پارت صد و چهل و هشتم :


تا آن شب، معنی واقعی اضطراب را نمی‌دانستم. ترس مثل هوا دورمان می‌چرخید. چیزی نشده بود و انگار همه‌جا گرد غم پاشیده باشند، سکوت وهم‌انگیزی توی عمارت شنیده می‌شد. حتی انگار باد نمی‌آمد. مرغ‌های شب نمی‌خواندند. شغالی زوزه نمی‌کشید و سگی با واق‌واق جوابش را نمی‌داد.

سرور، در آن رفت و آمد سرگشته و دیوانه‌وارش هن و هن نمی‌کرد.

از همان لحظه که دکتر محب و دکتر پرویز،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    بخشیدن وگذشت از خطاها بهترین خصلت در انسان هست که باید در پرورش اون در وجودمون تلاش کنیم خان زاده خانم این خصلت رو دارن گرچه خودشون رو مقصر میدونن

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    عالی بود نویسنده توانمندقلمتون پایدار🤗🤗

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    فکری خوبی 🙏

    ۲ سال پیش
  • A-a

    1

    عالی وروان ممنونم قلمتون مانا👏👏👏👏👌🌸🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️