پارت صد و پنجاه و ششم :


حالا معنی محبت نوش‌آفرین را می‌فهمیدم. او همه چیز را می‌دانست. همین بود که کینه‌ی مرا به دل نداشت. منی که بزرگ‌شده‌ی عمارت امیرخانی بودم با صابر خان نسبت خونی نداشتم. پس لازم نبود حالا که فرخ با من سر جنگ نداشت، که نوش‌آفرین به خاطر مرگ غلامرضا دشمنی کند.

هیچ جای این قصه نبودم.

بدتر این‌که حس می‌کردم هیچ جای قصه‌ی خودم هم نیستم.

تمام آن شب، این پهلو و آن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    عالی بود ممنون ولی حیف که کوتاه بود این پارت

    ۲ سال پیش
  • آذر

    0

    گلبهارجون حالا چرا درگوشی صحبت کردی 🥴

    ۲ سال پیش
  • هانا

    0

    پیشنهاد میکنم ک این رمان و بخونید خیلی عالیه

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    3

    ممنون ارزوخانم بخاطررمان وقلم زیباتون🥰😍😘

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    یعنی گلبهارچه کاری ازکفایت خواست

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️