پارت صد و پنجاه :
نمیدانستم، حساب دندانهایی را که به هم میخوردند و شانههایی را که میلرزیدند بگذارم پای سرما یا ترس و اضطرابی که در جانم بود.
هوای صبح، تاریک، نمناک و مهآلود، شبیه کابوسهای ترسناک به چشمم میآمد. از همان کابوسهایی که تویشان، هر چه میدوی نمیرسی و بیشتر توی سیاهی فرو میروی.
فرخ، با صورت جدی به روبرو نگاه میکرد.
حالا که توی ماجرای نوشآفری
لطفا صبر کنید...

A-a
1آرزو جون متوجه نشدم اون فلوکس آبی چکار داشت اونجا چه اتفاقی افتاد اینا فرار کردن؟ممنون خسته نباشید🌹🌹🌹