پارت صد و پنجاه و چهارم :


فرخ کنارم ایستاد. درست روبروی پیرمردی که دست روی چوب‌دستی‌اش، روی سکوی خانه‌ی خانه‌ی گِلی نشسته بود. به کلاه بره‌اش نگاه کردم که سوراخ سوراخ بود. ریش‌ کوتاهِ سیخ‌سیخی‌اش را خاراند و گفت: کدوم خونه‌یِ می‌گید؟

برای بار دوم توضیح می‌دادم.‌ زنی چادر به سر، در حالی که نیمی از صورتش را پوشانده بود، رد می‌شد. ما را که دید، ایستاد.

پیرمرد نگاهش را تا زن کشید و از او پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    واقعا مادرش زنده هست وخودشو نشون نمیده ممنون عالی بود👏💐

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    گلبهاربعضی وقتهاچقدربی منطق میشه🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️