پارت صد و چهل و هفتم :
تشک کهنهی چرکآلود در دستان شوفر و نعمت، به طرف اتومبیل دکتر محب میرفت. پسر قندچیان با رنگ پریده و چشمهای ترسیده، رفتن نوشآفرین را نگاه کرد. وقتی چشمهایش به سمت من برگشت، پلکی به هم زد. انگار که با زبان بیزبانی تشکر میکرد.
- من با نوشا و دکتر محب برمیگردم خان.
فرخ هنوز سرگشته بود. با اینکه هنوز خودم هم مطمئن نبودم که کاری درستی کردهام یا نه، سعی کردم
لطفا صبر کنید...

A-a
0کار کی میتونه باشه؟چرا فرار کرد؟ممنون عالی بود👏👌🥀🌿🥀