تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت بیست و دوم :
عمه و عمو مرتضی با هم در یک خودرو بودند. من و میترا هم در خودروی فرزاد بودیم. دایی بهروز و خانواده اش هم با خودروی سامان آمده بودند. در طول مسیر، سعی می کردم با تظاهر به خواب، از هم صحبتی با فرزاد اجتناب کنم. او هم که گویا متوجه شده بود، کمتر صحبت می کرد و بیشتر در فکر بود.
حدود دو ساعت بعد در قهوه خانه ای در مسیر توقف کردیم تا چای بنوشیم و کمی استراحت کنیم. دایی مرا کنار خودش نشاند و مدام س
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
احسنت کاملا موافقم👌🏻
۳ ماه پیشGhazal
0من طرف فرزادم البته اگه کمتر گیر بده و ترانه هم یه کم کوتاه بیاد
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
بعید می دونم 😅😅
۳ ماه پیشسمانه
0یکم زودتر برید سراغ اصل مطلب هلااک شدیم
۳ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیزم به روی چشم ولی اصل مطلب مگه زندگی نیست؟😂😉
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

لادن
0دکتر تشخیصت اشتباهه ولی به درد خورد چون دست از سر دختره برداشتی و بازجویی نکردی😅