لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 41
کمی با او حرف زدم و جویای احوال خانواده شدم. ظاهرا همه چیز رو به راه بود اما مادرم می خواست زودتر به خانه برگردد. به اینجای بحث که رسید گفتم : آرکان دمتم گرم بابت این مدت، ولی واسه همیشه که نمی تونن اونجا بمونن. بالاخره باید برگردن. آرکان گفت : منم نمی گم بر نمی گردن. می گم حداقل یه هفته ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 42
یک تی شرت گشاد یاسی همراه با شلوار لی یخی پوشیدم، سر سری شانه ای به موهایم زدم، مدارک و وسایلم را داخل جیب شلوارم جا کردم و از اتاق بیرون رفتم. همان موقع ماهرو با یک سینی پر جلوی در اتاقم رسید. با دیدنم گفت : عه سلام. صبح بخیر. گفتم صبحونتون رو بیارم که معطل نشید. آرامش را که می دیدم، احسا...
بروزرسانی در : ۲۰۲۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 43
پرو تر از این حرف ها بودم. باز هم خودم را نباختم و گفتم : چه ربطی داره؟! در پس نگاهش، یک " خودتی" معنی دار موج می زد. اعتنا نکردم و گفتم : اسب خوشگلی داری! نمی دانم چرا نمی توانستم مستقیم از خودش تعریف کنم. از روی حسادت بود، کینه یا نفرت؟! شاید هم هیچ کدام. طوری که انگار توقع داشت از ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 44
چشمانم کم کم گرد شد و بلند و با تعجب گفتم : چی؟! او هم خیلی عادی و باز هم با لحن دستوری گفت : گفتم برگرد لباست رو بده بالا. باز هم کرم درونم فعال شده بود. با ادا و اطوار، لبم را گزیدم، یک دستم را مانند خاله زنک ها پشت دست دیگرم کوبیدم و گفتم : اوا زشته خواهر نمیشه که. اخمش غلیظ تر شد ...
بروزرسانی در : ۲۰۲۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 45
با چشم دنبالش گشتم. داشت به سمت کافی شاپ سربازی که درست وسط باشگاه بود می رفت. نمی دانستم باید دنبالش بروم، یا داخل باشگاه ول بچرخم تا وقت برگشتن شود. در آخر تصمیم گرفتم بروم ببینم چه می کند و کی قصد دارد برگردد. تک و توک آدم یافت می شد. خیلی خلوت بود،همین باعث می شد کمتر احساس معذب بودن...
بروزرسانی در : ۲۰۲۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 46
با این حال، سعی کردم کمی مقاومت کنم. - اعصابم خرده باید بکشم. - گفتم نکش. واقعا مریض بود و زبان نفهم. با حرص سیگار را در مشتم له کردم و از پنجره پرت کردم بیرون. حرص و غضب از حرکاتم مشخص بود. مخصوصا از سرعتم که به یکباره بالا رفت. - یکم آرومتر! کمی دیگر پایم را روی پدال گاز فشردم و...
بروزرسانی در : ۲۰۲۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 47
ولی خب آدمی هم نبودم که جلوی قلدری و پرویی کوتاه بیایم. حامی باید رام می شد! فقط و فقط بخاطر معرفت و جربزه اش بود که انتخابش کردم، و مطمئن بودم و بعد از مدتی همانطور می شود که من می خواهم. کمی خسته بودم و سردرد به سراغم آمده بود. بخاطر میگرنم، باید در این مواقع خیلی احتیاط می کردم. چون ا...
بروزرسانی در : ۲۰۲۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 48
سیگارش را گوشه ی لبش گذاشت و روشنش کرد. کمی خم شدم و نیم نگاهی به آن دختر انداختم. زل زده بود به آرکان. از حق که نگذریم، آرکان واقعا جذاب بود. همان نگاه آسمانی و خمارش حسابی از دختر ها دل می برد. دستش را لای موهای لختش فرو برد و از داخل اینه دیدم که چشمکی به دخترک زد. آرام خندیدم و سری...
بروزرسانی در : ۲۰۱۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 49
- در نرفتم نگران نباش. خونواده تو خونواده منم هستن. مادر تو برای منم مادری کرد. یاد گذشته اش افتاد و گفت : حیف اسم مادر که روی اون عفریته بذارن. نوچی کردم و گفتم : هرچی باشه مادرته.اینجوری نگو. باز جوش آورد. - چه مادری؟ چه کشکی حامی؟ ننه ای که بیست و چهار ساعت پی الواتی و خوش گذرونیه به...
بروزرسانی در : ۲۰۱۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 50
دور تا دور کارخانه، در خط های ممتد و موازی، دستگاه های بزرگ و آهنی جا خوش کرده بودند. بیشترین چیزی که به چشم می خورد، نخ های رنگی بود و دستگاه های غول پیکر. کارگر ها، همه سر به زیر، دست روی دست گذاشته بودند و داشتند به توهین. ها و سرزنش های آرامش گوش می دادند. بعضی ها نگاهشان به سمتم چر...
بروزرسانی در : ۲۰۱۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 51
در دل حسابی مورد عنایت قرارش دادم و گفتم : دقیق تر درباره ی کارم توضیح می دی؟ واژه ی کارم خودش نشان از این بود که پیشنهاد کار را قبول کردم. بلند شد و همانطور که به سمت در خروجی می رفت گفت : بیا. **** یک هفته بعد از روز بعد، کارم را داخل کارخانه شروع کردم. هر صبح، بعد از چک کردن دوربین ...
بروزرسانی در : ۲۰۱۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 52
حرف هایم زیادی دو پهلو بود و حق می دادم تعجب کند. با شیطنت به چای اشاره کردم و گفتم : چاییت یخ کرد. خودم هم فنجانم را برداشتم و بدون قند، یک نفس سر کشیدم. و او همچنان داشت با تعجب نگاهم می کرد. وقتی نگاهش کردم گفت : تا حالا این روتون رو ندیده بودم. دستم را بلند کردم و گفتم : اووو بخوام ر...
بروزرسانی در : ۲۰۱۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 53
- وای نکبت چقدر جیگر شدی! کمی با ماچ هایش تف مالی ام کرد. با تشر و شوخی گفتم : اه اه حالمو بهم زدی برو کنار. با ذوق نگاهم کرد و گفت : بخدا یه چرخ تو محل بزنی ماجرای یوسف پیامبر دوباره تکرار می شه. - دیگه زر نزن خواهر گلم. مادرم هم با شوق گفت : می بینی چه پسری زاییدم هستی. هستی ب...
بروزرسانی در : ۲۰۱۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 54
سوار ماشین که شد، کمی صبر کرد و گفت : از این به بعد فقط همین لباس ها رو می پوشی. از داخل اینه نگاهش کردم و با پرویی گفتم : خوب شدم؟! از توی آینه چپ چپ نگاهم کرد و گفت : کروباتت کو؟ - منظورت قلاده قرمزس؟ هم بلد نیستم هم خوشم نمیاد. - تو نباید خوشت بیاد. یاد میگیری از دفعه بعد...
بروزرسانی در : ۲۰۱۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 55
موتورش داشت دور تر و دورتر می شد. قصد کردم دنبالش بروم. حتی پرنده هم پر نمی زد، چه برسد به تاکسی، شروع کردم به دویدن همان سمتی که رفت. یا می رسیدم عمارت، ماشین را بر می داشتم و همراهش می رفتم،یا اینکه نمی رسیدم و می رفتم کپه ام را می گذاشتم. صدای موتوری از پشت سرم آمد. همانجا نفس نفس ز...
بروزرسانی در : ۲۰۱۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 56
خیلی نا محسوس این طرف و آن طرفش را نگاه کرد. دست کرد داخل جیبش و یک چیزی که نفهمیدم چیست در آورد. یک گوشه کمین کرد، بعد سریع جا به جا شد و به آن سمت دیوار رفت. نمی فهمیدم دارد چه می کند. بعد از چند دقیقه، آن وسیله را داخل جیبش گذاشت و رفت رو به روی در باشگاه ایستاد. بعد از مکث کوتاهی، م...
بروزرسانی در : ۲۰۱۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 57
آنقدر در طول مسیر از داخل آینه ی ماشین زیر چشمی نگاهش کردم که کلافه شد و فریاد زد : چیه؟! چرا اینجوری نگاه می کنی؟! تازه به خودم آمدم. صدایم را صاف کردم و گفتم : نه خانم. ببخشید حواسم جای دیگه بود. چشم غره ای رفت و دیگر چیزی نگفت. کلافگی از کلام و رفتارش مشخص بود. معلوم بود همان دیشب تیرش...
بروزرسانی در : ۲۰۱۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 58
سری به خانه زدم و مقداری خرجی که کفاف دو سه هفته شان را بدهد به مادرم دادم. جویای احوالشان شدم. ظاهرا همه چیز خوب بود، اما از لحن و نگاهشان حس می کردم که اینطور نیست. به هر حال وقتی دیدم حرفی نمی زنند و هرچه می گویم بهانه می آورند، ترجیح دادم بحث را کش ندهم. آرکان هم دور در دوری من، هوای...
بروزرسانی در : ۲۰۰۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 59
چشمانم شدند اندازه ی گردو. توقع آن همه استقبال را نداشتم. داشت همراهم می آمد. نباید ضایع می کردم. نمی خواستم کسی مرا بشناسد. برای همین سد راهش شدم و گفتم : خودم می رم شما بفرما. - نمی شه که! باید به آقا کمیل اطلاع بدم. نام کمیل را که آورد، کلماتی پراکنده در گوشم صدا کردند. کمیل.... ...
بروزرسانی در : ۲۰۰۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 60
لبخند کجی زدم و گفتم : اصلا تو می دونی از اول چی شد که اومدم اینجا؟ روزای اول ندیدمت. - دقیقا همون شب اول که شما اومدین اینجا، من سردرد افتضاحی گرفته بودم. دو تا قرص آرامبخش خوردم و تا خود صبح هیچی نفهمیدم. آرامش خانم هم صبح همون روز گفتن تا وقتی خودشون اجازه ندادن از خونه بیرون نرم. یعنی ک...
بروزرسانی در : ۲۰۰۷ روز پیش