رمان سوت پایان به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۱۱ دقیقه ۱۴ ثانیه
بهزحمت روی پاهایش ایستاده بود. ساق و کف پاهایش از خستگی زیاد زقزق میکرد. وارد اتاق که شد، فورا لبهی تخت نشست. دلش میخواست از شدت خستگی، خودش را روی تخت پرت کند و طاقباز بخوابد اما آن فرشتهی کوچک درونش، مانع بود و باید بهآرامی مینشست، صبورانه و آهسته لباس عوض میکرد و بعد از یک دوش آبگرم، به پهلو میخوابید.
پای راستش را بالا گرفت و کفش سفید و پاشنهبلند را درآورد و مشغول ماساژ دادن مچ پایش شد.
- مهواجان... ماه من... خوبی؟
سرش را بالا گرفت. ابروهایش در هم شد و نالید: وای آرش... از خستگی دارم میمیرم. کمرم انگار داره از وسط نصف میشه. کف پاهام سوزنسوزن میشه. سرم... سرم مثل کوه سنگین شده!
لبخند ملایمی روی لبهای آرش که در چهارچوب در ایستاده بود، نقش بست و جلو آمد. مقابل پاهای او روی زمین نشست و ساق پاهای برهنهاش را نوازش کرد و ماساژ داد.
- الان کمکت میکنم، لباستو عوض کنی، موهاتو باز کنی. یه نوشیدنی بخوری و بری دوش بگیری.
مهوا به روتختی سفید و پوشیده از گلبرگهای سرخ، نگاه کرد. به ریسههای رنگی و درخشان بالای تاج تخت و بادکنکهای قرمز.
- ولی آخه... امشب با اینهمه تزئین اتاق و آرایش من... این شمع و گل و بادکنک و...
آرش دستهایش را گرفت و اندکی فشرد. میان حرفش آمد و گفت: تو همیشه قشنگ بودی و هستی، هروقت و هرجا هم تو خوب باشی و کنارم باشی، همهچی قشنگه. تزئین و آرایش و اینا یعنی چی؟ تو الان باید استراحت کنی، فکر خودت باش و اون قندعسل بابا...!
- آخه خیلیوقته هیچ...
اینبار آرش اخم ریزی کرد و تشرگونه حرفش را برید.
- باز میگه آخه...! بیخیال دیگه، میخوای کار دستمون بدی؟ من همیشه داشتمت و بازم دارمت. امشب رو فقط به فکر استراحت باش!
برخاست و لبخند را جای اخم، به چهره نشاند. پیشانیاش را بوسید و دستهایش برای باز کردن زیپ، از دو طرف لباس سفید و سنگدوزی عروس، به پشت شانههایش رفت.
- نه، اول موهامو باید باز کنم، که بعدش لباسو درآوردم برم دوش بگیرم.
آرش مکث کوتاهی کرد و گفت: باشه، پس قشنگ برو بالا و تکیه بزن که پشتت اذیت نشه، پاهاتم راحت روی تخت دراز کن، تا من موهاتو باز کنم.
مهوا در جوابش لبخند زد و با کمک آرش، دامنش را بالا گرفت و کاملا روی تخت نشست. بالشت را به تاج تخت تکیه داد و گودی کمرش را که درد خفیفی داشت، با آن بالشت نرم پُر کرد. آرش باحوصله و آرام، مشغول بازکردن موهای مشکی و شنیونشدهی مهوا شد.
- راستی... تو دوستی به اسم اشکان داری؟!
مهوا این را پرسید و احساس کرد که حرکت انگشتان آرش لابهلای موهایش، برای چندثانیه متوقف شد.
- نه... چطور؟
- جدی؟! آخه امشب تو با دوستات سرگرم رقص و اینا بودی؛ یه دختره اومد، خیلی گرم احوالپرسی کرد و تبریک گفت. یهدستهگل و سکه هم هدیه داد، گفت نامزد رفیقته. هرچقدر اصرار کردم بمونه، صدا بزنم تو بیای، قبول نکرد. گفت خیلی عجله داره، به پروازش نمیرسه. گفت اسمش رهاست و نامزد اشکان!
دستهای آرش روی موهایش نشست، بیهیچ حرکتی... مهوا سرش را بالا برد و بهوضوح دید که او رنگ به رو ندارد و صورتش از بُهت، خشکیده و حتی پلک بر هم نمیزند.
- آرش! چی شد؟
آرش به خودش آمد، پلک بر هم زد و زبان روی لبش کشید.
- هیچ... هیچی... آخه... آخه اشکان...
باز حرف در دهانش ماسید و نگاهش ماتزده شد. دلشوره به جان نوعروس افتاد.
- اشکان چی؟ حرف بزن!
آرش آب دهانش را فرو برد و گفت: اشکان چندسال پیش فوت شد. از این تعجب کردم، رها چطور فهمیده من ازدواج کردم و اومده مجلس؟!
مهوا هنوز متوجه علت آنهمه حیرت و اضطراب آرش نبود و سردرگم لب زد: خب... لابد از طریق دوستای مشترکتون! چرا اینقدر بههمریختی حالا؟!
آرش فورا سر تکان داد اما دستپاچگیاش از نگاه مهوا دور نماند.
- نه... نه چرا بههمبریزم؟ یاد اشکان افتادم خب... همین!
و سعی کرد دوباره خودش را سرگرم بازکردن پیچوتاب موهای او کند اما هیچ اختیاری بر لرزش انگشتان دستش و تپشهای تند قلبش نداشت. هیچ خبری از شور و ذوق چنددقیقهی پیش نبود و وجودش را اضطراب پر کرده بود.
مهوا مردد و آهسته، دستش را بالا برد. سرانگشتان سرد آرش را که لمس کرد، گفت: آرش...؟ خوبی؟ اگه میدونستم گفتنش اینقدر ناراحتت میکنه، نمیگفتم. حداقل الان نمیگفتم!
آرش دستش را آزاد کرد و با بیرون دادن نفسش، از مهوا فاصله گرفت. به تاج تخت، تکیه داد و با صدایی گرفته گفت: نه عزیزم، تقصیر تو نیست که... اتفاقا خوب کاری کردی گفتی. میدونی... اشکان...
مکث کرد. به چشمهای منتظر و سردرگم مهوا نگاه کرد.
- اشکان رفیق دورهی دبیرستانم بود. بااینکه رشتههای دانشگاهیمون فرق داشت با هم اما چیزی از رفاقت و رفتوآمدمون کم نشد. تو یه شرکتی که بیربط به رشتهاش نبود، کار میکرد تا خرج دانشگاهش دربیاد. رها دختر یکی از سهامدارای شرکت بود. عاشق اشکان شده بود. بعد از کلی بحثوجدل و درگیری رها با خانوادهاش، بالأخره بابای رها راضی شد ولی...
نفسش سنگین شد و چهرهاش سرخ شده بود. لبهایش را به هم فشرد و ادامه داد: درست یه شب قبل از جشن عروسیشون... تو تصادف کشته شد! رها خیلی حالش بد بود، زیاد طول نکشید که گفتن برای همیشه رفته خارج!
مهوا غمبار نگاهش میکرد و گفت: آخی... چقدر سخت! طفلیها... ولی...
مکث کرد. چشمهایش ریز شد و پرسید: باور کنم همهی این اضطرابت برای همینه که رها از کجا فهمیده تو ازدواج کردی؟! مهمه اصلا؟
آرش شاکی نگاهش کرد و بیدرنگ جواب داد: نه که مهم نیست، ولی میتونه باعث تعجب بشه. چیزی هم که تعریف کردم فکر کنم غمش اونقدر سنگین بود که بخواد حداقل برای چندلحظه منو بههمبریزه!
- خب حالا توام... تشر میزنی چرا؟
روگرداند و پشتش را سمت آرش چرخاند. مشغول بازکردن موهایش شد. طولی نکشید که دستهای آرش، از دوطرف جلو آمد و روی شکمش در هم گره خورد.
- من غلط کنم مامان جوجوی خوشگلمو تشر بزنم. خب یهجوری میپرسی انگار بهم شک داری! قهر نکن دیگه.
بوسهای روی سرشانهاش نشاند و کنار گوشش زمزمه کرد: غصه نخور برای قندعسل بابا خوب نیست. اصلا هردومون فراموشش کنیم، خب؟
- منم که مهم نیستم... فقط قندعسل بابا مهمه! اصلا از کجا معلوم دختره؟
- من گفتم تو مهم نیستی؟ میگم دختر باشه که شبیه تو باشه. من نگاش کنم، کیف کنم... فکرکن یه نسخهی کوچولو از مهوا هم تو خونه باشه! دوتا خوشگل... دوتا ماه... دوتا غرغرو... دوتا زبوندراز...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده به صدایش نشست و مهوا رو گرداند. دستهای ظریفش را مشت کرده و پیاپی به بازوی آرش کوبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زهرمار... هیچوقت درست نمیشی تو...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهای آرش اما دور تنش محکمتر شد و او را در آغوش فشرد. صدای خندههایشان، فضای کوچک و نقلی اما پر از عشق خانه را در برگرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بر هم خوردن ظروف چینی به گوش میرسید. بهمحض بازکردن پلکهایش، بوی قهوه در مشامش پیچید. خوابآلود و خمیازهکشان به ساعت رومیزی کنار تختخواب نگاه کرد. ساعت هشتصبح بود. از جا برخاست. موهای رها و بلندش را پیچوتابی داد و با بالابردن دستهایش، کشوقوسی به تنش داد. پردهی سفید را کنار زد و به آفتاب اولین روز مهرماه لبخند زد. پنجره را کمی باز کرد. عطر پاییز در هوا پراکنده بود، شاخههای درختان در نسیم خنک صبح، رقصان بودند و صدای گنجشکها به گوش میرسید. دقیقا پشت خانهشان فضای سبز بود و کمی آنطرفتر، خیابان شلوغی که ماشینها در رفتوآمد بودند. و پنجرهی اتاق رو به آن منظرهی زیبا باز میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اتاق بیرون رفت. آرش را حاضر و آماده برای رفتن، در آشپزخانه دید که برای خودش لقمه میگرفت. ابروهایش بالا پرید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخوای کجا بری؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش لبخندزنان نگاهش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام به روی نشُستهت... صبحبخیر عزیزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه... سلام، صبحبخیر! کجا میخوای بری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش سمت کابینتها رفت. فنجانی برداشت و گفت: کجا میرم؟ سرکار دیگه! چای بریزم یا قهوه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه نگفتی سهروز خونهای و مرخصی داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش مشغول چایریختن شد و گفت: آره ولی دوستم کار واجبی براش پیش اومده، ازم خواست بهجاش وایسم داروخونه. تا حالا خیلی بهجام وایساده، روم نشد بگم نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی بدی آرش... تو بهم قول دادی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش کمی نگاهش کرد. دلجویانه گفت: جبران میکنم، یه امروزه دیگه... اونم تا ظهر! برو یه آب به صورتت بزن، بیا صبحونه بخور. ضعف میکنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا دلخور نگاهش میکرد. در رفتار آرش پیدا بود که میخواهد به ناراحتی او بیتفاوت باشد. دقایقی بعد، وقتی صدای بستهشدن در به گوشش رسید، بغضش آب شد و گونهاش را خیس کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irترافیک سنگینی در خیابان ایجاد شده بود و صدای بوقهای پیدرپی رانندگان از سر بیحوصگلی و عجله، بلند شده بود. لبهای آرش روی هم فشرده شد و سرش را به طرفین تکان داد. نگاهی به ساعتمچیاش انداخت. صدای مردی را که از بین ماشینها میگذشت و عرض خیابان را طی میکرد، شنید که به رانندهها میگفت: تصادف شده... حالا حالاها ترافیک باز نمیشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرصش بیشتر شد. مشتی به فرمان کوبید و زیر لب غرولند کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تف تو این شانس... اه...!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای زنگ گوشی بلند شد. نام مادرش را روی صفحه دید و تصویر لبخند مهربانی که بر لب داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جانم مامان؟ سلام...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام و درد... چرا روز اولی مهوا رو خونه تنها گذاشتی؟! زنگ زدم حالشو بپرسم، میگه تنهاست! خجالت نمیکشی تو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلش آشوب بود و ذهنش پر از آشفتگی... هرچه دنبال کلمات میگشت تا جوابی قانعکننده بدهد، ناامیدتر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با توام... چرا حرف نمیزنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی بگم آخه؟ کار واجب پیش اومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه کاری واجبتر از مهوا؟ روز اول زندگیتونه، تنهایی صبحونه خوردی و رفتی پسرهی بیدرک و فهم؟ دیگه تا آخر عمر مگه یادش میره امروز رو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی به پیشانی عرقکردهاش کشید. نفسش را بیرون داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ظهر برمیگردم، از دلش درمیارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واقعا که متأسفم... اول برای تو، بعد برای خودم که چنین پسری تربیت کردم. دستمریزاد آرشخان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتماس را قطع کرد و با بوق بلند ماشین، آرش متوجه مسیر روبهرویش شد که راه باز شده بود و باید حرکت میکرد. ماشینی از کنارش عبور کرد و رانندهی شاکی دشنام داد اما او توجهی نکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعتی بعد، مقابل ساختمان بلند اداری ایستاده و به نمای شیشهای آن نگاه میکرد. با دیدن تابلوی مشکی_نقرهای، تمام خاطرات مقابل چشمانش صف کشید و بهمرور گذشت. هنوز دفتر شرکت در همان طبقهی پنجم بود. با هر قدمی که برمیداشت، اضطراب و دلهرهاش بیشتر میشد. اما بر ترسش غلبه کرد و دکمهی آسانسور را فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر جوان با موهای فر کوتاه، شال حریر مشکیاش را آزادانه روی سرش رها کرده بود و مشغول کار با رایانه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام، روزتون بخیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک نگاهش را بالا گرفت. ابروهای بلندش را در هم کشید و جواب داد: سلام، بفرمایید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش کمی در جواب دادن تعلل کرد. لب خشکیدهاش را زبان زد و گفت: خانم رها، رهاآراسته... اینجا کار میکنن، درسته؟ میخواستم ایشون رو ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه منشی جوان به او خیره ماند. ماتزده لب باز کرد: نه... نخیر... اینجا نیستن! یعنی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسردرگم حرف میزد و آرش شکآلود نگاهش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببخشید... شما چه نسبتی با خانمآراسته دارین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از دوستان قدیمیشون هستم. یه چندسالی هست ازشون بیخبرم. چطور؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر نگاهش را پایین انداخت و با تأنی جواب داد: متأسفم... ایشون چندسال پیش فوت شدن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا چشمهای آرش بود که از تعجب گرد شده و نگاهش به دخترجوان خیره مانده بود. تپشهای قلبش هرلحظه بیشتر میشد و لبهایش را بهزحمت تکان داد: این... این امکان نداره! مگه الکیه؟ خانم آراسته، دیشب...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیاپی پلک زد. انگار میخواست از خواب بیدار شود و ببیند همهچیز یک خواب بد دم صبح بوده است. با مکث کوتاهی ناباورانه ادامه داد: دیشب اومدن مراسم عروسی...!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنشی از جا بلند شد و دستهایش را به لبهی میز گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حتما اشتباهی شده.این غیرممکنه! یا شاید هم دارین شوخی میکنید که اگه اینجوریه، توصیه میکنم این شوخی رو تموم کنید چون آقایآراسته پدر رهاخانم الان شرکت هستن و اگه متوجه این موضوع و حرفای شما بشن، مطمئنم برخورد تندی میکنن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه شوخیای خانم محترم؟! حرفای شماست که شبیه شوخیه! این خانم دیشب اومده جشن، هدیه داده به عروس، باهاش حرف زده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک که حالا صبرش داشت لبریز میشد، صدایش کمی بالا رفته بود و رنگش به سرخی میزد. نگاهش پر از خشم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بفرمایید تشریف ببرید آقایمحترم، وقت منو نگیرید. وگرنه مجبور میشم به نگهبانی خبر بدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بچه میترسونی؟ زنگ بزن بیاد ببینم! اصلا مگه نمیگی خود آراسته شرکته؟ میخوام خودشو ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت اشارهی ظریف منشی، مقابل صورتش تکان خورد و تأکیدگونه گفت: آقای آراسته... مؤدب باشید! صدالبته که ایشونم نمیخوان وقتشون با خزعبلات شما گرفته بشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش چین به دماغش داد و دستش را مقابل او تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برو کنار بذار باد بیاد بابا... برا من لفظقلم حرف میزنه جوجهفرفری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جوجهفرفری خودتی بیتربیت... آقای شکوهی...!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش دستبهسینه ایستاد و تای ابرویش را بالا داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شکوهی بیاد چکار؟ بگو آراسته!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو صدایش را بلند کرد: آراسته...!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صداتو بیار پایین... مگه اینجا چالهمیدونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سروصداهای بلندشده، کارمندان از اتاقهایشان بیرون آمدند و آن بین صدایی از همه بلندتر گفت: چهخبره اینجا؟ این جاروجنجال واسه چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش سمت صدا برگشت. با دیدن مرد میانسال قدبلند و لاغراندام، اخمش غلیظتر شد و یقهی کتش را مرتب کرد. جلو رفت و مقابلش ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهبه... آقای آراسته! مشتاق دیدار...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد کمی به آرش خیره شد و چشم ریز کرد. زیر لب زمزمهوار گفت: تو؟! تو آرشی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش در سکوت نگاهش کرد و فقط آهسته سری با تأیید تکان داد. دندانهای آراسته بر هم ساییده و نگاهش تلخ و پر از نفرت شد. نگاهی به اطراف انداخت و همهی کسانی را که جمع شده بودند، تشر زد: برگردین سرکارتون... برید ببینم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمگی به اتاقهایشان برگشتند و فقط منشی و نگهبان بودند که دلنگران ایستاده و نگاه کنجکاوشان را به آن دو دوخته بودند. آراسته جلو رفت و یقهی آرش را با هردو دست، چنگ زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه بهت نگفتم دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش دستهای مرد را کنار زد و قدمی عقب رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منم نخواستم ببینمتون، خودتون باعث شدین بیام. اومدم بابت هدیهی دیشب تشکر کنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه کشکی، چه هدیهای؟! من حاضر نیستم حتی رو صورتت تف بندازم، هدیه بیارم اونوقت؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینبار آرش بود که سمتش قدم بلندی برداشت و با یک دست، خرخرهاش را چسبید. جیغ خفهای از دخترک بلند شد و نگهبان سمتشان دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولش کن عوضی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتلاش نگهبان برای جداکردنشان بیفایده بود و آرش از بین دندانهای چفتشدهاش توپید: ببین جمشیدخان... من اون آرش پنج_ششسال پیش نیستم. من سر زنم، سر زندگیم کوتاهبیا نیستم. این بازی کثیفی رو که خودتو دخترت راه انداختین، هنوز شروع نشده جمعش کنید. وگرنه اینبار منم که شما رو تا کلانتری و دادگاه میکشونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجمشید او را به عقب هل داد و صدایش به بغض آمیخته بود. رگهای شقیقه و گردنش بیرون زده و سرخ شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دخترم کجا بود؟ کدوم بازی؟ لعنتی تو دخترمو ازم گرفتی... سال اشکان نرسیده بود، رها خودشو کشت! تویی که دست از سرم برنمیداری، تویی که اومدی شدی نمک روی زخم! ولم کن برو عوضی آدمکش...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش نفسنفس میزد و دستش را داخل جیب کتش برد. پاکتی را که دیشب از بین دیگر پاکتهای هدیه، برداشته بود، بیرون آورد و سمت جمشید پرت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه رها مُرده، پس این چیه؟ کی اینو آورده؟ چرا آورده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجمشید به پاکت افتاده مقابل پاهایش نگاه کرد. خم شد و آن را برداشت. پشت پاکت نوشته شده بود:« با آرزوی خوشبختی برای زوج عاشق و مهربون... از طرف رها آراسته»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتحیر با چشمهایی که دودو میزد به پاکت خیره بود و آرش با تمسخر گفت: نکنه از دنیای مردهها اومده؟ تمومش کن جناب آراسته... تموم کن این بازی مزخرف رو! مرگ اشکان دخلی به من نداره که حالا دنبال انتقام از من باشین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاکت میان دستهای لرزان جمشید، مانده بود و آرش عقبگرد کرد و سمت در رفت. دستش روی دستگیره نشست و خواست در را باز کند که با صدای جمشید، بیحرکت ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دروغ نگفتم بهت آرش... این بازی رو من راه ننداختم. دخترمم نیست! یکی دیگه داره اذیتت میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش برگشت و نگاهش کرد. از چهرهی مات و بیتفاوت جمشید چیزی دستگیرش نمیشد. لبخند کجی زد و سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخوای باور کنم؟ کی جز رها میتونه اینقدر تشنهی انتقام باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه، میخوای دنبالش بگردی بگرد. منم چندساله ندیدمش، خوشحال میشم که زنده باشه و دوباره ببینمش، فقط برای یهبار دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسردرگم و حیران از شرکت بیرون رفت و هزارتوی بزرگی در ذهنش شکل گرفته بود. لحظهای درگیر گذشته میشد و لحظهای فکرش آشفتهی اتفاقات تازهای که افتاده بود. آنقدر فکروخیال در سرش چرخید، که نفهمید کی آفتاب غروب کرد! بعد از ساعتها گشتن بیهدف در خیابانها، راهی خانه شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای چرخیدن کلید را که در قفل شنید، اخمهایش را در هم کشید و از روی صندلی برخاست. خودش را سرگرم آشپزی کرد. خورشت روی اجاق، نیازی به همزدن نداشت اما با قاشق آن را هم زد و کمی مزهاش را چشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام عزیزم، خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیمنگاهی به پشتسر انداخت و بیتوجه به چندشاخه رز سرخ و سفیدی که در دست آرش بود، زیر لب جواب سردی داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قهری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنتوانست عصبانیتش را کنترل کند و تشر زد: مگه نگفتی ظهر میای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب کارم طول کشید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقاشق را باغیظ روی ظرف کنار اجاق گذاشت و سمتش رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گوشیتو جواب نمیدی، زنگ میزنم همکارت، میگه سرت شلوغه! سر اون شلوغ نیست؟ اون میتونه جواب بده، تو نمیتونی؟ یا من اهمیت ندارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش گلها را روی میز آشپزخانه گذاشت. مهوا را به آغوش کشید و لب به دلجویی باز کرد: ببخشید... اصلا یادم رفت گوشیمو چک کنم. حق داری... هرچی بگی حق داری. اصلا بیا بزن تو گوشم، خودتو خالی کن. ولی بهخدا اونقدر ذهنم مشغول و آشفته بود که از هیچی یادم نیومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغض مهوا شکست و لبهایش لرزید. دستش روی سینهی آرش، مشت شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ما به هم قول دادیم چیزی از هم پنهون نداشته باشیم، یادت رفته؟ چی داره اذیتت میکنه و اینقدر بههم ریخته تو رو؟ چرا بهم نمیگی؟ چی باعث شده روز اول عروسیمون بذاری بری، بدون اینکه تا شب حتی یه زنگ بخوای بزنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش روی موهایش رو بوسید و پشتش را نوازش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیچی... قول میدم دیگه رفتارم تکرار نشه. فقط تو دیگه اینجوری بغض نکن ماه قشنگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا سر از روی سینهی آرش برداشت و قدمی عقب رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه، باید توضیح بدی. شک ندارم هرچی هست، مربوط به همون ماجرای دیشبه، همون رها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش مردد نگاهش میکرد و مهوا ادامه داد: بگو جریان چیه؟ آرش من هیچوقت تو گذشتهت سرک نکشیدم، مهم نبوده برام. اما الان که دارم باهات زندگی میکنم، اگه اون گذشته بخواد سایه بندازه رو زندگیم، مهمه. الان که شوهرمی، الان که بابای بچهی منی، الان مهمه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش صندلی را عقب کشید و نشست. سربهزیر به گلبرگ سرخ رز، ناخن میکشید و گفت: من تو اون تصادف با اشکان بودم. من پشت فرمون بودم و علت تصادفم، سرعت بالای من بود. رها منو تو مرگ اشکان مقصر میدونست. اینه که وقتی شنیدم اومده مجلس، بههمریختم. ترسیدم که نکنه بخواد ازم انتقام بگیره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی به چشمهای نمناک و تیرهی مهوا نگاه کرد. لبخند کمرنگی زد و ادامه داد: نمیخوای این گلا رو بذاری تو آب؟ نمیخوای دوتا چای خوشرنگ و داغ بذاری رو میز، بشینی کنارم با هم حرف بزنیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا نگاهی به گلها انداخت. باز به آرش نگاه کرد و گفت: مثلا چجوری میخواد انتقام بگیره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش برای جوابدادن مردد بود. چه میگفت؟ میگفت رها مرده؟! آن هم چندسال پیش! پس آن هدیه و آن دختر... زبان روی لب کشید و جواب داد: نمیگیره... راستش من امروز رفتم شرکت پدرش. فهمیدم واقعا اومده برای تبریک. خیلی هم دختر موفقی شده تو کارش و ازدواجم کرده. دیشب هم برگشته آلمان، دیگه خیالم راحت شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا پر از تردید، لبخندی مصنوعی زد و سمت کابینت رفت. همانطور که پارچ بلوری را برمیداشت گفت: پس چرا گفت نامزد اشکانه؟ میدونستم بهم دروغ گفتی، نرفتی داروخونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجوری گفته که من بشناسمش... اون دروغم مصلحتی بود، برای اینکه نمیدونستم اگه برم شرکت، قراره چه اتفاقی بیفته!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تا گلا رو تو آب میذارم و چای میارم، لباساتو عوض کن و یه آب به سروصورتت بزن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش از جا برخاست. لبخند روی لب داشت و گفت: میرم دوش بگیرم، اینجوری بهتره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آشپزخانه که بیرون رفت، مهوا زیر لب با خودش زمزمه کرد:« باشه آرش... حقیقت رو نگو. من که میدونم یه جای کار میلنگه!» و گلها را داخل آب گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا چای دم بکشد و آرش دوشش را بگیرد، به اتاق رفت تا کمی به ظاهرش برسد. تمام روز را در بیحوصلگی سر کرده بود. بلوزشلوار راحتیاش را با یک پیراهن گلگلی قرمزرنگ عوض کرد. کمی رژ زد و مژههایش را ریمل زد. یک گلسر مرواریدی هم روی موهایش نشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعطر چایدارچین بلند شده بود و ظرف بیسکوییت را هم کنار فنجانها گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این همسایه طبقه بالایی امروز خیلی رو اعصابم راه رفت. خداکنه هرروز اینجوری نباشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش با حولهی کوچکی، نم موهایش را میگرفت. رکابی سفید و شلوار راحتی مشکی پوشیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چطور؟ سروصدا داشتن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره، مدام تقتق و گرومپگرومپ... معلوم نبود داره چکار میکنه! اصلا تو این ساختمون چندنفرن؟ پرسیدی از صابخونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه والا... نپرسیدم. حالا اگه فردا هم همینجوری بود، میرم تذکر میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی کاناپه، کنار مهوا نشست. دستش را دور تن او حلقه کرد و به آغوش کشیدش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قندعسل بابا چطوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوبه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرف مهوا با صدای زنگ واحدشان، ناتمام ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به قول تو فیلما «یعنی کی میتونه باشه؟!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش این را گفت و از جا برخاست. سمت در رفت و از چشمی در نگاه کرد. کسی را نمیدید و ناچار در را باز کرد. با دیدن زن جوانی که پشت در ایستاده بود، یکهای خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیمی از صورت زن، سوخته بود، طوری که گوشهی پلک سمت چپش رو به پایین کشیده شده بود. گونهاش از شدت سوختگی جمعشده و مثل یکتکه گوشت سرخ بود. چشمهایش به رنگ آبی بود اما نه یک آبی آرامبخش و زیبا، بلکه چون دو تکهیخ سرد و بیروح...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش مات و مسکوت نگاهش میکرد که زن لبخند زد و با ملایمت گفت: سلام. من تاجیک هستم. همسایهی واحد بالایی! بوی غذا پیچیده بود تو راهپله، گفتم شاید خانمتون هوس کنه، یه ظرف از غذا آوردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سینی میان دستهایش اشاره کرد که یک بشقاب لوبیاپلو داخلش بود. آرش زبان روی لب کشید و منمنکنان گفت: س... س... سلام. خوشبختم از آشناییتون. م... ممنون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبشقاب غذا را برداشت و با لبخند کمرنگی گفت: خیلی لطف کردین، الان ظرفشو میارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را نیمهباز گذاشت. به داخل خانه برگشت. مهوا پرسشگرانه نگاهش کرد و اخم ظریفی به چهره داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کیه آرش؟ این چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگشت اشارهاش را بالا برد و مقابل بینیاش گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیس...! الان میام میگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفورا غذا را درون ظرف دیگری ریخت و بشقاب را داخل سینک شست، آن را خشک کرد و یادش آمد که مادرش همیشه میگفت «ظرف نذری رو خالی برنگردون!» نذری نبود اما برای رعایت ادب و احترام، چند شیرینی داخلش گذاشت و مقابل نگاه کنجکاو مهوا، سمت در رفت تا بشقاب را تحویل دهد ولی کسی آنجا نبود. لبهایش را کج کرد و به راهپله نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی شد آرش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسمت مهوا برگشت و ابرو در هم کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو با همسایهها آشنا شدی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه...! خوبه الان از خودت پرسیدم خبر داری کی اینجا زندگی میکنه؟ من از کجا بشناسم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس این از کجا میدونست حاملهای؟ همسایه طبقه بالایی بود، گفت بوی غذا پیچیده شاید خانمت هوس کنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا شانه بالا انداخت و خونسرد جواب داد: مگه فقط حاملهها هوس میکنن؟ خودتم ممکنه بوی یه غذای خاصی رو حس کنی، هوس کنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش نگاهی به بشقاب انداخت و گفت: باشه، میرم ظرفشون رو پس بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز در بیرون رفت. به پاگرد راهپله رسید اما چراغی روشن نشد. فقط مهتاب بود که از پنجرهی راهپله، کمی فضا را روشن کرده بود. به در سفیدرنگ روبهرو نگاه کرد. در نیمهباز بود و همهجا تاریک! پلهها را بااحتیاط بالا رفت. کنجکاوانه از لای در، به داخل خانه نگاه کرد. بهطور عجیب و باورنکردنی، متوجه خالیبودن خانه شد! مگر مهوا نمیگفت سروصدا کلافهاش کرده است؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را بیشتر باز کرد و میان چهارچوب ایستاد. کمی به سالن خالی و تاریک نگاه کرد. قلبش به تپش افتاد و عرق روی پیشانیاش نشست. تمام پنجرهها باز بودند و صدای باد در فضا میپیچید. گامهای آهسته و لرزانش را به داخل برداشت. دستش روی دیوار کشیده میشد تا کلید برق را پیدا کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کاری داشتین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان با صدای زن، تکان محکمی خورد و بشقاب از دستش افتاد. صدای شکستن ظرف، همزمان شد با روشن شدن چراغ خانه! به پشتسر نگاه کرد. همان زن مرموز، ایستاده بود و پرسشگرانه نگاهش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ظ... ظرف... ظرف...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه تکههای شکسته روی سرامیکها نگاه کرد. با فرو بردن بزاق دهانش، حرفش را طور دیگری ادامه داد: متأسفم... بشقابتون شکست. آخه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه ترسیدین؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه، نه اصلا... آخه خونه اینجوری بدون وسیله! خب...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزن که چند پاکت میوه دستش بود، سمت آشپزخانه رفت. حالا که در روشنایی اطراف را نگاه میکرد، متوجه چند کارتن، یک فرش و مقداری اثاثیه در انتهای سالن شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تازه اومدم اینجا. الانم رفتم دم در که میوهها رو از برادرم بگیرم. اومده بود بهم سر بزنه، شبکاره...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا جارو به سالن برگشت و آرش را مشغول جمعکردن شیرینیها و تکههای شکستهی ظرف دید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اشکالی نداره، خودم جمعشون میکنم. زحمتتون میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش نگاهش به زمین بود و جواب داد: نه، خواهش میکنم. چه زحمتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از من میترسین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست آرش روی شیرینی بیحرکت ماند. آرام نگاهش را بالا گرفت. سعی کرد لبخند بزند و گفت: چرا باید بترسم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همه از من میترسن، نترسن هم چندششون میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش نگاهش را پایین انداخت. جارو را از دست زن گرفت. به کارش سرعت داد و آخرین تکهی بشقاب و شیرینی را هم جارو زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این طرز فکر شماست... حساس شدین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجارو را کنار دیوار گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بازم ممنون بابت غذا و عذرمیخوام که ظرف رو شکستم. از آشنایی باهاتون خوشحال شدم، بااجازه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسمت در پا تند کرد و پلهها را بهسرعت پایین رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد خانه که شد، مهوا چندقدمی در ایستاده بود و نگاهش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا اینجوری نگام میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا کمی در جواب دادن، تأخیر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خودتو تو آینه دیدی؟! واقعا چته آرش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهایش گره افتاد. حرارت زیر پوستش دوید و لحنش تند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من چمه؟! تو چته اینقدر عوض شدی! هی گیر میدی بهم... همین نیمساعت پیش باهات حرف زدم. چه دروغی دارم بهت بگم؟! دودقیقه رفتم بالا ظرف همسایه رو پس بدم... اه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتفاوت به نگاه پر از دلخوری دخترک، از کنارش رد شد و سمت کاناپه رفت. پا روی پا انداخت و به تلویزیون خیره شد. طولی نکشید که صدای بسته شدن در اتاق بلند شد. پلکهایش را برای لحظهای روی هم فشرد. بازدمش را پرصدا بیرون داد و از جا برخاست. سینی چای را برداشت و سمت آشپزخانه رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجا رفتی؟ این چای سرد شده، بیا الان چای تازه میارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیام، میخوام استراحت کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر جواب صدای قهرآلود و بلند مهوا لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولی من میخوام کنار دخترم چای بخورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوابی نشنید و فنجانهای چای سردشده را خالی کرد و دومرتبه چای ریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میای یا بیام؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخوام بیای ببینم مثلا چکار میکنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش زبان روی لب کشید و تکخندهای کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مثلا میام اون مرخصی دیشبت رو جبران میکنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسمت در اتاق میرفت که صدای چرخیدن کلید را درون قفل شنید. پا تند کرد تا در را باز کند اما بیفایده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا بیا جبران کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش مشت آهستهای به در کوبید و با خنده گفت: باز کن درو... میدونی که هرچی اذیتم کنی واسهت بدتر میشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیخوام... خودت از صبح تا حالا اینهمه اذیتم کردی... اون از رفتنت، اون از دروغت، اینم از اومدنت با این اوضاع...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش میلرزید و لبخند آرش محو شد. ابروهایش در هم رفت و غم به صدایش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گریه میکنی مهوا؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را به در بسته نزدیکتر کرد و لحنش ملایم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- درو باز کن ببینم... بچهبازی در نیار دختر، میدونی بههممیریزم گریه کنی! چته خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الان من شدم بچه؟ از دیشب تا حالا دارم تحمل میکنم، تهش باید منو تشر بزنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه، قبول... حق با توئه. حالا درو باز کن. حرف میزنیم با هم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر با صدای چرخش کلید باز شد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسروصدای گنجشکان، پشت پنجرهی اتاق، خواب را از چشمان مهوا ربود و پلکهایش از هم باز شد. بهجای اینکه شاکی باشد از بر هم خوردن خواب گرم و شیرین دم صبح، لبخند بر لبش نشست و به جثهی ریز و بازیگوشی گنجشکان نگاه کرد که پشت پنجره هیاهو داشتند. روی تخت نشست و گنجشکها سروصداکنان از آنجا دور شدند، انگار فقط مأموریت داشتند برای بیدار کردن او!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش سمت آرش چرخید. با بالاتنهی برهنه، به پهلو روی تخت خوابیده بود. به نیمرخ غرق در خوابش خیره ماند. چقدر دلش میخواست بچهاش پسر باشد و درست شبیه آرش! حتی میخواست همان اندازه مهربان باشد و پر از شیطنت... نفسش را بیرون داد و خواست از تختخواب بیرون برود که متوجه نفسهای نامنظم آرش شد. ابروهایش گره افتاد و به چهرهاش دقیق شد. خوابش آشفته بود و زیر لب زمزمههایی نامفهوم داشت. دستهایش تکان ریزی خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهسته تکانش داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آرش... آرش جون... داری خواب میبینی عزیزم بیدارشو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چندبار تکان دادنش، بالأخره چشم باز کرد. عرق بر پیشانیاش نشسته بود و تندتند نفس میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوبی عزیزم؟ خواب میدیدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای گیج و گنگ اطرافش را نگاه کرد. انگار که اصلا متوجه اطرافش نبود و دو_سهثانیه زمان برد تا موقعیتش را به یاد آورد. بازدمش را پرصدا بیرون داد و کمی آسوده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا میخواست از جا بلند شود که آرش مچ دستش را گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بمون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میرم برات آب بیارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آب نمیخوام، بمون... بغلتو میخوام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا مردد نگاهش کرد. با تعللی کوتاه، کنارش دراز کشید. آرش مثل پسربچهای که از ترس به آغوش مادرش پناه ببرد، سر به سینهی مهوا فشرد و دستش را دور تن او حلقه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا هنوز مات و گنگ، رفتارش را نگاه میکرد. تابهحال اینهمه او را مضطرب و هراسان ندیده بود. زمان برد تا دستش حرکت کند. آرامآرام موهایش را نوازش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آرشم... عزیزم... خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنجکاو بود بداند چه خوابی باعث شده اینقدر بههمبریزد اما وقت مناسبی برای سینجیم کردن نبود. کمی بعد، آرش سرش را عقب برد و چشمهایش سرخ بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوبم... تا تو باشی، من خوبم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا تکخندهای کرد، دومرتبه دستش را لابهلای موهای او فرو برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خواب دیدی من نیستم؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحلقهی دست آرش تنگتر شد و لب زد: نه... خواب آسمون تاریک، یه آسمون بیماه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را به طرفین تکان داد و پلک بر هم فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اصلا حرفشو نزن، بیخیال... تو خوبی؟ جوجو خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هوم... هردومون خوبیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا سردرگم و زیر لب جواب داد و نمیدانست چه چیزی او را اینهمه آشفته کرده است! همان موضوع رها؟! اولینبار بود آرش را در این حالت استیصال میدید. هیچوقت خوابش اینقدر آشفته نبود. هیچوقت از موضوعی تا این حد نترسیده و نگران نبود. تپشهای تند قلبش را احساس میکرد که هنوز از هراس آن خواب، پریشان بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میرم صبحونه آماده کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش نیمخیز شد و پیشانیاش را کوتاه و آهسته بوسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه، تو بمون عزیزم. خودم میرم. اول صبحی میری سر یخچال، باز حالتتهوع میگیری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا برخاست و اتاق را ترک کرد. طولی نکشید که میز صبحانه آماده شد اما مهوا هرچقدر هم مراعات کرده بود، باز گرفتار تهوع اول صبح شده و صدای عوقزدنش از سرویسبهداشتی به گوش میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش پشت در ایستاده بود و با سرانگشتان چند ضربهی کوتاه زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مهواجان... خوبی؟ مهوا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیدانست مهوا حساس هست و دوست ندارد در را باز کند و او را در آن وضعیت ببیند. کمی بعد با صدایی بیجان و کلافه جواب داد: خوبم... الان میام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز در فاصله گرفت و سمت آشپزخانه میرفت که گوشیاش زنگ خورد. شمارهی تنها رفیق قدیمی بود که حفظ بود و شب گذشته برایش پیامک فرستاده بود. مضطرب به در توالت نگاه کرد و تماس را وصل کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الو... عارف؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کمی تأخیر، صدای خشدار و متعجبش را شنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آرش؟ خودتی پسر؟ خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- معلومه که خودمم، پس توقع داشتی کی باشه جناب سناتور؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای عارف شاد شد و رساتر...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عا باریکلا.... اینو گفتی بهم ثابت شد خود لاکردارتی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش ریزریز خندید و او ادامه داد: حضرتعباسی اول صبح گوشیمو چک کردم، باورم نشد پیامتو خوندم. عکس پروفایلتو دیدم والا تو کَتَم نمیرفت. تو شماره منو داشتی و اینهمه سال ازم سراغی نگرفتی بیمعرفت؟! الانم که پیام دادی، سراغ فلور رو ازم میگیری؟ خبریه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن نام فلور، نگاه دوبارهای به در توالت انداخت. هنوز صدای شرشر آب را میشنید. دستش را جلوی دهانش گرفت و صدایش را پایین آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فضولی موقوف... فقط بگو شمارهای، آدرسی، چیزی ازش داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قهقههی عارف بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- معلومه که دارم، هم آدرس، هم شماره... مگه آدم شماره ساقیشو گم میکنه؟ حالا چرا یواش حرف میزنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو کاریت نباشه، فقط شماره رو بفرست. دمت گرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفورا تماس را قطع کرد و گوشی را روی حالت بیصدا گذاشت. با بیرون آمدن مهوا از سرویس، لبخند به لب نشاند و سمتش قدم برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند برگ دستمالکاغذی از جعبه بیرون کشید و همانطور که بینیاش را میگرفت، گفت: آخه تو همهچی رو کنار هم بذار، ببین اصلا جور درمیاد؟! اون از دستپاچگی و رنگپریدگی که داشت... اون از رفتن و دیر اومدنش، درست تو روز اول عروسیمون. سکهای هم که دختره داده بود، گموگور شد. اصلا چرا باید تا این حد براش مهم باشه که فردای عروسی بره شرکت؟ چرا باید کابوس ببینه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروشنک دست روی شانهی مهوا گذاشت و با ملایمت گفت: قربونت برم من، نکن اینجوری با خودت. به اون طفلمعصوم رحم کن. همه میدونن آرش تو رو بیشتر از جونش دوس داره... محاله بهت خیانت کنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیگم خیانت کرده، این موضوع هرچی هست واسه گذشته بوده، اما اونقدری مهم هست و براش خطرناکه که اینجوری خودشو باخته... مثلا... مثلا ممکنه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز گفتن ادامهی حرفش میهراسید و روشنک سری تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مثلا ممکنه چی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ممکنه ازش بچه داشته باشه... هان؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وا... زبونتو گاز بگیر دختر، این حرفا چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست مهوا را در دست گرفت و پشت انگشتهایش را نوازش کرد. با مکث کوتاهی پرسید: دیروز چی؟ دیروز که خونه بود، چجوری بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوب بود، خیلی خوب ولی ته نگاهش یه دلشوره و نگرانیام بود. امروزم که مثلا روز سوم مرخصیش بود، بازم پیچوند و رفت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پیچوند چیه دختر خوب؟ چرا اینقدر بدبین شدی؟ بهش حق بده دلش شور بزنه برای اینهمه قسط وام و اجارهخونه و هزارجور خرج دیگه. چندروز دیگه هم که باید برید شیراز و بعدم مشهد. شاید اون دلشوره و نگرانی واسه همین چیزا باشه. چشم رو هم بذاری، این بچه دنیا میاد و بازم خرجتون بیشتر میشه. بهجای اینهمه منفیبافی و شک کردن الکی، سعی کن درکش کنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا اشکهایش را پاک کرد و نگاهش به نقشونگار فرش خیره ماند. انگشتهایش را در هم پیچید و گفت: من یهبار طعم جدایی رو چشیدم روشنک... یهبار عاشق شدم و عشقم رفت زیر خاک. من که فکر نمیکردم بعد از امیر عاشق بشم، شدم دیوونهی آرش... میترسم، میترسم از دوباره تنها شدن. اینبار میمیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داری با فکروخیال بیخودی هم خودتو رنج میدی، هم اون تودلی بیگناهت رو. پاشو یه آب به صورتت بزن، بیا بشین واسهت کلی لواشک و آلوچه گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا اما بیتوجه به حرفهای زنبرادرش، نگاهش به زمین خیره بود و ادامه داد: تو دلم رخت میشورن روشنک... میدونستم آرش تو گذشتهاش یه شیطنتهایی داشته، ولی وقتی اون به گذشتهی من با امیر گیر نداد و براش مهم نبود، منم گفتم بیخیال... مهم اینه بعد از عقد به هم وفادار باشیم. ولی فکر اینجاشو نکرده بودم. فکر نمیکردم من بیخیال بشم، گذشته بیخیال نمیشه و مثل سایه میاد دنبالمون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروشنک برای پرتکردن حواس او لب باز کرد: اصلا میخوای بریم بازار؟ بریم چندتا لباس گوگولی قشنگ برای نینی بخریم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا مستأصل نگاهش کرد و نالید: چرا حرفامو جدی نمیگیری روشنک؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چون به عشق آرش مطمئنم، چون میدونم هرچی باشه، اون برای نگهداشتن تو و زندگیتون همهی تلاششو میکنه. شک ندارم هر دروغی گفته، هر رفتاری داشته، دلیلش فقط برای حفظ آرامش تو بوده. بهنظرم یهمدت بهش فرصت بده. سکوت کن و طوری رفتار کن که انگار متوجه هیچی نیستی. بذار خودش مشکلو حل کنه، حتما اگه نیاز باشه و کمک بخواد، بهت میگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا کمی دلش سبک شده بود. لیوان آب را از روی میز برداشت و چند جرعه نوشید. خیسی اطراف لبهایش را با دستمال گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه سکوت کردم و اوضاع بدتر شد چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیشه... بدتر نمیشه. فقط سهچهار روز!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا مردد نگاهش کرد و با تأنی جواب داد: باشه، هرچند سخته ولی ارزشش رو داره. چندروز سکوت میکنم، ببینم چی میشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند روشنک پررنگ شد و گونهی مهوا را بوسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس بریم بازار؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا چشمکی زد و خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بریم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهردو آماده شدند و بازاری که بیشترین وسایل سیسمونی را داشت، برای خرید انتخاب کردند. دیدن آنهمه رنگ و طرح مختلف و زیبا در انواع لباسها و اسباببازیها، مهوا را سر ذوق آورده بود. دلش میخواست تمام آنها را بخرد. اما میان تمام آن شور و اشتیاق وقتی یکباره یاد آرش و ماجراهای پیشآمده میافتاد، دلش میگرفت و غمگین میشد. این چه زهری بود که در اولین شب ازدواجش، به کامش ریخته شد تا شیرینی تمام لحظات را از او بدزدد؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا نگاهی که غبار غم به آن نشسته بود، ویترین رنگارنگ را نگاه میکرد که گوشیاش زنگ خورد. این زنگ گوشی، مختص آرش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جانم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجایی عزیزم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با روشنک اومدیم خرید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خرید چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهوا لب کج کرد و در مقابل صدای پرشور آرش، بیحوصله جواب داد: همینجوری یه چندتا لباس و اسباببازی بخریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ای جونم... کار خوبی کردی. صورتی بخری ها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اتفاقا میخوام آبی یا سبز بخرم، که چه دختر بود چه پسر، بشه تنش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه، هرجور خودت دوست داری. زنگ زدم فقط بدونم حالت خوبه و روبهراهی. خیلی مراقب خودت باش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش در جواب «باشه عزیزم» مهوا، بهوضوح دلخوریاش را احساس میکرد اما حرفی نزد و با خداحافظی کوتاهی، تماس را قطع کرد. گوشی را داخل جیبش سُر داد و مقابل آپارتمان متوقف شد. نگاهی به بلندای ساختمان انداخت و زنگ واحد موردنظر را فشرد. طولی نکشید که بدون پاسخی از آیفون، در باز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکث کوتاهی کرد و دومرتبه زنگ را به صدا درآورد. اینبار صدای نازک و پرعشوهای در گوشش پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا نمیای بالا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو بیا پایین، فقط چندتا سؤال دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو سؤال داری یا من؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کمرنگی به پیشانی آرش نشست و لبش را تر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب... من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس خودت بیا بالا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه پر از تردیدش به در ورودی بود. با تعلل کوتاهی، ناچار وارد ساختمان شد. از همان لحظهی ورود، تپشهای قلبش از اضطراب بالا رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر واحد، نیمهباز بود. با دو انگشت، تقهای به در زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فلور...؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش در فضای خانه پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا داخل...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهسته در را باز کرد. فلور در سالن پذیرایی، ایستاده بود و نگاهش میکرد. دامن پلیسه کوتاه و تاپ سفیدرنگی پوشیده بود. نگاهش را پایین انداخت و همانجا کنار در ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نیومدم که زیاد بمونم. فقط خواستم بپرسم چطور میتونم رها رو ببینم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قدمهایش را میشنید که با صندلهای پاشنهدار روی سرامیکها گام برمیداشت و نزدیک میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا چرا دم در وایسادی؟ بیا تو...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یهکلمه جوابمو بدی میرم... رها کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهای دخترک بالا پرید. پوزخند کجی، کنج لبهایش نشست. طرهای از موهای مجعد و بلندش را دور انگشت اشارهاش پیچاند و جلو آمد. مقابل آرش ایستاد. همان انگشت را از بند موها رها کرد و آن را زیر چانهی او برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من تو دیوار نیستم جناب... نگام کن و حرف بزن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرخی خشم، چهرهاش را پوشاند و فکش منقبض شد. نگاهش را سمت او چرخاند. خیره به چشمهای گرد و تیرهرنگش، دستش را با ضرب به عقب راند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه داره صبرم تموم میشه، میگی رها کدوم گوریه یا نه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبهای سرخ فلور به لبخندی پررنگ باز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تا اونجا که یادم میاد، خیلی شوخطبع بودی! الان اومدی آدرس قطعه و ردیف قبر رها رو از من بگیری؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعطر سردش مشام آرش را پر کرده بود و گرمای نفسهایش را روی پوستش احساس میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تمومش کنید این بازی مسخره رو... مزخرف نگو. رها دوشب پیش اومده مجلس عروسی، اومده به زنم تبریک گفته، هدیه داده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای سکوت حاکم شد و ناگهان شلیک خندهی پر از حرص و تمسخر دخترک بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو این چندسال، چی به سرت اومده که از اون آدم جذاب و شوخطبع، تبدیل شدی به یه احمق لوده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهای آرش مشت شد و یکقدم فاصلهای را که با فلور داشت، از میان برداشت. موهایش را چنگ زد. جیغ دخترک بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حتما باید یادت باشه که وقتی کسی رو مخم راه میرفت چجوری دخلشو میاوردم، نه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخنهای بلند فلور در پوست دستش فرو رفت و غرید: ولم کن حیوون وحشی... رها مرده... خودکشی کرد. چرا باور نمیکنی؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش موهایش را رها کرد و به عقب هلش داد. دست به کمر ایستاد و سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باشه... قبول. رها مرده! منو ببر سر خاکش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفلور وحشتزده و عصبی نگاهش میکرد. پوست سرش را با سرانگشتان ماساژ میداد. با درنگی کوتاه، جلو آمد. مشتی به سینهی آرش کوبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیوونهی روانی... من هیچجا باهات نمیام. گمشو از خونهی من برو بیرون. اگه میدونستم برای پرسیدن این جفنگیات میای اینجا، از همون اول بهت آدرس نمیدادم. حالا هم بزن به چاک...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس فکر کردی واسه چی اومدم؟ عاشق سینهچاکتم یا مشتری اون آشغالاتم؟ الانم تا تکلیف این ماجرا روشن نشه جایی نمیرم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک یقهی آرش را چنگ زد و به جلو کشیدش. در را پشتسرش بست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا تا روشنت کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش میان سالن ایستاده بود و فلور سمت اتاقخواب رفت. لحظاتی تا برگشتنش طول کشید و در اینمدت، آرش نگاهی به اطراف خانه انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکدست مبل کلاسیک چستر کرمیرنگ، گلدان بزرگی از گل باباآدم، آباژور چوبی و میز بار کنج سالن که روی آن انواع مشروبات الکلی به چشم میخورد. عکس تمامقد بزرگی از فلور که همانند هنرپیشههای هالیوود از خودش گرفته و به دیوار سالن پذیرایی نصب کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا بگیر... خودت ببین...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای فلور، نگاهش به عقب چرخید. چندبرگه و عکس در دست داشت که همه را روی میز شیشهای مقابل انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این عکسای منو بچهها تو مراسم ختم رها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش سمت میز قدم برداشت. قامت بلندش برای برداشتن برگهها خم شد و اخم به چهره داشت. تیز و دقیق به عکس های ریختهشده روی میز خیره شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سواد که داری، بخون! آگهی ترحیم و کارت دعوت به ختم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزانوهای آرش سست شد و همانجا روی مبل نشست. نگاهش مات مانده بود و چشمانش به برگهها خشک شده بود. مبل تکان ریزی خورد و صدای فلور را کنار گوشش شنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آروم باش و حالا درست توضیح بده که جریان چیه؟ من هر کمکی ازم بربیاد دریغ نمیکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصاف نشست و به فلور نگاه کرد. همانطور که نگاهشان در هم گره خورده بود، تمام اتفاقات گذشته از مقابل چشمهایش عبور کرد. فلور شده بود همان دخترک تخس بیپروا که ذرهای غرور نداشت و از هر فرصتی برای نزدیکشدن به او استفاده میکرد. نفرت در وجودش شعله کشید و دندان سایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من به کمک تو نیازی نداشتم و ندارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواست از جا بلند شود که مچ دستش کشیده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیچوقت بد تو رو نخواستم. عاقل باش و بمون! ولی اگه رفتی، دیگه هرگز رو من حساب نکن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را محکم از دست دخترک بیرون کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رو تو حساب نکردم و نمیکنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسمت در قدم برداشت که فلور صدایش را بلند کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حساب نکردی؟! کی بود از بیمارستان زنگ زد که فلور به دادم برس! اونهمه شاهد از غیب، کی آورد واسهت که شهادت دروغ دادن تو مهمونی بودی! اگه هنوزم هیچکس نمیدونه که تو و اشکان، اون شب حادثه، بیرون شهر چه غلطی میکردین، بهخاطر لطف منه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست آرش روی دستگیرهی در بیحرکت مانده بود. جسمش آنجا و روحش به آن شب کذایی سفر کرده بود. حتی دیگر صدای فلور را هم نمیشنید. پلکهایش بسته شده بود و پاهای بیجان دخترکی را میدید که روی خاک کشیده میشد. بوی خاک، بوی خون... صدای رودخانه و پارس سگ! دانههای ریز عرق بر جبینش نشسته بود و بزاق دهانش را فرو برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شاید این قضیه، به همون شب و ماجراهاش وصل باشه. هوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک از هم باز کرد. سمت فلور برگشت که حالا درست پشتسرش ایستاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واقعا تو و اشکان اونشب کجا بودین؟ هنوزم هیچکس نمیدونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت انگشت اشارهاش را آهسته روی یقهی آرش کشید و او در سکوت نگاهش میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهم بگو... واقعا میخوام کمکت کنم. مثل همونموقع!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتپشهای قلب آرش از اضطراب یادآوری گذشته بالا رفته بود. کابوسی که گمان میبرد از شرش خلاص شده است، یکبار دیگر به گلویش چنگ انداخته بود و اینبار وحشتناکتر از قبل بود زیرا که حتی نمیتوانست بفهمد آنسوی بازی کیست و در مقابل چه کسی میجنگد؟ تمام سعیاش در آنلحظه این بود که فلور به اینهمه پریشانی و ترسش پی نبرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزبان روی لب خشکیدهاش کشید و گره ابروهایش را سختتر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کمک؟! چرا اصرار داری منو بدهکار خودت نشون بدی؟ تو کمک نکردی، معامله کردی. بابت دروغات ازم پول گرفتی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعقبگرد کرد و اینبار بیهیچ تعللی، در را باز کرد. به صدازدنهای پیدرپی فلور توجهی نکرد و حتی منتظر آسانسور نماند. پلهها را بهسرعت پایین رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی کاناپه نشسته و زانوهایش را جمع کرده بود. زیر دلش احساس درد خفیفی داشت و آزارش میداد. هرچه میخواست بهخاطر آن بچه هم که شده، به اتفاقات عجیبوغریب اطرافش بیتوجه باشد، باز هم نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای چرخش کلید را که شنید، اشکهایش با شدت بیشتری روی گونهها غلتیدند. نگاهش از فرط اشکهای جمعشده در چشمانش، تار شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام به ماه قشن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن مهوا و صورت خیس از اشکش، حرف در دهانش ماسید و آهسته جلو آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مهوا...! گریه میکنی؟ چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلنگران و بهتزده مقابلش ایستاد که مهوا بغضآلود گفت: کجا بودی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجا بودم؟ سر کار...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهای مهوا مشت شد و دوطرفش روی مبل کوبید. فریادش بلند شد: چرا دروغ میگی لعنتی؟! بعد از خرید اومدم داروخونه که مثلا با هم برگردیم خونه... ولی نبودی، گفتن از صبح اصلا نرفتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا برخاست. دلش تیر کشید و توجهی نکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این بود صداقت و روراستی که ازش حرف میزدی؟ باورم نمیشه اینهمه رنگ عوض کرده باشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش را کنار زد و خواست به اتاقش برود که هردو بازویش اسیر دستهای آرش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وایسا ببینم... بذار واسهت توضیح بدم. آروم باش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه مهوا به خراشیدگی روی دست آرش افتاد و بینیاش را بالا کشید. اشکش را پاک کرد و گفت: این خط و خش روی دستتم توضیح میدی؟ یا باز دروغای گندهتر میگی و منه احمق رو خام میکنی؟ اصلا دیگه اعتمادی به حرفات ندارم که بخوام گوش بدم. ولم کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتقلا داشت خودش را خلاص کند و آرش مصرانه نگهش داشته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا بیخودی شلوغش میکنی؟ اگه بهت چیزی نگفتم، فقط و فقط برای این بوده که آرامشت بههم نریزه، نخواستم دلشوره بگیری. نمیدونستم بهم اعتماد نداری و احتمال هر دروغ و خیانتی رو میدی الا اینکه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آی... آخ دلم... وای...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا فریاد بلند و از سرِ درد مهوا، حرفش ناتمام ماند و مهوا روی زانوها خم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مهوا... مهوا چی شد؟ مهواجان... عزیزم... غلط کردم، مهوا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهای دخترک سرد شده بود و نفسش سخت بالا میآمد. روی دوزانو نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
