پارت صد و چهل و دوم :


همه‌ی ما، از من و سرور، تا شوفر و چند تا تفنگداری که همیشه دور و بر عمارت می‌پلکیدند با بهت به هم نگاه می‌کردیم.

چشم‌های فرخ کاسه‌ی خون بود. رنگ صورتش به بنفشی می‌زد و دو عقاب ابروهایش، به هم چسبیده بودند.

- کور بودین یا کر؟

رو به مردها بود که فریاد زد اما دلیل نمی‌شد که از هیبت صدایش من و سرور نلرزیم.

- چطور رفته که شما ندیدین؟ مگه این خراب‌شده یه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • گندمک

    0

    اطلاعات اون زمان وتاریخاشون خیلی برام جالبه حس وحال ادمم میبره تو اون زمان مرسی از نویسندا

    ۱ سال پیش
  • پری

    1

    ممنون خوب بود

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    عالی👏👏👏🌸

    ۲ سال پیش
  • Bahar

    1

    مثل همیشه عالی

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    ممنون

    ۲ سال پیش
  • نهال

    1

    چه خوب شد که گلبهار،خان و تنها نذاشت...عالی بود🤩👏👏🧡🩷💜💕❤️ 🔥💝💖🌸

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️