پارت صد و پنجاه و سوم :


خسته بودم. خسته و بی‌حوصله. مگر می‌شد که به عنوان معلم سرخانه سرک بکشم توی زندگی مردم و خسته نباشم؟

آن هم وقتی که هر جایی، لیچار بشنوم، مسخره‌ام کنند، کم محلی ببینم یا دلشان برایم بسوزد. فرخ چیزی نمی‌گفت اما می‌دانستم که چقدر نگران است که کسی دست درازی و چشم ناپاکی نکند. نه‌اینکه خودم نگران نباشم. بودم. فقط خدا بود که مرا حفظ کرد. چشم بست روی دروغی که عین نقل و نبات می‌گفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    فکر کنم دارن نزدیک میشن به حقایق مثل همیشه عالی خسته نباشید👏👌💐

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    اوه خونه ده ونک معماحل میکنه🤔🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️