پارت صد و پنجاه و سوم :
خسته بودم. خسته و بیحوصله. مگر میشد که به عنوان معلم سرخانه سرک بکشم توی زندگی مردم و خسته نباشم؟
آن هم وقتی که هر جایی، لیچار بشنوم، مسخرهام کنند، کم محلی ببینم یا دلشان برایم بسوزد. فرخ چیزی نمیگفت اما میدانستم که چقدر نگران است که کسی دست درازی و چشم ناپاکی نکند. نهاینکه خودم نگران نباشم. بودم. فقط خدا بود که مرا حفظ کرد. چشم بست روی دروغی که عین نقل و نبات میگفت
لطفا صبر کنید...

A-a
0فکر کنم دارن نزدیک میشن به حقایق مثل همیشه عالی خسته نباشید👏👌💐