پارت سی و سوم :

شاپور آسیمه‌سر سمت انبار دوید. جای خالی اردشیر، خون را در رگ‌هایش به جوش و خروش انداخت و فریاد زد:
- کجاست؟ جیران کجاست؟ شک ندارم اون فراری‌ش داده. وگرنه اون حرومی چطور می‌تونسته با دست و پای بسته فرار کنه؟
گلنسا دستپاچه و هولناک جلو آمد. به صورتش چنگ انداخت و لب باز کرد:
- خاک به سرم... نه آقا شاپور... نه به خدا... جیران دیشب تا حالا مثل جنازه افتاده کنج اتاق. جون راه رفتن نداره که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sa_r_a

    1

    خب...خب ...دختر خوبی بود خدا رحمتش کنه💔🙂

    ۵ سال پیش
  • دخترای من

    3

    وای عالی بود🙏 نگار جونم مانا باشی عزیز دلم ♥️🙏

    ۵ سال پیش
  • الناز

    3

    واقعا لذت بردم خیلی داستانش جذاب و خاص🥰😍🤩 ولی نمیدونم ربط جهان و شمیمم ب جیران و اردشیر چی میتونه باشه

    ۵ سال پیش
  • آریل

    6

    قسم افسانه دروغ مصلحتی بود 😂😂😂😉ولی اگه بعدا نریمان بفهمه دروغ گفته آخ آخ

    ۵ سال پیش
  • نفسم

    4

    مرسی نگار جون..عالی بود.بی صبرانه منتظر پارت های بعدیم

    ۵ سال پیش
  • ناهید

    6

    عاااالی به این میگند رمان جذاب ، دست مریزاد نویسنده جان گل کاشتی👌

    ۵ سال پیش
  • مهرو

    15

    این قصه سر داراز دارد حالا حالاها جیران نمیتونه رنگ اردشیر و ببینه

    ۵ سال پیش
  • آرام

    6

    باز این اهو یا عموشه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️