پارت صد و چهل و پنجم :
میان گندمزار آرام میرفتم. گوشم به صدای سم مادیان فرخ بود که یک نواخت به سنگ و گِل جادهی خاکی میکوبید. صدای شاد آواز پرندهها میآمد. باد، گاهی هو میکرد و قطرههای باران را از زمین یاد شاخههای درختان برمیداشت و به اطراف میپاشید. خورشید داشت با ابرها میجنگید که بیرون بیاید. هر چند لحظه، نور دراز و باریکی را پخش میکرد توی آسمان. به افق نگاه کردم. رنگش به نارنجی میزد.
لطفا صبر کنید...

زهرا
0چه جایی تموم شد بس نویسنده جونم دوس داریم یکم فرخ با گلبهار خوش باشن😘🌹