پارت صد و چهل و ششم :
وقتی رسیدم، قلبم داشت از سینهام بیرون میپرید. مثل باد دویده بودم که برسم به نعمت و فرخ و بفهمم چه بلایی سر نوشآفرین بیچاره آمده است. اما با دیدن فرخ و دستی که روی سرش گذاشته، سست شدم. اگر دست روی دیوار عمارت نمیگذاشتم حتما روی دو زانو فرود میآمدم. از صورت فرخ، بهت میبارید و از قیافهی نعمت، ترس. دستانش را موقع حرف زدن تکان میداد و چند تفنگدار دیگر، کمی دورتر با تاسف نگاه می
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسرین
0صحنه پردازی ها عالی است
۱ سال پیشسارگل
0عالی بود مرسی نویسنده جون نوش افرین چرا کله شق بودی به حرف فرخ گوش میدادی خدایا اینشاالله این داستان آخرش خوب پیش بره بیچاره گلبهار و خان که همش غمگین و نارحت ا
۲ سال پیشA-a
0کار کی میتونسته باشه؟عالی بود ممنون🌸🌼
۲ سال پیشاسرا
0نوش آفرین چراحرف فرخ گوش ندادی🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سمیرا
0داستان خوبیه