تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت سی و سوم :
باز چشم هایم را روی هم گذاشتم و با صدای خداحافظی اطرافیان متوجه شدم سفر به پایان رسیده و زمان جدایی است. از ماشین پیاده شدم و مجدداً از مهمان نوازی خانواده مهران تشکر کردم و با خانواده دایی و مهران خداحافظی کردم. چیزی نگذشت که به همراه خانواده عمو در حیاط منزل عمه محبوبه بودیم. با بی حالی از ماشین پیاده شدم و گفتم: فرزاد زحمت می کشی چمدان منو بیاری؟ اصلاً حال ندارم.
-روی چشمم عزیزم. تو ب
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
