توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت پنجاه و هشتم :
مقابل نگاه ماتزدهی خیزران از جا برخاست و سمت حیاط رفت. زن، زانوهایش را بغل گرفت و سر روی زانوها گذاشت. بیصدا اشک میریخت و درمانده از هر تصمیمگیری بود.
شب دامن سیاه و نقرهگونش را بر خانههای کاهگلی روستا پهن کرده و سوسوی فانوسها و لامپا از پنجرهی خانهها به چشم میخورد. تقهای به در اتاق خورد و در آهسته باز شد. سوده به داخل اتاق سرک کشید و با لحنی ملایم گفت:
- خانوم...
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسترن
2میگی امان از زبون زن😑😂 مگه خودت زن نیستی؟🤔واا؟🙄
۵ سال پیشنفسم
5خیزران داره ب خودش بد میکنه...سوده یکم یکم تودل شاپور میشینه..وخیزران چوب ندونم کاریشو میخوره
۵ سال پیشگل سرخ
6خیزران داره بادست خودش زندگیشه خراب می کنه بخاطریه سفرخیزران داره بادست خودش جاواسه سوده بازمی کنه
۵ سال پیشتینا
5وای خدا چه قدر غم انگیزی دلم میخواد خیرزان رو جررررر بدم با اون عاشق شدنش عاشقعی ههِ آدم اگه بخواد میتونه هر کسی رو دوست داشته باشه ولی هیچ وقت عاشق کسی نمیشه و به خاطر عشقش تِر بزنه به همچی 😏
۵ سال پیشسیتا
7دو تا شیر تو یه بیشه نمیشه آخرش یکی می مونه اگه هم بمونه یکی سروری میکنه اون یکی جز بدبختی چیزی عایدش نمیشه
۵ سال پیشخیزران
15آی آی آی خاک تو سرت خیزران شاپور رو باچنتاحرف بی اساس پرش دادی سوده باچنتاحرف درست درمون رو هوا زدش امان از زبون زن امان
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

تینا
1منظورم جیران بود تو نظر قبلی