لیست کلیه پارتهای رمان شومینه : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 256
-
رمان شومینه - پارت 61
خواستم بروم بیرون که احساس کردم صداها خوابید. به ماهرو گفتم : احساس نمی کنی صدا ها قطع شده؟ ماهرو هم گوش تیز کرد و گفت : آره. انگار کمیل آب رو آتیش بود. حرفش را با تکان سر تایید کردم، نشستم پشت میز و استکان چایم را برداشتم. هنوز یک قلوپ بیشتر نخورده بودم که صدای کوبیده شدن در از بالا آمد ...
بروزرسانی در : ۲۰۰۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 62
~حامی~ سه روز دیگر هم گذشت و وارد مرداد ماه شدیم. هوا به شدت گرم بود و آفتاب، سوزان. چون باید روزی چند ساعت را در حیاط و یک وقت هایی هم در محوطه ی سرباز کارخانه می گذراندم، صورت، گردن، و دست هایم آفتاب سوخته شده بودند. در آن هوای داغ، به هیچ وجه نمی توانستم داخل حیاط خانه، پیراهن بپوشم...
بروزرسانی در : ۲۰۰۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 63
پس از برخورد دود سیگارم با صورتش، با حرص چشمانش را بست. جملات خودش را به خودش تحویل می دادم و این لذت بخش ترین حس دنیا بود. از لای دندان هایش غرید. - اعتراف می کنم بزرگترین گ*هی که توی زندگیم خوردم این بود که همون شب تحویل پلیس ندادمت! اینکه داشت حرص می خورد، بیشتر آرامم می کرد. سعی دا...
بروزرسانی در : ۲۰۰۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 64
همانطور که مثلا حواسم به رانندگی بود، با لحن تهدید واری گفتم : ببین بذار با هم رو راست باشیم. من می تونم الان بهت بگم اوکی هرچی تو بگی، ولی واقعیتش اینه که نمی تونی بفهمی من راست می گم یا دروغ. غل و زنجیرمم نمی تونی کنی. متاسفانه یا خوشبختانه جای عموتم بلدم. چون خیلی باهوشی نتیجه گیری هم می ...
بروزرسانی در : ۲۰۰۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 65
شروع کردم به خواندن دست نوشته های پدرم. - هیچ وقت به کمتر از لیاقتت راضی نشو. این یعنی خیانت به خودت...... "همیشه یه تاج نامرئی بالای سرت داشته باش.شأن و احترامت باید حفظ بشه." " رمز موفقیت من: وقتی دیگران ترمز می کنن، من گاز می دم" "از خاکستر یک دختر شکسته، یک جنگجو بیرون میاد" جمل...
بروزرسانی در : ۲۰۰۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 66
بشوم یک دختری که هیچ چیز برایش مهم نیست و فقط زندگی می کند. نگاهم را از آنان گرفتم، دفتر و آلبوم را برداشتم و رفتم داخل. وارد اتاقم که شدم، مستقیم به سمت ضبط صوت کوچکم رفتم. دکمه اش را زدم و رفتم روی صندلی پشت پنجره ی اتاق نشستم. صدای موزیک در اتاق پیچید. - دلم می خواد یه چند وقتی تو این...
بروزرسانی در : ۲۰۰۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 67
سریع حالت تهاجمی گرفت و گفت : نه نه قربون دستت. منو با اون دختره در ننداز. الان ببرشو می ندازه به جونم. من هنوز از زندگیم سیر نشدم. دستم را پشتش گذاشتم و گفتم : نترس بابا من هستم. الانم توئه کاری نداره. بیا تو. کمی نرم شد اما گفت : نه بیخیال همینجا خوبه. به زور هولش دادم داخل و گفتم : ب...
بروزرسانی در : ۲۰۰۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 68
لبخند تهدید آمیزی زدم و گفتم : چی رو؟ طوری نگاهم کرد که انگار داشت می گفت : یر به یر! بعد با لحن حرص بر انگیزی گفت : یادم رفت. ماهرو جلوی دهانش را گرفت و ریز ریز خندید. آرکان هم مانند خری که به دستش تی تاب داده اند ذوق کرد. من هم نامردی نکردم و گفتم : از نامزدت چه خبر؟ با چنان شتا...
بروزرسانی در : ۱۹۹۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 69
آرکان وقتی دید من دارم می خندم، با فریاد گفت : انشاءالله لال بمیری حامی. ذلیل شی! نشستی می خندی؟ وای سوختم. تف تو هرچی حیوون وحشیه. سگ! خنده ام قطع نمی شد. دست روی دلم گذاشتم و بریده بریده گفتم : اون... سگ نیست... ببره... ای خدا.. همانطور که ناله می کرد گفت : خفه شو حامی. آی می سوزه. ...
بروزرسانی در : ۱۹۹۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 70
دستم را گذاشتم پشت آرکان و به سمت اتاقکم هدایتش کردم. ماهرو همچنان سرگردان، با چهره ای بر انگیخته و نگران ایستاده بود و داشت لبش را می گزید. با لحنی که خیالش را راحت کنم گفتم : تقصیر خودشه آبجی غصه نخور. برو به کارات برس. بوی غذات هم بلند شده. انگار که تازه یاد چیزی افتاده، چشمانش را گر...
بروزرسانی در : ۱۹۹۷ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 71
هشت مرداد. تهران ~ آرامش ~ یک صبح دیگر نیز آغاز شد. نه با صدای گوش خراش آلارم گوشی، بلکه با حسی به نام عادت! بعد از انجام کار های معمول اول صبح، پرده ی اتاقم را کشیدم. کمی در حیاط چشم چرخاندم. جمعه بود و روز استراحت. هوس کردم کمی وقتم را در آنجا بگذارم. نه به بطالت، بلکه ...
بروزرسانی در : ۱۹۹۶ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 72
نفسم که به شماره افتاد، کم کم سرعتم را کم کردم. چون می دانستم یک دفعه ایستادن خطرناک است، هیچ وقت وقتی ضربان قلبم بالا بود، به یک باره ایست نمی کردم. اول سرعتم را می آوردم پایین، کمی راه می رفتم و کم کم توقف می کردم. آنقدر راه رفتم تا ضربان قلبم به حالت عادی برگردد. صدای حامی را از میان ...
بروزرسانی در : ۱۹۹۵ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 73
ماهرو میز صبحانه را چیده بود. تصمیم گرفتم اول یک دوش مختصر بگیرم و بعد بنشینم سر میز صبحانه. از کنار میز گذشتم و همانطور که به سمت اتاقم می رفتم گفتم : میز رو جمع نکن. یه دوش می گیرم میام. ماهرو هم بلند چشمی گفت و به کارش ادامه داد. *** ~ حامی ~ - میز رو جمع نکن. یه دوش می گیر...
بروزرسانی در : ۱۹۹۴ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 74
صدایش از شدت عصبانیت مرتعش شده بود. - آب قطع شده، یک ساعته اینجا یه لنگه پا دارم جیغ می کشم اونوقت داری می گی کاری داشتین؟ همراه با بر انداز کردن کامل اتاق، خنده ام را خوردم و گفتم : تو حیاط بودم. آب قطع شده؟ با حرص گفت : آره! پسته ی آخر هم خوردم و گفتم : الان می رم شیر آب رو چک می ک...
بروزرسانی در : ۱۹۹۳ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 75
با همان حوله های حمامی، رفتم پایین. ماهرو داشت طول و عرض سالن را با استرس می پیمود و ناخنش را می جوید. صدای پایم را که شنید، از جا پرید، آب دهانش را قورت داد و با نگرانی نگاهم کرد. این دختر چرا اینطور می کرد؟ بی تفاوت شانه ای بالا انداختم و رفتم داخل حیاط. صدای غرش جانکو آمد. دلم بر...
بروزرسانی در : ۱۹۹۲ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 76
با خنده باری دیگر سرش را بوسیدم، دستم را از دورش برداشتم. چهار زانو به طرفش چرخیدم و گفتم : نبینم ننه سمیه غم داره. مگه من مردم تو بخوای غصه بخوری؟ اعتراض گونه نگاهم کرد و بینی اش را بالا کشید. از داخل جیب شلوارم، یک دستمال کاغذی در آوردم. کمی صاف و صوفش کردم و گرفتم جلوی صورتش. - ...
بروزرسانی در : ۱۹۹۱ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 77
از شدت عصبانیت، صدایم کمی بالا رفت و با حال تهاجمی گفتم : بگو نونت مونده، آبت مونده، چی کم داری که می خوای واسه پول بری شوهر کنی؟ مگه قرار نبود هستی بحث ازدواج پولکی رو جمع کنه؟ همون سری سر پول دیه قرار شده بود دیگه حتی بهش فکر هم نکنه. یکی نیست بگه آخه گوساله، من بخاطر تو رفتم زیر بار ای...
بروزرسانی در : ۱۹۹۰ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 78
نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت. آب دهانش را صدا دار قورت داد و با لکنت گفت : ام.. فکر می کنم بله. - فکر می کنی؟ خوبه. به نظرم خیلی داری به مخت فشار میاری. گناه داره یکم بهش استراحت بده. فقط نگاهم کرد، لبخند ژکوندی زد و چیزی نگفت. دوباره پرسیدم : رفته بودی با خانواده شیر آب بسازی ...
بروزرسانی در : ۱۹۸۹ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 79
- قبوله. پس بچرخ تا بچرخیم آقای عبادی. قری به گردنش داد و گفت :می چرخیم. بی توجه به چهره ی مبهوت ماهرو و حرکت حامی گفتم : بیا بالا، باید امضا بدی. *** ~ حامی ~ از آن روز به بعد، برگه ی جدیدی از زندگی من همراه آرامش رقم خورد. اصلا فکرش را هم نمی کردم چنین پیشنهادی بدهد. طبق معمول آن ح...
بروزرسانی در : ۱۹۸۸ روز پیش
-
رمان شومینه - پارت 80
بلند شدم، همانطور که به سمت ته سیگار خاموشم می رفتم، صدای غمناک و نگران هستی را شنیدم. - داداش می دونم الان هرچی بگم باور نمی کنی یا فکر می کنی دارم بهونه میارم. ولی بخدا چیز بزرگ و مهمی نبود. گفتم تو به اندازه ی کافی درگیر کار هستی، من دیگه ذهنتو درگیر این مسائل پیش پا افتاده نکنم. تن صدایم ...
بروزرسانی در : ۱۹۸۷ روز پیش