توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و یک :
با کلام اردشیر، مشهدیرضا در جا ایستاد و پاهایش خشکید. خیره به نگرانیِ نشسته در چهرهی پسرش، ابرو در هم کشید و گنگ لب زد:
- چی؟ چی گفتی؟
شاهبیگم کنج در مطبخ ایستاده و مسترس انگشتها را در هم میپیچید. اردشیر زبان بر لبهای خشکیدهاش کشید. در تلاشی لاطائل برای پنهان کردن اضطرابش، لب از لب باز کرد:
- گفته بودم پنجشنبهی این هفته میرم خواستگاریش؛ اما نریمان جدی نگرفته بود.
لطفا صبر کنید...

سینگل
5فقط بغض🥺🥺