺😥😤
۵ سال پیشفاطمه
14الهی مارال بیچاره🥺 همش تقصیر آداب و رسوم پوچ و مسخره قدیم و اسده چرا دیگه اون ازدواج کرد؟! اگه به هم برسن خیلی کلیشه ای میشه اسد باید بدونه هر کاری یه تاوانی داره
۵ سال پیشآرام
9اوخی جیران پیر شده کاش اللان به اردشیر برسه🥺🥺
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

خورشید
1نبایدبهم برسن هم کلیشه ای میشه هم اسدبایدتاوان بی وفایی اش روبده چرا ازدواج کرده 😥