توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و دوم :
شاهبیگم چون ابر بهار، بیتاب و بیوقفه میبارید و اردشیر افسار اسب را سمت در کشید. قدمهایش را با رخوت برمیداشت و جیران پای درگاه، به پشت سر نگاه کرد. التماس و طلب بخشش در چشمهایش موج میزد و با بیرون رفتن اردشیر از چارچوب در، نگاه از زن گرفت و پا به کوچه گذاشت. کوچههای پر پیچ و خم روستا ساکت و خموش زیر سقف آسمان نقرهگون خفته بودند. باد ملایمی میوزید و جیران سوار بر اسب، زیر نو
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
حوریا
8سلام نویسنده جان فکر می کنم به خاطر اینکه بچه ها درباره بنده خداهایی ک شما عکس رو برای شخصیت رمانتون گذاشتید،حرف می زنن و بد میگن عکس نمیزارید درسته؟ولی کاش باشه رمان با عکس ی چیز دیگس..مثل همیشه عالی
۵ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگ | نویسنده رمان
سلام عزیزم. ممنونم از شما و بقیهی عزیزانی که نظراتشون رو میگن. بله، چون خیلی سخته چهرهای درست شبیه اونی که توو رمان توصیف کردم پیدا کنم و هر عکسی گذاشته میشه یه ایرادی میگیرن. برای همین ترجیح دادم
۵ سال پیشنفسم
7اینجا ب فاصله ی دوبازو..بهشت منه....عالی بود نگاری..قلمت بی نظیرا ..هیچ چیزرانمیشه پیش بینی کرد..احسنت
۵ سال پیشهیفاء
5عالی بود عالی دست نویسنده درد نکنه
۵ سال پیشمهدیه
12قصه جیران و اردشیرو بیشتر دوست دارم تا داستان دیگش
۵ سال پیشدنیا
7عالی ❤️
۵ سال پیش۰
2اولین نفر
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رسا
3عالیییییی دمت گرم نویسنده جون