لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 121
خنده ی ریزی کردم و گفتم : حالا دیگه شدیم دو چهار سر کار الیه. این بار که دیگه اشتب مشتب نشد؟! چشمانش را بست و با لحن ترسناکی از لای دندان های سفید و یک دستش غرید. - فقط از جلوی چشمام گم شو! حرص بر انگیز خندیدم. دو انگشتم را روی شقیقه ام گذاشتم و برداشتم. - عزت زیاد. بدون آنکه دیگر نگاهش کنم،...
بروزرسانی در : ۱۹۴۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 122
داشتم دست هایم را می شستم که صدای خیلی ضعیف کمیل را شنیدم : هنوز پیگیریم ببینیم اون شب کی دزدکی می خواست بره سر گاو صندوق باشگاه. هرکی که بوده خیلی حرفه ای بوده. هیچ اثری از خودش نذاشته! یاد اتفاقات اخیری که حول آرامش می چرخید پیش چشمم روشن شد. نصفه شب، آرامش، موتور، باشگاه کمیل، جاسوسی.... ...
بروزرسانی در : ۱۹۴۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 123
واسه من شرط نذار. با پرویی بی توجه به حرفش گفتم : آقا یه کلوم ختم کلوم! شیش چهار به نفع من، بعدش هرچی تو بگی!! دست به سینه شد و گفت : اولا تو و نه و شما! جایگاه ها رو یادت نره. دوما کور خوندی بهت باج بدم! - خب باشه پنج چهار که اسمش باج گیری نباشه! پنج چهار یک کلام! تخفیف هم نداره. - حامی م... - ا...
بروزرسانی در : ۱۹۴۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 124
همینکه آرامش از دفترش خارج شد، از فرصت استفاده کردم و رفتم داخل. سریع یکی از صندلی ها را کشیدم کنار در، قوطی چسب را برداشتم و رفتم بالای صندلی ایستادم. با احتیاط و تمرکز، قوطی بزرگ چسب را بالای در گذاشتم. طوری که وقتی در را باز می کرد، صاف چپه می شد روی سرش. لبخند پت و پهن و شیطانی ای روی لبم ن...
بروزرسانی در : ۱۹۳۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 125
- یا خدا چت شد پسر؟..... آخ آخ فکر کنم ضربه مغزی شده!...... نکنه جن دید اینجوری کرد؟..... جن کجا بود بابا! چک کنین ببینین جاییش نسوخته.... چرا وایسادین نگاه می کنین؟ خب یه کاری بکنین دیگه! از میانشان، فقط یک جفت کفش زنانه ی آشنا را تشخیص دادم. کفش های مشکی براق پاشنه ده سانتی که صدای تق تق هایشا...
بروزرسانی در : ۱۹۳۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 126
لبخند زد. از همان لبخند هایی که طوفانی ویران کننده پشتش نهان بود. نگاهم کرد و گفت : بهتره تا کنترلم رو از دست ندادم زودتر از جلوی چشمام محو بشی آقای عبادی!! از اینکه باز توانسته بودم کفری اش کنم، حس خوبی به من دست داد. نمی دانم چرا از حرص دادنش لذت می بردم. لبخند کجی زدم و بعد از گفتن چشمی معنا د...
بروزرسانی در : ۱۹۳۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 127
حامی. حامی. چرا هر کجا می رفتم نام این پسر از ذهنم عبور می کرد؟ چرا خودم را اسیر چنین دامی کردم؟ او را چه به من؟ چرا من باید به او پول قرض می دادم که حال مجبور باشم تحملش کنم ؟ بین این همه آدم چرا دلم باید برای خانواده ی او می سوخت؟ نگاهم روی دریای مواج چرخید. باد، گوشه ی شالم را به بازی گرفته ب...
بروزرسانی در : ۱۹۳۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 128
همین شد که تصمیم گرفتم خودم بازگردم. ... به خانه که رسیدم، حامی و ماهرو داخل حیاط نشسته بودند، می گفتند و می خندیدند. گویی میانه شان با هم خیلی خوب بود. صدای قدم هایم را که شنیدند، اول ماهرو و بعد هم حامی به سمتم برگشتند. ماهرو سریع بلند شد و با خوشروئی و لبخند گفت : اِ سلام خانم. کی رسیدین؟ آرام...
بروزرسانی در : ۱۹۳۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 129
انگار واقعا در هپروت سیر می کرد، چون بعد از اتمام جمله ام، تکانی محسوس خورد و گفت : هان؟ چی گفتی؟ حواسم نبود! - زکی! آقا رو. هیچی گفتم خوبی؟ چه خبر؟ مشهد رفتی تازگیا؟ فهمید دارم مسخره اش می کنم. خنده ای زورکی کرد و سرش را انداخت پایین. آن همه آرامش و حجب و حیا از او بعید بود! با انگشت اشاره ی دست...
بروزرسانی در : ۱۹۳۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 130
از حرفی که زد، به شدت جا خوردم. اتفاقا منتظر بودم دیر یا زود این درخواست را از زبان آرکان بشنوم، اما نمی دانم چرا تا آن حد شوکه شدم. شاید بخاطر خیلی بی مقدمه گفتنش بود. نگاه منتظر و کمی مضطربش بین چشمانم در نوسان بود. آب دهانم را پر صدا قورت دادم و زدم به رگ شوخی و خنده. - تا این حد بی مقدمه حر...
بروزرسانی در : ۱۹۳۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 131
سرش را بلند کرد. حالت چشمانش به کل تغییر کرده بود. دیگر آن برق اولیه را نداشت و تیرگی، جایش را به آن تیله های سبز آبی روشن داده بود. لبش را به داخل دهانش فرو برد و دمق گفت : قضیه جدیه؟ ناراحت گفتم : ظاهرا آره. محکم پلک زد. - هستی هم می خوادش؟ - ظاهرا که بله. باز مکث کرد. - اون یارو چی؟ حالتی مت...
بروزرسانی در : ۱۹۳۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 132
این را که گفت، ارکان مانند آتش فشان فوران کرد، آنقدر ناگهانی به سمت صاحب کافی شاپ حمله ور شد که نتوانستم جلویش را بگیرم. - دهاتی تویی کثافت نصفه نیمه. مشتش آنقدر جانانه بود که طرف را پرت کرد و محکم با میز یکی از مشتری ها برخورد کرد و صدای جیغ دو دختری که سر آن میز بودن بلند شد. مضافتی دیدنی به پ...
بروزرسانی در : ۱۹۳۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 133
آرکان تا دیدشان، بدون آنکه حرفی بزند به سمت درب خروجی هولم داد. به خودم که آمدم، مقاومت کردم و ایستادم. - چی کار می کنی؟ اِ. ارکان تند تند گفت : می گم برو تا اون دختره برات خواب جدید ندیده. من خودم حلش می کنم. فوقش یه چکه دیگه. ادایش را در آوردم و گفتم : نخیر فوقش یه چک نیست. این یارو کم از هولاک...
بروزرسانی در : ۱۹۲۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 134
طبق معمول، از حضور ناگهانی ام شوکه شد و هین کشید. من نیز که به آن حالتش عادت داشتم، چیزی نگفتم و فقط پلاستیک را از دستش گرفتم و گفتم : حال و احوال ماهرو خانم. همانجا ایستاد. رفتم پلاستیک را انداختم و برگشتم. وقتی بازگشتم، خوشبختانه از شوک خارج شده بود. با دیدن صورت زخمی و لباس بهم ریخته ام، دوبار...
بروزرسانی در : ۱۹۲۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 135
- رو دماغت هم یخ بذار تا باد نکرده. به کل دردش را یادم رفته بود. وقتی یادآوری کرد باز درد گرفت. نمی دانم چرا از حرف هایش به وجد آمدم. واقعا دختری مثل او کم پیدا می شد. از هر لحاظ. دختر های هم سن و سال او فقط در فکر این بودند که چگونه با دوست پسر جدیدشان به رفیق ها و اطرافیان پز بدهند. با کی و چه ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 136
یک جور هایی، پشت پیست بود و رفتار آمد آنچنانی نداشت. سجاد همانجا منتظرم بود. با دیدنم، لبخند زد و با خوش رویی گفت :به به ببین کی اینجاست. مشرف فرمودین خانم. مرد خوبی بود، و همینطور قابل اعتماد. پدرم او را می شناخت. او به سجاد سر و سامان داد. زندگی خوبی نداشت و پدرم به او بال و پر داد و آنجا م...
بروزرسانی در : ۱۹۲۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 137
حلال زاده بود، چون همان موقع از رو به رو آمد. نقاب کلاه سیکلتش بالا بود و توانستم صورتش را ببینم. او هم با چشم دنبال من می گشت. از ژستی که گرفته بود، فهمیدم راست می گوید و از موتور سواری یک چیز هایی حالی اش می شود. دستم را بلند کردم تا مرا ببیند. لباس هایم را شناخت و آمد سمتم. خیلی ماهرانه، با حر...
بروزرسانی در : ۱۹۲۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 138
- چند وقته یاد گرفتی؟ از داخل اینه نگاهم کرد. - چی رو؟ - موتور سواری. لبخند پهنی زد و گفت : از وقتی یادم میاد پشت موتور بودم. بابام موتور داشت. یه هوندای درب و داغون. از اینایی که اگزوزش صدای تراکتور می ده و دودش کل محل رو بر می داره. همیشه از صدای لک لک و صدای لنت ترمزش، وقتی ترمز می کرد بدم میو...
بروزرسانی در : ۱۹۲۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 139
خواست برود که اجازه ندادم و گفتم بیاید در نظر دادن کمک کند. هستی خودش هم گاهی سر بعضی از عکس ها، کمی توضیح می داد و نظرش را می گفت. اینکه جنس پارچه اش چیست، چه مدت و چقدر رویش کار شده، به کداممان چه چیزی می آید و چه چیزی نمی آید. از طرز صحبتش معلوم بود یک خیلی حرفه ای است مشغول دیدن عکس ها بود...
بروزرسانی در : ۱۹۲۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 140
هستی از فرط خنده خم شده بود و دست روی دلش گذاشته بود. - فقط یه خوبی داشت. اسمش بسم الله بود. اگه زنش می شدی دیگه جِن مِن دور و برتون پیدا نمی شد. تک خنده ای کردم و سری از روی تاسف تکان دادم. این پسر دیوانه بود. هستی به سختی لا به لای خنده گفت : وای... حااا... حامی تو رو خدا بسه... آی دلم. حامی عط...
بروزرسانی در : ۱۹۲۲ روز پیش