پارت صد و چهل و هفتم :


تشک کهنه‌ی چرک‌آلود در دستان شوفر و نعمت، به طرف اتومبیل دکتر محب می‌رفت. پسر قندچیان با رنگ پریده و چشم‌های ترسیده، رفتن نوش‌آفرین را نگاه کرد. وقتی چشم‌هایش به سمت من برگشت، پلکی به هم زد. انگار که با زبان بی‌زبانی تشکر می‌کرد.

- من با نوشا و دکتر محب برمی‌گردم خان.

فرخ هنوز سرگشته بود. با این‌که هنوز خودم هم مطمئن نبودم که کاری درستی‌ کرده‌ام یا نه، سعی کردم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    کار کی میتونه باشه؟چرا فرار کرد؟ممنون عالی بود👏👌🥀🌿🥀

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    گلبهارخوب فکری کردفقط امیدوارم نوش آفرین خوب باشه🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️