توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت سی و چهارم :
آهو خشمگین و اخمآلود میان چارچوب در ایستاده و دست بر کمر زده بود. نگاه تند و تیزش را به جیران دوخت و تشر زد:
- خوبه... باریکلا... خوب نشستی گل میگی، گل میشنوی صدای هِر و کِرت هم خونه رو برداشته! هیچ خیالت هم نیست با گندی که بالا آوردی خواهرت رو بدبخت کردی.
نگاه جیران مات و نگران به آهو بود و او چشم ریز کرد، ادامه داد:
- خبرداری شاپور میخواد بره ده بالایی پی خونبس؟ خونبس رو می
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهدیه
8عجب شیر تو شیری شد ببین جیران چه مصیبتی درست کردا یکی کشته شد، بچه سقت شد، یکی میخواد خون بس بگیره، یکی میخواد طلاق بده، هنود نریمان نیومده خدا رحم کنه
۵ سال پیشدخترای من
9همه چی قاطی شد ولی بیچاره خیزران ولی فک نکنم شاپور این کارو کنه آهو هم ی کوچولو حقش بودا
۵ سال پیشSa_r_a
13کاش اون خون بس رو ببخشه به یه پسر دیگه واقعا دلم نمیاد خیزران هوو دار شه .شوهرش خیلی دوسش داره فک نکنم خون بسِ رو بگیره واسه خودش 💔
۵ سال پیش---
12این ایده ی دو تا داستان متفاوت تو یه رمانم جالبه ها، تا حالا بش برنخورده بودم، حوصله ادم سر نمیره جفت داستاناهم داستان خوبی دارن.
۵ سال پیشمهرو
18عب اوضاع بدی شده همه چی بهم ریخته خیزران بیچاره ک قراره هوو بیاره سرش جیران آخ مگ گناه اینا چی بود این وسط یکی عاشق شد میخواست بهش برسه خیزران ک داغ بچه رو دلش هوو هم بیاد دیگ هیچی ...😔😔😔
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...
N
1اره واقعا خیلی گناه دارن 😔راستی همونجا که کمند میره تو اتاق و کتاب و برمیداره شروع میکنه به خواندن الان چند پارت میگذره 🤨خیلی وقته فقط همینجاییم 😃🤷🏻 ♀️