پارت صد و چهل و یک :

نوش‌آفرین که توی اتاق غذاخوری آمد، فرخ بلند شد و پیشانی‌اش را بوشید. اگر هاله‌ی سرخ دور چشم‌هایش را که از گریه‌ی زیاد درست شده بود، در نظر نمی‌گرفتیم، دخترک رنگ و رو نداشت.

خودش را فرخ دور کرد و سعی کرد به لبخند من، با لبخندی که از مال من، کم جان‌تر بود پاسخ بدهد.

روبرویم نشست. فرخ دلگیر از رفتار او، روی صندلی‌اش برگشت.

- چای بریزم برات؟

سرش را آرام پا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ممنون بابت توضیحات پاورقی

    ۲ سال پیش
  • نهال

    0

    👏👏🥰🌹🏵🌼🌸🪷💕❤️ 🔥💝💖💙💚💜🩷🩵💛🌷

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    چرااینااینقدرزندگیشون پیچ وتاب داره بی دغدغه نیستن هیچ وقت حیف اون گندم زار اون حال وهوانمیتونن استفاده کنن اینقدرکه استرس دارن این خان وخان زاده🌹

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    زیبا بود سپاس فراوان👏👏🌸

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️