پارت صد و چهل و دوم :
همهی ما، از من و سرور، تا شوفر و چند تا تفنگداری که همیشه دور و بر عمارت میپلکیدند با بهت به هم نگاه میکردیم.
چشمهای فرخ کاسهی خون بود. رنگ صورتش به بنفشی میزد و دو عقاب ابروهایش، به هم چسبیده بودند.
- کور بودین یا کر؟
رو به مردها بود که فریاد زد اما دلیل نمیشد که از هیبت صدایش من و سرور نلرزیم.
- چطور رفته که شما ندیدین؟ مگه این خرابشده یه
لطفا صبر کنید...

گندمک
0اطلاعات اون زمان وتاریخاشون خیلی برام جالبه حس وحال ادمم میبره تو اون زمان مرسی از نویسندا