توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت سی و سوم :
شاپور آسیمهسر سمت انبار دوید. جای خالی اردشیر، خون را در رگهایش به جوش و خروش انداخت و فریاد زد:
- کجاست؟ جیران کجاست؟ شک ندارم اون فراریش داده. وگرنه اون حرومی چطور میتونسته با دست و پای بسته فرار کنه؟
گلنسا دستپاچه و هولناک جلو آمد. به صورتش چنگ انداخت و لب باز کرد:
- خاک به سرم... نه آقا شاپور... نه به خدا... جیران دیشب تا حالا مثل جنازه افتاده کنج اتاق. جون راه رفتن نداره که
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
دخترای من
3وای عالی بود🙏 نگار جونم مانا باشی عزیز دلم ♥️🙏
۵ سال پیشالناز
3واقعا لذت بردم خیلی داستانش جذاب و خاص🥰😍🤩 ولی نمیدونم ربط جهان و شمیمم ب جیران و اردشیر چی میتونه باشه
۵ سال پیشآریل
6قسم افسانه دروغ مصلحتی بود 😂😂😂😉ولی اگه بعدا نریمان بفهمه دروغ گفته آخ آخ
۵ سال پیشنفسم
4مرسی نگار جون..عالی بود.بی صبرانه منتظر پارت های بعدیم
۵ سال پیشناهید
6عاااالی به این میگند رمان جذاب ، دست مریزاد نویسنده جان گل کاشتی👌
۵ سال پیشمهرو
15این قصه سر داراز دارد حالا حالاها جیران نمیتونه رنگ اردشیر و ببینه
۵ سال پیشآرام
6باز این اهو یا عموشه
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Sa_r_a
1خب...خب ...دختر خوبی بود خدا رحمتش کنه💔🙂