پارت صد و پنجاه و چهارم :
فرخ کنارم ایستاد. درست روبروی پیرمردی که دست روی چوبدستیاش، روی سکوی خانهی خانهی گِلی نشسته بود. به کلاه برهاش نگاه کردم که سوراخ سوراخ بود. ریش کوتاهِ سیخسیخیاش را خاراند و گفت: کدوم خونهیِ میگید؟
برای بار دوم توضیح میدادم. زنی چادر به سر، در حالی که نیمی از صورتش را پوشانده بود، رد میشد. ما را که دید، ایستاد.
پیرمرد نگاهش را تا زن کشید و از او پ
لطفا صبر کنید...

A-a
0واقعا مادرش زنده هست وخودشو نشون نمیده ممنون عالی بود👏💐