پارت بیست و یک :

با کلام اردشیر، مشهدی‌رضا در جا ایستاد و پاهایش خشکید. خیره به نگرانیِ نشسته در چهره‌ی پسرش، ابرو در هم کشید و گنگ لب زد:
- چی؟ چی گفتی؟
شاه‌بیگم کنج در مطبخ ایستاده و مسترس انگشت‌ها را در هم می‌پیچید. اردشیر زبان بر لب‌های خشکیده‌اش کشید. در تلاشی لاطائل برای پنهان کردن اضطرابش، لب از لب باز کرد:
- گفته بودم پنجشنبه‌ی این هفته می‌رم خواستگاریش؛ اما نریمان جدی نگرفته بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سینگل

    5

    فقط بغض🥺🥺

    ۵ سال پیش
  • آریل

    5

    ای ای که میدونم اینم مثل مهجور عشق تو هر پارت جون میدیم و بعدشم از کنجکاوی هی دل هیی

    ۵ سال پیش
  • یگانه

    4

    ماشالله مش رحمت

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️