پارت بیست و چهارم :

صادق انگشت اشاره‌اش را بالا برد و مقابل شمیم گرفت. با تأکید لب باز کرد:
- درسته متأهل نیستی، اما به خودت تعهد داری! به آبرو و عفت و نجابتت! به من که پدرتم تعهد داری تا غیرت و آبروم رو مثل عروسک سر چوب نذاری و بچرخونی. در شأن تو نیست که بری سر قرار با پسر غریبه، که باهاش یواشکی حرف بزنی و پیام رد و بدل کنی.
شمیم سری به طرفین تکان داد و حق به جانب پرسید:
- می‌شه بگید باید چکار می‌کردمØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    اره جذابه برام

    ۱ سال پیش
  • نفسم

    8

    مرسی نگاری..عالی بود داستان داره ب جاهای قشنگش میرسه

    ۵ سال پیش
  • ---

    3

    :))))

    ۵ سال پیش
  • دنیا

    6

    عالی ♥️❤️

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️