تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت بیست و نهم :
دایی دستم را گرفت و گفت: بشین دخترم، هر کاری رسومی داره. نمیشه که بدون حضور عروس کارها رو سر و سامون داد. یعنی چی که یه روز قبل به من خبر بدید؟
-خودتون چی فکر می کنید؟ دیگه نمی خوام بحث کنم. چون تنها نتیجه ای که از بحث کردن گرفتم جلو افتادن اجلم بود.
- ببینم مامان، ترانه داره به من میگه اجل؟
-چی بگم ولله؟ آخه دخترم، تو عزیز منی، از خدامه که عروس خوب و خشگلی مثل تو داشته باشم. به کی اعت
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
